Menu


شاه گوش می کند – داستان کوتاهی از ایتالو کالوینو


شاه گوش می کند - اثر ایتالو کالوینو

این بار در #پاراگراف فارسی به سراغ کتاب شاه گوش می کند نوشته ایتالو کالوینو رفته ایم.

کتاب شاه گوش می کند مجموعه ای از داستان های کوتاه ایتالو کالوینو است که توسط فرزاد همتی و محمدرضا فرزاد ترجمه شده و به همت انتشارات قدیمی و پرکار مروارید منتشر شده است.

در این کتاب داستان های متعددی با نامهای شاه گوش می کند، همبستگی، سرهنگ در کتابخانه، آدم به درد نخور، وجدان، گوسفند سیاه، بازی، عشق دور از خانه و  اعداد در تاریکی می خوانیم.

آنچه در پاراگراف فارسی این هفته برای شما انتخاب کرده ایم، داستان بازی است که از نوشته های شناخته شده و مطرح ایتالو کالوینو است.

کتاب شاه گوش می کند - ایتالو کالوینو

شهری بود که در آن همه چیز ممنوع بود.
و چون تنها چیزی که ممنوع نبود بازی الک دولک بود، اهالی شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با بازی الک دولک می‌گذراندند.
و چون قوانین ممنوعیت نه یکباره بلکه به‌تدریج و همیشه با دلایل کافی وضع شده بودند، کسی دلیلی برای گلایه و شکایت نداشت و اهالی مشکلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند.
سال‌ها گذشت. یک روز بزرگان شهر دیدند ضرورتی وجود ندارد که همه چیز ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانه‌ی کوچه و بازار کردند تا به مردم اطلاع بدهند که می‌توانند هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند.
جارچی‌ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراکز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند: «آهای مردم! آهای…! بدانید و آگاه باشید که از حالا به بعد هیچ کاری ممنوع نیست.»
مردم که دور جارچی‌ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراکنده شدند و بازی الک دولک‌شان را از سر گرفتند.
جارچی‌ها دوباره اعلام کردند: «می‌فهمید؟ شما حالا آزاد هستید که هر کاری دلتان می‌خواهد، بکنید.»
اهالی جواب دادند: «خب! ما داریم الک دولک بازی می‌کنیم.»
جارچی‌ها کارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند که آن‌ها قبلاً انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند.
ولی اهالی گوش نکردند و همچنان به بازی الک دولکشان ادامه دادند؛ بدون لحظه‌ای درنگ.
جارچی‌ها که دیدند تلاش‌شان بی‌نتیجه است، رفتند که به اُمرا اطلاع دهند.
اُمرا گفتند: «کاری ندارد! الک دولک را ممنوع می‌کنیم.»
آن وقت بود که مردم دست به شورش زدند و همه‌ی امرای شهر را کشتند و بی‌درنگ برگشتند و بازی الک دولکشان را از سر گرفتند.

[ لینک مرتبط: فهرست کتابهای ایتالو کالوینو به زبان فارسی ]

[ نوشته‌ی دیگری از همین نویسنده: پمپ بنزین ]

[ نوشته‌ی دیگری از کالوینو: شهرهای بی نشان ]

  شما تاکنون در این بحث مشارکت نداشته‌اید.

برخی از دوستان متممی که به این درس علاقه مندند: فاطمه کهزادی , بهروز صالح پور , یاسر , محسن سعیدی پور , ابراهیم هادیان

 
برخی از سوالهای متداول درباره متمم
متمم چیست و چه می‌کند؟ (+ دانلود فایل PDF معرفی متمم)
چه درس‌هایی در متمم ارائه می‌شوند؟
هزینه ثبت‌نام در متمم چقدر است؟
آیا در متمم فایل‌های صوتی رایگان هم برای دانلود وجود دارد؟

قوانین کامنت گذاری/ چرا دیدگاه من منتشر نشده است؟

24 نکته برای شاه گوش می کند – داستان کوتاهی از ایتالو کالوینو

    پرطرفدارترین دیدگاه به انتخاب متممی‌ها در این بحث

    نویسنده‌ی دیدگاه : محسن سعیدی پور

    وجدان

    جنگی در گرفت و مردی به نام لوئیجی ابزار علاقه کرد که به عنوان داوطلب درآن شرکت کند.

    همه تشویقش کردند.لوئیجی به محلی که اسلحه توزیع میکردند،رفت.اسلحه ای تحویل گرفت و گفت:"حالامیروم و آلبرتورا میکشم".از او پرسیدندکه آلبرتو کیست.جواب داد:"دشمن ؛دشمن من".

    به او توضیح دادند که قراراست دشمنانی از نوع بخصوص را بکشد ،نه هرکسی را که دلش میخواهد.

