Menu
فایل صوتی آموزشی ۶۰ نکته در مذاکره

مجموعه ای از نکات کاربردی مذاکره که می‌توانند کیفیت مذاکره های ما را بهبود داده و دستاوردهای ما را افزایش دهند




پیش فرض‌ها و برچسب‌ها…



تحمل ابهام برای ما انسانها خیلی ساده نیست. به همین دلیل است که گاهی داشتن یک پاسخ قطعی نادرست را به بی پاسخ ماندن یک پرسش درست ترجیح می‌دهیم. این همان نقطه‌ای است که پیش فرض‌ها و برچسب‌ها شکل می‌گیرند. هزاران سال قبل، در مسیر پیچیده‌ی تکامل، مغز ما آموخت که با برچسب گذاری می‌تواند جان خود را بهتر حفظ کند. آن مردی که در تاریکی جنگل از دور می‌آید، یا «دوست» است یا «دشمن». آن حیوانی که به سمت من حرکت می‌کند یا «خطرناک» است یا «بی خطر». در آن روزگاه برچسب گذاشتن و داشتن پیش فرض، یک ضرورت بود. اما امروز با ورود به دنیای مدرن با هزاران تفاوت و تنوع، همین برچسب‌ها می‌توانند یک تهدید جدی برای زندگی ما و اطرافیانمان باشند.

نگران کننده این است که گاه والدین ما، انبوه «برچسب‌ها  و پیش‌فرض‌ها»ی خود را به عنوان «میراثی ارزشمند و حاصل عمر» به ما فرزندانشان، هدیه می‌دهند و رشد تفکر و قضاوت ما در مسیری نادرست آغاز می‌شود…

معلم روبروی کلاس ایستاد. سه نفر از بچه‌ها را جدا کرد. بچه‌ها آمدند و ایستادند.

به دانش‌آموزان گفت: می‌خواهیم به هر یک از این سه نفر هدیه‌ای بدهیم. امروز تولد آنهاست. روی یک برگ کاغذ بنویسید که دوست دارید چه هدیه‌ای به آنها بدهید.

به آن سه نفر پای تخته هم گفت: هر کدامتان چند هدیه را که دوست دارید دریافت کنید روی یک برگه بنویسید.

یکی از آن سه نفر کمی چاق بود.

کلاس فهرست هدیه‌های پیشنهادی را تهیه کرد و برای آن دانش‌‌آموز، انواع هدیه‌ها پیش‌بینی شد. از کتاب‌های رژیم لاغری تا قرص‌های مکمل کاهنده‌ی اشتها. از وسایل ورزشی و ترد میل تا فیلم‌هایی درباره‌ی تقویت اراده.

آیا می‌توانید حدس بزنید که خود آن دانش‌آموز، در برگه‌ی خود چه هدیه‌ای را نوشته بود؟ «او یک بازی کامپیوتری می‌خواست».

و می‌توانید حدس بزنید که با خواندن فهرست هدایای پیشنهادی کلاس، چه اتفاقی افتاد. دانش‌آموز پای تخته، آموخت که برچسب او در نگاه دیگران «یک دوست چاق» است. او آموخت که از میان تمام صفت‌هایش، آنچه دیده می‌شود «وزن» است و یاد گرفت که اگر قرار است برای ماه‌ها و سالهای پیش رو هدفی داشته باشد، این هدف بدون شک، «لاغری» است.

امروز نمی‌دانیم آن دانش‌آموز کجاست. اما می‌دانیم که ساختمان دغدغه‌هایش را در کجا بنا کرده‌ است. او احتمالاً هنوز هم بر روی بدن و وزن خود تمرکز دارد.

نمی‌دانیم همکلاسی‌هایش کجا هستند. اما آنها یک «دوست خوب» خود را به یک «موجود چاق» تبدیل کردند و ویژگیهای مثبت دیگر او در زیر برچسبی که بر پیشانی‌اش خورده بود گم شد.

