Menu


استراتژی و کتاب ساختن برای ماندن – کالینز و پوراس


ساختن برای ماندن

مارک تواین در توضیح کتاب‌های کلاسیک به عنوان شوخی می‌گوید: «کتابهای کلاسیک، کتابهایی هستند که همه آرزو دارند آنها را خوانده باشند، اما هیچکس آنها را نخوانده است».

کتاب ساختن برای ماندن یا ‌Built to Last نوشته جیم کالینز و جری پوراس، اگر چه زمانی یکی از تاثیرگذارترین کتابهای زمان خود بود – و هنوز هم کتاب مهمی محسوب می‌شود – اما به نظر می‌رسد با توجه به تعریف مارک تواین، به تدریج در حال ورود به گروه کتابهای کلاسیک مدیریت است!

چشم انداز و ماموریت، اگر چه واژه‌هایی هستند که در ادبیات مدیریت قدمت طولانی دارند و هنوز هم به صورت گسترده به کار برده می‌شوند، اما شاید بسیاری از افرادی که از این دو واژه استفاده می‌کنند، کمتر فرصت کرده باشند به کتاب «ساختن برای ماندن» سر بزنند تا ببینند یکی از جدی‌ترین و مهم‌ترین متن‌هایی که این دو واژه را ترویج کرده، چگونه و با چه روشی و در چه شرایطی، به این دو مفهوم دست یافته است.

جیم کالینز و جری پوراس و کتاب ساختن برای ماندن

جری پوراس استاد دانشگاه استنفورد بود و جیم کالینز در آنجا ریاضی خوانده بود و بعدها پس از شرکت در دوره MBA وارد حوزه مدیریت شد. کالینز که در شرکت مک کنزی از بزرگترین شرکت‌های مشاوره مدیریت دنیا فعالیت کرده و همینطور مدتی هم مدیر محصول شرکت HP بوده است، علاوه بر سابقه آکادمیک، سابقه اجرایی خوبی هم به عنوان پشتوانه خود دارد.

این دو نفر شش سال روی «یک سوال» کار کردند و نهایتاً حاصل آن در سال ۱۹۹۴ در کتابی تحت عنوان «Built to Last» یا ساختن برای ماندن منتشر شد. آنها هجده شرکت بزرگ را که از دیدگاه آنها موفق محسوب می‌شدند انتخاب کردند. شرکت‌هایی که می‌دانستند به کجا میروند و مسیر موفقیت آمیزی هم طی کرده بودند.

لوگوی برخی شرکتهای مورد مطالعه کالینز و پوراس در ساختن برای ماندن

در میان فهرست این هجده شرکت، شرکت‌هایی مانند سونی، تری ام، امریکن اکسپرس، آی بی ام، اچ پی و جانسون اند جانسون مشاهده می‌شود. آنها از تعبیر شرکت‌های Visionary استفاده کردند. اما وقتی تحقیق علمی انجام می‌شود، باید هر واژه‌ای تعریف دقیق داشته باشد. کالینز و پوراس، برای انتخاب هجده شرکت موفق و پیشرو که عمر طولانی داشته و چند دهه زنده مانده بودند، چند ویژگی را تعریف کردند:

کتاب ساختن برای ماندن و کالینز و پوراس

آنها به سراغ هزار نفر مدیر ارشد اجرایی رفتند و بر اساس نظر آنها نهایتاً هجده مورد شرکتی را که به آن اشاره کردیم، انتخاب کردند.

در عمل شرکت‌هایی که انتخاب شدند، حداقل پنجاه سال عمر کرده بودند.

نهایتاً تعریف مسئله چنین شد: هر یک از این شرکتها در صنعت خود، رقیبان زیادی دارند. رقیب‌هایی که ضعیف نیستند. کوچک نیستند. ناموفق هم نیستند. به عبارتی ما گروهی از شرکت‌های «برتر و ماندگار» را با شرکت‌های «موفق» مقایسه می‌کنیم. درست مانند اینکه شاگرد اول هر کلاسی را با شاگرد دوم همان کلاس مقایسه کنیم و تلاش کنیم که ببینیم آیا تفاوتی بین جامعه‌ی شاگرد اول‌ها با جامعه‌ی شاگرد دوم‌ها وجود دارد؟ یا صرفاً یک اتفاق ساده این فاصله را ایجاد کرده است؟

نتیجه بررسی‌های کالینز و پوراس این بود که بسیاری از باورهای ما در مورد شرکت‌های بزرگ و موفق و ماندگار، الزاماً صحیح نیست

راه اندازی یک شرکت بزرگ، الزاماً به یک ایده‌ی بزرگ و شگفت انگیز نیاز ندارد.

