Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Menu
شرایط دریافت هدیه نوروزی متمم: دوره صوتی آموزش هدف‌گذاری (کلیک کنید)


انتخاب متممی‌ها | حرف‌های دوستان متممی در حوزهٔ توسعه فردی و سبک زندگی


با توجه به این که تعداد نظرات، کامنت‌ها و تمرین‌های ثبت‌شده در درس‌های متمم بسیار زیاد است و پیگیری نظراتی که در چندهزار درس پراکنده ثبت شده‌اند، ساده نیست، تصمیم گرفتیم هر چند هفته یک بار تعدادی از حرف‌ها و نظراتی را که دوستان متممی به آن بیشترین امتیاز آموزنده را داده‌اند، در قالب یک مطلب جداگانه منتشر کنیم.

با توجه به تعداد کامنت‌ها و حجم‌شان، مناسب‌تر دیدیم که آن‌ها را در قالب چند بخش جداگانه منتشر کنیم.

این بخش‌بندی در بعضی از حوزه‌ها چندان قابل‌دفاع نیست. مثلاً نمی‌شود گفت بهتر است دیجیتال مارکتینگ در توسعه فردی باشد یا کسب‌و‌کار. ما هم صرفاً با هدف کوتاه‌تر شدن این گزارش، آن را چند تکه می‌کنیم.

لازم است توضیح دهیم که کامنت‌های زیر این گزارش (و گزارش‌های مشابه) بسته است. به این علت که این متن به شکل دینامیک‌ (پویا) تولید می‌شود و به مرور زمان با تغییر امتیازدهی، بعضی از این کامنت‌ها حذف شده و کامنت‌های دیگری جایگزین‌شان خواهد شد (شبیه گزارش متمم در هفته‌های اخیر). پس اگر کامنتی زیر این مطالب ثبت شود،‌ بعداً که متن این گزارش عوض شد،‌ آن کامنت معنا نخواهد داشت. بنابراین لطفاً اگر نظری دربارهٔ این مباحث داشتید، با کلیک بر روی نام هر درس، به صفحهٔ همان درس بروید و نظرتان را در همان‌جا ثبت کنید.

توضیح مهم: در این گزارش به زمان ثبت کامنت توجه نمی‌شود. یعنی کامنت‌هایی که در گزارش می‌آیند ممکن است دیروز یا چند سال قبل ثبت شده باشد. الگوریتم ما صرفاً به امتیازهایی که کامنت‌ها در هفته‌های اخیر گرفته‌اند (در مقایسه با کامنت‌های دیگر همان موضوع و نیز با در نظر گرفتن تعداد بازدید کامنت‌های مختلف) توجه می‌کند.

آثار فاطمه نظردخت دربارهٔ جدال عقل و احساس

فاطمه نظردخت

در درس جدال عقل و احساس

چندتا از کارهامو که درین رابطه کشیدم براتون به اشتراک می‌ذارم.

نقاشی مغزی که روی چوب در حال بریان شدن است و شعلهٔ زیرش، قلبی است که برافروخته است - فاطمه نظردخت یک نیم‌تنهٔ انسان که به جای مغز در آن یک بمب است و فتیلهٔ‌ آن بمب در قلب روشن است - فاطمه نظردخت صورت بی‌چهرهٔ دختری با دو شقه موی بافته شده که مغز از بالا آن‌ها را در دست گرفته و از پایین قلب به آن دو آویزان است. انگار که دارد تاب‌بازی می‌کند. فاطمه نظردخت

” خرد آبست و عشق آتش به صورت / نسازد آب با آتش ضرورت

خرد طفل است و عشق استاد کار است / ازین تا آن تفاوت بی‌شمار است “

عطار نیشابوری

عزت نفس

آریا پورمنش
در درس نشانه های عزت نفس پایین | حساس بودن بیش از حد به حرف و نظر دیگران

با درود خدمت همه عزیزان 

از اونجایی که من دارای اوتیسم آسپرگر هستم میشه گفت با سنسورهای فعال بدنیا اومدم چرا که دنیا رو متفاوت تر از افراد معمولی و با جزئیات بیشتری می‌بینم ، و از اونجایی که خانواده درک درستی از این سندروم نداشتن به طبع رفتارهایی نشون میدان که برای من قابل درک نبود. که باعث می‌شد واکنش‌های احساسی منفعلانه داشته باشم.

