Menu
فایل صوتی آموزشی ۶۰ نکته در مذاکره

مجموعه ای از نکات کاربردی مذاکره که می‌توانند کیفیت مذاکره های ما را بهبود داده و دستاوردهای ما را افزایش دهند




درماندگی آموخته شده (ناتوانی آموخته شده)


اهداف و انتظارات آموزشی متمم در این درس
کد درس: ۹۰۲۱۹
پیش نیاز مطالعه درس درماندگی آموخته شده از دوستان عزیز متممی انتظار می‌رود پس از مطالعه این درس:
  • بتوانند مفهومِ درماندگی (Helplessness) را در زبان و ادبیات سلیگمن توضیح دهند.
  • بتوانند توضیح دهند که چرا کار مارتین سلیگمن و استیو مایر، روانشناسی را یک گام از مرز رفتارگرایی فراتر برده است.
  • سعی کنند در محیط خانواده و زندگی شخصی و نیز فضای کسب و کار، مصداق‌های تجربه‌ی درماندگی را تشخیص دهند.
فشار ذهنی هنگام مطالعه
نیاز به مشارکت شما
کسب و کار
زندگی
درماندگی آموخته شده یا ناتوانی آموخته شده - آزمایش مارتین سلیگمن بر روی سگها

اگر پدر مارتین سلیگمن، در دوران کودکی او سکته نکرده بود و نیمی از بدنش از کار نیافتاده بود، یا اگر استیو مایر (Steve Maier)، در فقر و ضعف مالی بزرگ نشده بود، شاید آن‌چه امروز یکی از تجربیات زیربنایی روانشناسی مثبت گرا را تشکیل می‌دهد، شکل نمی‌گرفت.

این نگاه مارتین سلیگمن به درماندگی است.

او در کتاب خوش بینی آموخته شده، وقتی خاطرات سال‌ها تحقیق خود در زمینه‌ی درماندگی را نقل می‌کند، دو عامل بالا را با تأکید مورد اشاره قرار می‌دهد.

سگ‌هایی که استاد آن‌ها را درمانده کرده بود

مارتین سلیگمن در بیست‌و‌یک‌سالگی وارد آزمایشگاه ریچارد سالومون (Richard L. Solomon)، یکی از دانشمندان نامدار روانشناسی یادگیری، در دانشگاه پنسیلوانیا می‌شود.

سلیگمن چنین تعریف می‌کند که لحظه‌ی ورود او، دانشجویان دور سالومون حلقه زده بودند.

همه ناراحت بودند و می‌گفتند که سگ‌ها دیگر حرکت نمی‌کنند.

اما سگ‌ها باید چه‌کار می‌کردند که الان دانشجوها را شاکی و ناراضی کرده بودند؟

آن زمان، سالومون، مشغول انجام یکی از آزمایش‌های مرتبط با شرطی سازی کلاسیک (از نوع کارهای ایوان پاولوف) بود.

تجربه انتقال اثر محرک‌ها

جعبه‌هایی را با یک دیوار کوتاه میانی، به دو بخش تقسیم کرده بودند.

سگ‌ها در یک‌سمت قرار می‌گرفتند و از زیر پا کمی به آن‌ها شوک وارد می‌شد. اما در نیمه‌ی دوم جعبه، از شوک خبری نبود.

همزمان با شوک، سوت هم می‌زدند.

سگ‌ها به تدریج می‌آموختند که برای رهایی از شوک، به سمت دیگر جعبه بروند.

این آزمایش بارها تکرار شده بود و حالا انتظار می‌رفت، با صدای سوت (حتی بدون شوک) سگ‌ها به سمت دیگر بپرند (ماجرای بزاق دهان و صدای زنگ را حتماً به خاطر دارید).

ناتوانی آموخته شده یا درماندگی آموخته شده برای نخستین بار، هنگام آزمایش شرطی سازی سگها مورد توجه سلیگمن قرار گرفت

نتیجه‌ی آزمایش بسیار ساده بود و درست همان‌قدر که همه انتظار دارند جوش آمدن آب در نزدیک صد درجه را ببینند، حق داشتند منتظر باشند تا سگ‌ها به سمت دیگر بپرند.

اما سگ‌ها خود را کف جعبه رها کرده بودند و هیچ حرکتی انجام نمی‌دادند.

سلیگمن می‌گوید من همان موقع در چهره‌ی آن سگ‌ها، درماندگی (Helplessness) را دیدم. اگر چه ده سال طول کشید تا به جامعه‌ی علمی اثبات کنم آنچه دیده‌ام، درماندگی است و این درماندگی، آموخته شده است؛ نه این‌که در ذات آن‌ها بوده باشد.