شرکت‌های برتر مورد مطالعه، با ایده‌های بزرگی شکل نگرفته بودند

رهبران کاریزماتیک، ممکن است یک شرکت را موفق کنند اما الزاماً آن را ماندگار نمی‌کنند.

شرکت‌های ماندگار، رهبرانی را نمی‌خواهند که دائماً ساعت را اعلام کند و همه تابع او باشند و بر اساس زمان اعلام شده‌ی او، فکر و تصمیم گیری و اقدام کنند. شرکت‌های ماندگار، رهبرانی را می‌خواهند که ساعت بسازند و آن را دراختیار کارکنان قرار دهند تا هر کسی خودش زمان را بسنجد.

واژه‌های Time Teller به معنای کسی که می‌خواهد همیشه مرجع تعیین زمان باشد و Clock Builder یا ساعت ساز به معنای کسی که ابزار را در اختیار دیگران قرار می‌دهد و نمی‌خواهد همه چیز در خود او متمرکز بماند، در حرف‌های کالینز و پوراس زیاد به کار برده می‌شود.

ساعت ساز یا اعلام کننده ساعت؟ کالینز و پوراس و کتاب ساختن برای ماندن

شرکت‌های موفق، فقط به افزایش سود فکر می‌کنند، اما شرکت‌های بزرگ و موفق و ماندگار، به مجموعه‌ای از هدف‌ها فکر می‌کنند که سود صرفاً یکی از آنهاست، اما مهم‌ترین هدف نیست.

تغییر، همیشه نکته‌ی جذاب و ستایش شده و مثبتی نیست. برخی چیزها باید ثابت بمانند. در شرکت‌های موفق و بزرگ و ماندگار،  ارزش‌ها تغییر نمی‌کنند.

در نگاه اول، به ذهن همه‌ی ما می‌رسد که شرکت موفق باید اولویت اولش را افزایش سود قرار دهد. به هر حال، پول مانند خون در رگ‌های شرکت می‌گردد و اگر سودی در کار نباشد، نه نقدینگی برای بقای شرکت وجود خواهد داشت و نه رضایتی برای سهامداران.

اما شرکت‌های برتر یا همان شاگرد اول‌ها، در مقایسه با شاگرد دوم‌ها، اولویت خود را کسب سود قرار نداده‌اند. آنها هدف‌های مختلفی را برای خود تدوین کرده‌اند بر اساس آن، جلو می‌روند و سود یکی از اهداف آنها یا به عبارتی، محصول جانبی تلاش آنهاست.

چیزی که کالینز و پوراس حدود بیست سال پیش در سال ۱۹۹۴ در کتاب ساختن برای ماندن، گزارش دادند، امروز در زندگی فردی هم مطرح می‌شود:

 ثروت به سراغ کسانی می‌رود که هدف‌های بزرگ خود را دنبال می‌کنند. آنهایی که هدفشان را مستقیماً «کسب ثروت» قرار داده‌اند، الزاماً به آن دست پیدا نمی‌کنند.

بزرگان صنعت در ایران و جهان، کاری را که دوست داشتند و مفید می‌دانستند آغاز کردند و ثروت و ثروتمندی را در کسب و کارها و برندهای ماندگار تجربه کردند. اما کسانی که هدف خود را کسب ثروت گذاشته‌اند، معمولاً شرکت‌ها و سازمان‌های دلال و واسطه‌ای را تاسیس می‌کنند که حداقل ارزش افزوده را دارد و اگر چه شاید در مقطعی کوتاه، پول ایجاد کند، اما با کوچکترین تغییری، منجمد می‌شوند یا از بین می‌روند و عملاً ثروتی ماندگار ایجاد نخواهند کرد.

بحث ارزش‌ها، بحث طولانی و دقیقی است که در حوزه استراتژی بسیار اهمیت دارد و معمولاً در کشور ما به صورت غیردقیق یا آمیخته با برداشت‌های شخصی، مطرح می‌شود. به همین دلیل و به دلیل اهمیت موضوع، در درس بعدی، به صورت مستقل و بر اساس مدلی که جیم کالینز شخصاً در کارگاه‌های خود آموزش می‌دهد، بحث ارزش را پیگیری کرده ایم.