    لوئیجی جواب داد:خوب اینکه واضحه ،فکر میکنید من احمقم؟این آلبرتو درس از همون نوعیه که میگین!یکی از همون دشمنها.وقتی شنیدم که قصدجنگ با اونارودارین ،گفتم خوب!من هم می رم،به این ترتیب میتونم حق آلبرتو رو حسابی کف دستش بذارم.پس فکر میکنیدمن واسه چی داوطلب شده ام؟من این آلبرتوی ناکس رو خوب میشناسم.آدم شارلاتانیه.به من خیانت کرده.کاری کرد که من به خاطر هیچ و پوچ، درمقابل یک زن سرافکنده بشم.قصه اش برمیگرده به زمانهای خیلی دور.اگه باور نمیکنید میتونم تمام ماجرارو براتون تعریف کنم .گفتند:"خیلی خب ،لازم نیست".

    لوئیجی گفت:"خوب حالا بگین آلبرتو کجاست تا من برم اونجا و دخلش رو بیارم."

    گفتند :"مااز محل آلبرتو اطلاعی نداریم."گفت:"اشکالی نداره !کسی رو پیدا میکنم که محلشو بدونه .دیریا زود دستم به این ناجنس میرسه."

    گفتند اینطور که نمیشود.داوطلبان جنگ بایدبه هرکجا که اعزام شدندبروند و بجنگند و آنتعداد از افراد دشمن را که آنجا هستند، بکشند .و گفتند که آنهاچیزی درباره این آلبرتو نمیدانند.

    لوئیجی گفت:" ببینین! مث اینکه من جدی باید اصل داستان رو براتون تعریف کنم .چون این آدم یک شارلان واقعیه و به نظرمن شما کار بسیار درستی میکنین که علیه او وارد جنگ شدین."

    اما آنهاعلاقه ای به شنیدن داستان او نداشتند.

    وقتی لوئیجی دید انها برخورد منطقی نمیکنند،گفت :"متاسفم، ممکنه برای شما فرقی نکنه که من این دشمن رو بکشم یا دشمن دیگه ای رو! ولی من شخصا خیلی معذب میشم اگه کسی رو بکشم که ربطی به آلبرتو نداشته باشه".

    بقیه که آنجا بودند؛ حوصله شان سررفت .یکی شان از پشت میز بلندشدو صحبت مفصل و جانانه ای درباره موضوع جنگ و لزوم آن برایش ایراد کرد.به او یا آوری کردند که در یک جنگ نمی شودکه یکی همین طوری برود و دشمن معینی را که خودش انتخاب کرده بکشد.

    لوئیجی خوب گوش کرد، بعد شانه هایش را بالا انداخت و گفت :"اگر این طوره که  شما میگین، پس دور من یکی رو خط بکشین."

    گفتند:" نمیشود .دواطلب شده ای و اعزام خواهی شد."سرگروهبان افراد را به صف کرد.

    "گروهان به پیش یکدو -یک دو "و لوئیجی راعازم جبهه کردند.

    لوئیجی خوشحال نبود. هرکس دم دستش مرسید ،میکشت. امیدوار بود که بالاخره یکی شان آلبرتو باشد،یا یکی از بستگانش .برای هریک نفری که میکشت ،به او یک مدال میداند؛ ولی او باز خیلی دمغ بود. با خودش میگفت:" اگر آلبرتو را نکشم، این همه آدم را کشته ام برای هیچ و پوچ" و از این بابت احساس بدی می کرد.

    در عین حال، پی درپی به او مدال می دادند .مدال نقره ،مدال طلا، همه رقم مدال.

    لوئیجی با خودش فکر میکرد:" خب چندتایی را امرو ز میکشم ، چندتایی رو هم فردا .... هی تعدادشون کمتر و کمتر میشه تابالاخره نوبت اون شارلاتان میرسه."

    ولی پیش از اینکه بتواند آلبرتو را پیدا کند، نیورهای دشمن تسلیم شدند. لوئیجی خیلی افسرده شد.این همه آدم کشته بود، برای هیچ .آن هم پیش از آنکه دستش به آلبرتو برسد.صلح شده بود .تمام مدالهایش را درکیسه ای ریخت و عازم مناطقی شد که تاآن زمان ،تحت سلطه نیروهای مقابل بود.درشهرها و قصبه ها میگشت و مدال هایش را بین همسران و فرزندان کسانی که در جنگ کشته شده بودند، تقسیم میکرد.یک روز همین طور که از این شهر به آن شهر میرفت و مدالهایش را میبخشید ،به آلبرتو برخوردو گفت :"خب! خیلی طول کشید ولی بالاخره گیرش آوردم". و او را همان جا کشت .ناگهان ریختند سرش، دستگیرش کردندو به اتهام قتل ،سریعا مورد محاکمه قرارش دادند، محکومش کردند و دارش زدند.در جریان محاکمه ،بارها و بارهاگفت که برای آرامش وجدان این کارار کرده است، اما هیچ کس به حرفهایش گوش نکرد.

    شاه گوش میکند 

    ایتالو کالوینو 

    فرزاد همتی 

    محمدرضا فرزاد

     

     

     
    دوست گرامی مشاهده تمرینهای مربوط به این درس، صرفا برای کاربران متمم امکانپذیر میباشد.
    .