اصطلاح درماندگی در ادبیات سلیگمن به چه معناست؟

واژه‌ی درماندگی (معادل Helpless) یکی از کلیدی‌ترین مفاهیمی است که در مدل ذهنی سلیگمن شکل گرفته و سال‌ها درباره‌ی آن مطالعه کرده و نوشته است.

مقاله‌های متعددی هم در این زمینه نوشته و منتشر کرده است و می‌توان گفت حدود نیم قرن به این موضوع فکر کرده و به آن پرداخته است.

فقط کافی است بخش‌های پایانی مقاله او در سال ۱۹۷۲ را بخوانید و ببینید که این موضوع را به پیشگیری به جای درمان ربط داده و توضیح داده که موفقیت‌های بزرگ پزشکی، زمانی بوده که به پیشگیری فکر کرده و نه درمان و این مسئله را به تفصیل توضیح داده است.

جالب این‌جاست که وقتی سرمقاله‌ی او در سال ۲۰۰۰ درباره‌ی روانشناسی مثبت گرا را می‌خوانید، می‌بینید که دوباره همان حرف‌ها را تکرار می‌کند و مشخص است که حداقل ربع قرن، تمام فکر و ذهنش حول این حوزه متمرکز بوده است.

بنابراین وقتی سلیگمن واژه‌ی Helpless را به کار می‌برد، نباید آن را در حد یکی از واژه‌های روزمره در نظر بگیریم.

سلیگمن برای مفهوم درمانده به زندگی پدرش نگاه می‌کند. کسی که حقوق خوانده بوده و دانشجوی برجسته‌ای بوده و فکر می‌کرده قرار است یک جایگاه اجتماعی امن و مطمئن داشته باشد.

اما جنگ بر سراسر جهان سایه افکنده و او باید فقط شغلی پیدا کند که یک درآمد حداقلی برای گذران بسیار ساده‌ی زندگی‌ خانواده‌اش فراهم شود.

درمانده، توصیف پدر سلیگمن است که حس می‌کرده همه چیز از اختیار او خارج است و فقط باید بنشیند و نظاره کند تا شاید اتفاق بهتری بیفتد.

با همین توضیح، با وجودی که در فارسی هر دو اصطلاح ناتوانی آموخته شده و درماندگی آموخته شده به کار می‌رود، شاید درماندگی دقیق‌تر از ناتوانی (disability) باشد.

تعریف درماندگی (Helplessness)

در زبان سلیگمن، درماندگی یعنی: ادراک کنترل نداشتن بر وضعیت موجود.

دقت داشته باشید که کلمه‌ی ادراک در جمله‌ی بالا بسیار کلیدی است.

این‌که شما بر وضعیت موجود کنترل دارید یا ندارید، بحث سلیگمن نیست.

بحث این است که فکر می‌کنید روی شرایط کنترل دارید یا فکر می‌کنید کنترلی روی شرایط ندارید؟

[ درس مرتبط: ادراک ]

سلیگمن می‌گوید من وقتی سگ‌ها را دیدم، حس کردم آن قدر در آن مدت، انواع شوک و سوت را تجربه کرده‌اند و در جعبه این‌ سمت و آن سمت رفته‌اند (و احتمالاً بارها در آن آزمایش‌های دانشجویی ترکیب وضعیت و شوک تغییر کرده) که به نتیجه رسیده‌اند: هیچ چیز دست ما نیست.

سگ‌ها در زندگی آزمایشگاهی آموخته بودند که کنترل اوضاع از دست‌‌شان خارج است و هر کاری هم بکنند و هر چقدر این‌جا و آن‌جا بپرند، قرار است دائماً شوک را تجربه کنند.

این حدس، همان نقطه‌ی شروع آزمایش‌های سلیگمن درباره درماندگی آموخته شده است.

حالا بهتر می‌توانیم بفهمیم که منظور سلیگمن از این جمله چه بوده است: «استیو مایر همکار خوبی بود، چون از خانواده‌ی ضعیفی بود و درماندگی را می‌فهمید.»

آزمایش درماندگی آموخته شده

محدودیت در دسترسی کامل به این درس

دوست عزیز.

دسترسی کامل به این درس برای کاربران ویژه متمم در نظر گرفته شده است.

با عضویت به عنوان کاربر ویژه‌ی متمم، علاوه بر دسترسی به این مطلب، به سایر بحث‌های مرتبط با روانشناسی مثبت گرا هم دسترسی پیدا می‌کنید.