برچسب‌ها، از چاق و لاغر و زشت و زیبا و توانمند و ناتوان و هوشمند و کم استعداد، از شهری و روستایی و ایرانی و خارجی، از شرقی و غربی تا شمالی و شیرازی، می‌توانند زندگی ما و اطرافیانمان را تغییر دهند. مراقب آنها باشیم…

اگر مطلب تیزهوش هستی یا پرتلاش را نخوانده‌اید شاید الان زمان مناسبی برای خواندن آن باشد.

این بازی برای ما نخستین بار از کلاسهای سید علی مرتضوی فومنی نقل شد. با تشکر خاص از سعید هاشمی.

  شما تاکنون در این بحث مشارکت نداشته‌اید.

برخی از دوستان متممی که به این درس علاقه مندند: بهروز , رزا , فاطمه رای زن , رسول غفارزادگان , مهرناز برهانی

 

برخی از سوالهای متداول درباره متمم

متمم چیست و چه می‌کند؟
چه درس‌هایی در متمم ارائه می‌شوند؟
هزینه ثبت‌نام در متمم چقدر است؟
آیا در متمم فایل‌های صوتی رایگان هم برای دانلود وجود دارد؟

ترتیبی که گروه متمم برای خواندن مطالب سری قبل از بیست و دو سالگی به شما پیشنهاد میکند:

سری مطالب حوزه قبل از بیست و دو سالگی

قوانین کامنت گذاری/ چرا دیدگاه من منتشر نشده است؟

35 نکته برای پیش فرض‌ها و برچسب‌ها…

    پرطرفدارترین دیدگاه به انتخاب متممی‌ها در این بحث

    نویسنده‌ی دیدگاه : علی کربلایی

    یاد یه داستان خیلی قشنگ از پرویز پرستویی افتادم که در زیر براتون میزارم توصیه میکنم بخونیدش قشنگه البته تاثیرگذاری از نوع برعکس این حکایته