تمرین

قبل از هر چیز، به دلیل طولانی بودن و مستقل بودن سوالات زیر، خواهشمندیم پاسخ هر سوال را به صورت جداگانه و با اشاره به شماره سوال مطرح کنید تا پیگیری پاسخ‌ها توسط سایر دوستان متممی و همچنین تیم متمم، ساده‌تر باشد.

سوال اول – امروزه ضمن اینکه تحقیق کالینز و پوراس، در عموم دانشگاه‌های دنیا نقل و تدریس می‌شود و الهام بخش بسیاری از مدیران است، منتقدانی هم برای آن وجود دارد. برخی میگویند بررسی وجه مشترک شرکت‌های برتر، الزاماً نمی تواند به دستورالعمل موفقیت برای سایر شرکت‌ها منجر شود. اگر مثالی ایرانی بزنیم، عمده‌ی مدیران ارشد کارخانه‌های بزرگ کشور، ممکن است خودرو‌های بالای پانصدمیلیون تومان سوار شوند و عمده‌ی مدیران ارشد کارخانه‌های متوسط، ممکن است چنین خودروهایی را سوار نشوند. اما نمی‌توان نتیجه گرفت که سوار شدن و استفاده از خودرو گرانقیمت رمز موفقیت این شرکت‌ها بوده است! مستقل از کل تحقیق انجام شده توسط پوراس و کالینز، که در ادامه هم بررسی خواهیم کرد، شما نقاط قوت این روش را چه می‌بینید؟ این متود تحقیق، چه خطاهایی ممکن است داشته باشد؟

سوال دوم- کالینز و پوراس، وجود رهبران کاریزماتیک را برای یک سازمان ماندگار چندان مهم نمی‌دانند. از طرفی دوران معاصر ما، سرشار از انبوه مثال‌هایی است که امثال استیوجابز را رمز موفقیت شرکت‌هایی مثل اپل می‌دانند. مثال‌ در رد و تایید این دیدگاه، کم نیست. شما با کدام سمت ماجرا موافقید؟ آیا معتقدید چنین نتیجه‌ای، ناشی از خطای روش تحقیق آنهاست؟ یا اینکه امروز فضا تغییر کرده است و ممکن است آن نتایج، قابل استفاده نباشند؟ شاید هم مانند نویسنده‌ی کتاب Haunted Empire معتقد هستید که موفقیت یک یا دو دهه‌ای یک شرکت با ماندگار شدن آن فرق دارد؟

سوال سوم – این حق سهامداران یک شرکت است که بیشترین سود را طلب کنند. اما آنچه مهم است، افق زمانی سوددهی است. اینکه ما می‌خواهیم سود خودمان را در یک ماه حداکثر کنیم، یا یک سال یا یک دهه یا یک قرن. طبیعی است که جنس صنعت می‌تواند روی پاسخ این سوال تاثیر داشته باشد. صنعتی را که در آن فعالیت می‌کنید یا به آن علاقه دارید، به صورت بسیار کوتاه توضیح دهید و بگویید که چه افق زمانی را برای حداکثر کردن سود، مناسب می‌دانید؟ در حال حاضر فضای حاکم در آن صنعت به چه افق زمانی فکر می‌کند؟ چه مکانیزم‌هایی را می‌شناسید که اولویت قرار دادن سود، در بلند مدت باعث تضعیف یک کسب و کار یا یک صنعت شود؟ (در حوزه مورد نظر خودتان مثال‌های ملموس بزنید)

  شما تاکنون در این بحث مشارکت نداشته‌اید.

برخی از دوستان متممی که به این درس علاقه مندند: الیاس , محمدرضا یدالهی , رضا جواهری , علی خورشیدی , مریم

 
برخی از سوالهای متداول درباره متمم
متمم چیست و چه می‌کند؟ (+ دانلود فایل PDF معرفی متمم)
چه درس‌هایی در متمم ارائه می‌شوند؟
هزینه ثبت‌نام در متمم چقدر است؟
آیا در متمم فایل‌های صوتی رایگان هم برای دانلود وجود دارد؟

قوانین کامنت گذاری/ چرا دیدگاه من منتشر نشده است؟

74 نکته برای استراتژی و کتاب ساختن برای ماندن – کالینز و پوراس

    پرطرفدارترین دیدگاه به انتخاب متممی‌ها در این بحث

    نویسنده‌ی دیدگاه : گروه متمم

    مهدی عزیز.