از طرفی تیک‌های عصبی که در تنش‌ها تشدید میشن خودش معضلی بود چرا که با انتقاد و یا مسخره شدن ها و یا نگاه‌های متعجب و یا تحقیر آمیزی روبرو میشدم که خودش موجب تشدید تنش عصبی و درنهایت تشدید تیک‌ها منجر میشد که برای گریز از این چرخه معیوب از روبرو شدن با اشخاص اجتناب کنم و تبدیل به فردی منزوی و به باور اطرافیان آدمی خجالتی و کم رو بشم.

اما اینطور نبود چرا که در کنار این ضعف‌ها توانمندی‌هایی داشتم که برای بروز اونها فقط نیاز به محیط مناسب داشتم مثلا در جمع دوستان خودم دیگه کم رو نبودم یا حساس و غیره

تا اینکه شروع به تحقیق درباره وضعیت خودم کردم و بازشناخت خودم باعث شد شروع به شناخت دنیای تفکری دیگران کنم .

راهکار من بالابردن سطح آگاهی خودم بود که موجب پذیرش آن‌چه هستم و آنچه هستند شد که دروازه‌ای شد برای رسیدن به آرامش و خودشکوفایی 

به طبع پیام‌های مثبت در من انگیزه مضاعف ایجاد میکنه و پیامهای منفی هم احساس ناخوشایند اما یاد گرفتم تعادل داشته باشم . من برای ایجاد تعادل این‌ مهارت رو در خودم ایجاد کردم که در اون لحظه گرفتن پیام چه مثبت و چه منفی اول به احساس اون لحظه خودم واقف بشم و بعد ببینم ریشه این احساس مثبت یا منفی در کدوم نگرش یا باور و یا ترس من پنهان شده بعد از شناسایی اون حالا به این فکر می‌کنم که آیا پیامد احساسی که قراره بروز بدم در حالات مختلف چه خواهد بود و چه احساسی در من ایجاد خوهد کرد و بر مبنای اون تصمیم گیری میکنم

به طور خلاصه یاد گرفتم از سیستم سرد مغزم استفاده کنم 

البته ناگفته نمونه تنها کسی که نمیتونم این پایداری احساسی رو کنارشون داشته باشم پارتنرم هست که فکر می‌کنم بدلیل علاقه شدید هست چرا که عشق خودش فعال کننده بخش گرم مغز هست و اجازه نمیده من پشت فرمان ذهنم بشینم 

در کل به نسبت اشخاص و رفتاری که دارند رفتاری میکنم که هم شان و ارزش خودم حفظ بشه هم طرف مقابل

امروز تنها محافظ من تمرکز بر افزایش مهارت‌ها و کسب دانش هست 


معرفی و مرور پادکستها

سارا حق بین
در درس یک پادکست برای زندگی بهتر، شادتر و بامعناتر

سلام به دوستان

من از مجموعه «چگونه بهترینِ خودمان را بیابیم؟»، اپیزود شماره 45 : مواجهه با ترسها را انتخاب کردم.

این اپیزود به دنبال این هست که راه کار موثری را برای غلبه بر ترس های روزمره مثل ترس از ارتفاع، ترس از مرگ، ترس از صحبت کردن در جمع و ... آموزش بده.

مجری برنامه با خانمی در این خصوص گفتگو می کنه که تونسته بر ترسهاش غلبه کنه.

اون میگه که من افراد زیادی را می بینم که در حالیکه هنوز با ترسشون روبرو نشدند خیلی می ترسند. خیلی از مردم از درد می ترسند و خیلی ها از مرگ و نبودن.

اما آزمایشهای مختلف روی خوکچه های هندی نشان می ده که مواجه شدن با ترس و در معرض آنها قرار گرفتن می تونه به ما کمک کنه. او پیشنهاد می کنه با قرار گرفتن در معرض ترس ها و خطر ها در دوزهای کم و در محیط امن شروع کنید و این کار را بارها و بارها انجام بدید تا ترس تان فروکش کنه و بعد دوز را بیشتر و چالش را بزرگتر کنید.

ماجرای ترس خودش از ارتفاع را تعریف می کنه. برای غلبه بر اون به پارکی با یک برج بلند که بالکن زیبایی داره میره البته کسی هم همراهش هست و زمانی که از پله ها بالا میره به این فکر می کنه این برج بخاطر داشتن پنجره ایمن هست. وقتی به بالای برج میرسه به خودش میگه که چون برج سقف داره پس ایمن هست و قدم قدم و با نفس کشیدن های آرام به سمت بالکن برج میره و از پنجره های بزرگ بیرون را تماشا می کنه. اینقدر اینکار را تکرار میکنه تا اینکه الان به تنهایی می تونه به بالکن برج بره و نترسه. اینکار باعث افزایش اعتماد به نفسش میشه و بعد از آن زمانیکه احساس ترس از چیزی را داره در ذهنش مرور میکنه که این یک ترس واقعی نیست.