    رویز پرستویی از اساتید بازیگری سینما و تلویزیون ایران با انتشار عکسی از خود در اینستاگرم، درباره خاطرات دوران تحصیل و کلمه ای که زندگی اش را تغییر داد، نوشت.وی نوشت: " ﮐﻼﺱ ﺍﻭﻝ ﺩﺑﺴﺘﺎﻥ، شیراز ﺑﻮﺩﻡ ﺳﺎﻝ ١٣٤٠، اواسط ﺳﺎﻝ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ اصفهان. یک ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻨﺪ. ﺷﻬﺮﺳﺘﺎﻧﯽ ﺑﻮﺩﻡ، ﻟﻬﺠﻪ ﻏﻠﯿﻆ ترکی قشقایی، ﺍﺯ ﺷﻬﺮﯼ ﻏﺮﯾﺐ. ﻣﺎ ﮐﺘﺎﺑﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﺍ اناﺭ ﺑﻮﺩ. ﻭﻟﯽ اصفهان ﺁﺏ ﺑﺎﺑﺎ. معضلی ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ، ﻫﯿﭽﯽ ﻧﻤﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ.ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﻢ ﻫﻤﭽﯿﻦ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﻧﺒﻮﺩ ﻭﻟﯽ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯽ ﻭ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﺩﺭﺳﮑﯽ مي خواندم. ﺗﻮ اصفهان ﺷﺪﻡ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ. خانم ﻣﻌﻠﻢ ﭘﯿﺮ ﻭ بی ﺤﻮﺻﻠﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺷﺪ ﺩﺷﻤﻦ ﻗﺴﻢ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﻣﻦ! ﻫﺮ ﮐﺲ ﺩﺭﺱ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪ می گفت: ﻣﯽ ﺧﻮﺍﯼ ﺑﺸﯽ ﻓﻼﻧﯽ ﻭ ﻣﻨﻈﻮﺭﺵ ﻣﻦ ﺑﯿﻨﻮﺍ ﺑﻮﺩﻡ.ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺯﺣﻤﺖ ﺭﻓﺘﻢ ﮐﻼﺱ ﺩﻭﻡ. ﺁﻧﺠﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺑﺨﺖ ﺑﺪ ﻣﻦ، ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﺷﺪ ﻣﻌﻠﻤﻤﺎﻥ. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻣﯽ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﭼﻮﺑﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ ﻧﺮﻭﺩ ﮐﯽ ﻫﺴﺘﻢ!ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﻫﻢ ﺑﺎﻭﺭﻡ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺗﻨﺒﻠﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﺗﺎ ﺍﺑﺪ!ﮐﻼﺱ ﺳﻮﻡ ﯾﮏ ﻣﻌﻠﻢ ﺟﻮﺍﻥ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺁﻣﺪ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﺎﻥ. ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﻣﯽ ﭘﻮﺷﯿﺪ ﻭ ﺧﻼﺻﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﮐﺎﺭ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﻮﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﻼﺱ ﻣﺎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ. ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﻼﺱ ﻧﺸﺴﺘﻢ. ﻣﯿﺪوﻧﺴﺘﻢ ﺟﺎی من ﺍﻭﻧﺠﺎﺳﺖ!ﺩﺭﺱ ﺩﺍﺩ، ﻣﺸﻖ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺎﺭﯾﻦ.ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺩﻟﻢ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﻤﯿﺰ ﻣﺸﻘﻢ ﺭﺍ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻭﻟﯽ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﺴﺘﻢ ﻧﺘﯿﺠﻪ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺱ ﭼﯿﺴﺖ! ﻓﺮﺩﺍﺵ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪ، ﯾﮏ ﺧﻮﺩﻧﻮﯾﺲ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﮔﺮﻓﺖ ﺩﺳﺘﺶ ﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﺍﻣﻀﺎ ﮐﺮﺩﻥ ﻣﺸﻖ ﻫﺎ. ﻫﻤﮕﯽ ﺷﺎﺥ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ. ﺁﺧﻪ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮﻥ ﺭﺍ ﯾﺎ ﺧﻂ ﻣﯿﺰﺩﻥ ﯾﺎ ﭘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻥ، ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺭﺳﯿﺪ ﺑﺎ ﻧﺎﺍﻣﯿﺪﯼ ﻣﺸﻘﺎﻣﻮ ﻧﺸﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ، ﺩﺳﺘﺎﻡ ﻣﯽ ﻟﺮﺯﯾﺪ ﻭ ﻗﻠﺒﻢ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﯽ ﺯﺩ.ﺯﯾﺮ ﻫﺮ ﻣﺸﻘﯽ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ می نوشت. ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺑﺮﺍ ﻣﻦ ﭼﯽ ﻣﯽ ﻧﻮﯾﺴﻪ؟ﺑﺎ ﺧﻄﯽ ﺯﯾﺒﺎ ﻧﻮﺷﺖ: ﻋﺎﻟﯽ!ﺑﺎﻭﺭﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﺪ، ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺳﻪ ﺳﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﮐﻠﻤﻪ ﺍﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻣﻦ ﺑﯿﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ ﻭ ﺭﺩ ﺷﺪ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﺩﻓﺘﺮﻡ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﺑﻔﻬﻤﺪ ﻣﻦ ﺗﻨﺒﻞ ﮐﻼﺳﻢ، ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﻗﻮﻝ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﻢ.ﺁﻥ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﻣﻌﺪﻝ ﺑﯿﺴﺖ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺷﺪﻡ ﻭ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺳﺎﻝ ﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪ. ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﺍﻭﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﻭﻗﺘﯽ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺍﺩﻡ ﻧﻔﺮ ﺷﺸﻢ ﮐﻨﮑﻮﺭ ﺩﺭ ﮐﺸﻮﺭ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﺗﻬﺮﺍﻥ ﺭﻓﺘﻢ. ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﻪ ﺁﻥ ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﻣﺮﺍ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺩﺍﺩ."

     

     

     
    دوست گرامی مشاهده تمرینهای مربوط به این درس، صرفا برای کاربران متمم امکانپذیر میباشد.
    .