    من همیشه در این زمینه عقیده‌ای داشته‌ام و دارم که بسیار نزدیک به صحبت شماست و اجازه می‌خواهم که به بهانه صحبت شما و در ادامه صحبت شما آن را مطرح کنم.

    مثالی که من همیشه در ذهن دارم این است که اگر تمام انسانهای موفق روی این کره خاکی را در کنار هم جمع کنند، شاید یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های مشترک آنها این باشد که کفش به پا می‌کنند.

    کم نیستند کتابها و توصیه‌نامه‌هایی که بر اساس این شیوه تدوین شده‌اند.

    مثالی در ذهن دارم که شاید به این موضوع کمک بیشتری بکند. درصد عمده‌ای از سیاستمداران جهان مرد هستند. بنابراین به سادگی می‌توان به شیوه مشابهی نتیجه گرفت که مرد بودن یکی از ویژگی‌های سیاستمدار بودن است.

    این مسئله تا حد زیادی مستقل از فرهنگ‌های ملی است. حتی در آمریکا هم که با فشارها و تلاش‌های گوناگون و حتی گاهی تحمیل (بر اساس قوانین Gender Discrimination یا تبعیض جنسیتی) می‌کوشند که این نسبت تعدیل شود، تفاوت جدی با سایر کشورها دیده نمی‌شود.

    در این زمینه مطالعات زیادی انجام شده است که خواندن و دیدن آنها خالی از لطف نیست. مثلاً:

    http://www.cawp.rutgers.edu/research/topics/documents/InitialDecisiontoRun.pdf

    و نیز:

    http://www.forbes.com/sites/jmaureenhenderson/2013/03/27/why-are-young-women-running-away-from-politics-instead-of-running-for-office/

    قطعاً بحث در این زمینه فراتر از این نوشته است اما یک نکته در این میان برای ما آموزنده است (و تاکیدی بر بحث همبستگی که شما فرمودید): زنان اگر احتمال دستیابی به دستاوردی را بسیار پایین ببینند برای دستیابی به آن تلاش نمی‌کنند. در حالی که مردان این کار را می‌کنند. به عبارتی به تعبیر نویسنده کتاب Top Dog، زنان در مقایسه با مردان، زمانی برای یک هدف تلاش می‌کنند که این کار توجیه پذیر باشد و به عبارتی برای این نوع تصمیم‌ها منطقی‌تر تصمیم می‌گیرند (تعداد پسرهایی که فکر می‌کنند با شروع از زمین خاکی به تیم ملی و پورش پانامرا می‌رسند کم نیست). مفهومی که در ادبیات عملی به اسم Perception of Chance‌یا Perception of Probability یا درک از احتمال مطرح می‌شود.

    به هر حال، حرفم این بود که همانطور که شما فرمودید اگر معتقد هستیم که عامل X باعث شده که مجموعه‌ای از افراد دارای ویژگی Y شده‌اند، باید نشان دهیم که مجموعه‌ای از افراد که ویژگی Y‌ را ندارند، از ویژگی X هم بی بهره بوده‌اند.

    دوستانی که می‌گویند متولدین ماه ... فلان ویژگی را دارند و یکی دو یا ده یا بیست یا صد مورد هم از حافظه خودشان مثال می‌آورند، باید به ما نشان دهند و اثبات کنند که اگر کسی متولد ماه ... نبود، آن ویژگی را ندارد.

    تازه همه این کارها که انجام شد می‌رسیم به بحث اشتباه گرفتن همبستگی و رابطه علی.

    اگر هم دو سمت ماجرا را اثبات کنیم، در بهترین حالت می‌توانیم از همبستگی این دو مورد بگوییم و نه از رابطه علی. بحثی که قبلاً در درس تفکر سیستمی تحت عنوان نظریه عملی یا واقعیت آماری در موردش حرف زدیم.

    البته در مورد قسمت اول کالینز و پوراس متد علمی را رعایت کرده‌اند. به عبارتی تاکید دارند که ویژگی‌هایی که معرفی کرده‌اند در شرکت‌های موفق وجود دارد و مشترک است و از طرفی در شرکت‌های کمتر موفق، وجود ندارد یا کمتر دیده می‌شود.

    اما همچنان بحث رابطه علی و همبستگی، همچنانکه شما اشاره کردید، باقی می‌ماند.

     
    دوست گرامی مشاهده تمرینهای مربوط به این درس، صرفا برای کاربران متمم امکانپذیر میباشد.
    .