همچنین با فعال کردن اشتراک ویژه به درس‌های بسیار بیشتری دسترسی پیدا می‌کنید که می‌توانید فهرست آنها را در اینجا ببینید:

 فهرست درس‌های مختص کاربران ویژه متمم

البته از میان درس‌ها و مطالب مطرح شده، ما فکر می‌کنیم شاید بهتر باشد ابتدا مطالعه‌ی مباحث زیر را در اولویت قرار دهید:

  شخصیت شناسی / حمایت اجتماعی / خودشناسی

  تحلیل رفتار متقابل / عزت نفس

  پرورش تسلط کلامی

  استرس / چگونه شاد باشیم / مدیریت انگیزه

تمرین

پس از آشنایی با درماندگی آموخته شده، در زندگی خود و اطرافیان‌تان، در محیط کار یا در فضاهای آموزشی، چه مثال یا مثال‌هایی در ذهن‌تان تداعی شد که ممکن است درماندگی را به ما بیاموزند؟

یا به شکل دقیق‌تر: به کوله‌بار تجربه‌های درماندگی ما بیفزایند؟

  شما تاکنون در این بحث مشارکت نداشته‌اید.

برخی از دوستان متممی که به این درس علاقه مندند: امینه کوراوند , مائده روشنعلی , احمد , علیرضا محمدی , رضا شعبانی راد

 

برخی از سوالهای متداول درباره متمم

متمم چیست و چه می‌کند؟
چه درس‌هایی در متمم ارائه می‌شوند؟
هزینه ثبت‌نام در متمم چقدر است؟
آیا در متمم فایل‌های صوتی رایگان هم برای دانلود وجود دارد؟

ترتیبی که گروه متمم برای خواندن مطالب سری روانشناسی مثبت گرا به شما پیشنهاد میکند:

سری مطالب حوزه روانشناسی مثبت گرا

قوانین کامنت گذاری/ چرا دیدگاه من منتشر نشده است؟

30 نکته برای درماندگی آموخته شده (ناتوانی آموخته شده)

    پرطرفدارترین دیدگاه به انتخاب متممی‌ها در این بحث

    نویسنده‌ی دیدگاه : معصومه شیخ مرادی

    با خواندن این درس برای من موارد مختلفی تداعی شد که سعی می کنم خلاصه وار به آنها اشاره کنم:
    مورد اول: من قبلا گاهی از جمله "تا ببینم چی میشه" استفاده می کردم چون آن را از اطرافیانم زیاد شنیده بودم اما در مفهوم آن که دقیق شدم دیدم نوعی رکود و درماندگی را در آن حس کردم، یعنی خود را به دست سرنوشت دادن، چشم پوشیدن بر هرگونه توانایی خود و منتظر رویدادها و حوادث بودن، سالهاست دیگر از این جمله استفاده نمی کنم و اگر از زبان دیگران هم بشنوم خیلی رک و مستقیم می گویم پس خودت این وسط چه کاره ای؟ تو باید تصمیم بگیری تو باید حرکتی بکنی.
    مورد دوم: عامل بودن( یعنی ما زاییده و قربانی شرایط نیستیم)
    عادت اول از کتاب هفت عادت موثر و زبان واکنشی (کاری از دستم ساخته نیست، او خیلی غمگینم می کند مجبورم، نمی توانم، اگر می شد) در مقابل زبان عامل (سایر راه ها را در نظر می گیرم، بر احساساتم مسلط هستم، انتخاب می کنم، من ترجیح می دهم، می توانم سخنرانی موثرتری داشته باشم) که در این کامنت توضیحات بیشتری درباره آن داده ام.
    مورد سوم: کارن هورنای هم در کتاب بی نظیر خود عصبیت و رشد آدمی از وجود ترمزهایی در درون انسان می گوید که مانع تلاش و کوشش او برای زندگی و تغییر آن و داشتن اهداف می شوند، این ترمزها انسان را به تماشاگر زندگی خود و حتی تماشاگر زندگی دیگران تبدیل می کنند حتی گاهی این ترمزها باعث شوند در یک مسابقه ورزشی که در حال برنده شدن است شل کند و از رقابت باز بماند، حتی بدون کمک و حمایت دیگران جرات به انجام کاری نداشته باشد، دچار نوعی رنجورنمایی و درماندگی شود، اینها برخی از ویژگی های اشخاص ناسالم است که هورنای از آنها به عنوان عصبی نام می برد که اگر خود را بکاویم ممکن است در درون هر کدام از ما باشند.
    مورد چهارم:: دوستی دارم که همیشه در جملاتش دقت می کنم و هیچگاه ندیده ام از ترکیب "مجبور بودم" استفاده کند حتی اگر گاهی هم مجبور به انجام کاری باشد سعی می کند شرایط و یا حتی کلماتش را طوری تغییر دهد که اجباری در کارش نباشد، این شخص برای من تبدیل به الگو شده و من هم مدتهاست از واژه مجبور بودم استفاده نمی کنم و اگر در چنین شرایطی قرار بگیرم تمام تلاشم را می کنم که اوضاع را تغییر دهم و با قاطعیت تمام انتخاب کنم.

     
    دوست گرامی مشاهده تمرینهای مربوط به این درس، صرفا برای کاربران متمم امکانپذیر میباشد.
    .