یک روایت دیگری را هم تعریف می کنه از ترسیدنش از مرگ و جسد. میگه زمانیکه حتی جسد یک حیوان را می دیدم می ترسیدم و جیغ می زدم تا اینکه در کنیسه متوجه شدم انجمن دفن وجود داره و رفتم عضو انجمن شدم البته این منوط به همکاری با آنها بود نه فقط تماشا کردن.

اولین لحظه ای که وارد اتاق شدم می خواستم غش کنم اما ناگهان تقدس اتاق من را آرام کرد و ترسم کم کم از بین رفت.

البته این موضوع ترس ممکن هست لازم باشه ماهها و سالها روش کار بشه.

دو مورد از این روش مواجهه با ترس یاد گرفته:

1- بابت زندگی روزمره اش عمیقاً قدردان باشه (کاری که قبلاً انجام نمی داده)

2- در امروز زندگی کنه و مهمترین چیزی را که می تونه برای امروز بسازه و مهیا کنه. (چون از اتفاقات فردا باخبر نیست. )

در پایان توصیه می کنه همیشه با خودتون حتی در فکر کردن و صحبت کردن مهربان و مشفق باشید و مثلاً بگید من الان می ترسم و آماده نیستم و ممکنه آسیب ببینم اما به محض اینکه آمادگی اش را پیدا کردم آن را امتحان می کنم.

نتیجه این گفتگو از زبان مجری اینکه : «ما محکوم نیستیم ترسهایمان را برای همیشه به دوش بکشیم و می توانیم با ایجاد تجربیات جدید، پاسخ هایی فراتر از قبل به ترسهایمان بدهیم. »


بهنام محمدی
در درس معرفی پادکست سرمایه گذاری و مدیریت مالی | حرفه‌ای‌های کسب و کار

من چند وقتی است برای بهتر کردن مهارت شنیداری زبان انگلیسی به اپیزودهای مختلف این پادکست گوش می دهم. البته من در ابتدای مسیر یادگیری زبان هستم اما همان بخش هایی که متوجه می شوم( و هر روز هم در حال افزایش هستند) برایم بسیار ارزشمند و لذتبخش است. اپیزودهایی که من به آن علاقه داشتم و با توجه به مطالعاتم بیشتر درکشان کردم را در زیر می آورم:
مصاحبه با رابرت چالدینی: در این مصاحبه رابرت چالدینی در مورد روانشناسی متقاعد سازی صحبت می کند، سرعت حرف زدن او(شمرده شمرده حرف زدن)، لهجه او و لحن صمیمی او در روزهایِ ابتداییِ پادکست گوش دادن، برای من یک گزینه بسیار مناسب بود.
مصاحبه با دنیل کانمن: دنیل کانمن دو بار در این پادکست با بری ریهولتز مصاحبه کرده است. بار دوم در مورد انتشار کتاب نویز دنیل کانمن است که به تازگی (در حین ضبط پادکست) ضبط و منتشر شده است. در ابتدای این مصاحبه ریهولتز توضیح می دهد که می خواسته کانمن را پروفسور خطاب کند اما او اجازه نداده است. در ابتدای مصاحبه مجددا این بخش تکرار می شود و بری به کانمن می گوید: "که اجازه ندادی من پروفسور خطابت کنم" و کانمن جواب می دهد: "just Dani I insist" این نکته برای من که القاب مهندس،دکتر، پروفسور به بخش جدایی ناپذیر معرفی فرهنگ اکثریت مردمم تبدیل شده است بسیار جالب توجه بود. 
مصاحبه با آنی دوک: در روزهایی که مشغول مطالعه کتاب تفکر نامطمئن نوشته آنی دوک بودم، شنیدن این اپیزود جذابیت زیادی برایم داشت. آنی دوک در این پادکست در مورد اینکه چگونه یک ماه مانده به دفاع پایان نامه دکتری به خاطر نیاز مالی اش همه چیز را رها کرد تا یک پوکر باز حرفه ای شود و چه شد که تصمیم گرفت کتاب بنویسد صحبت می کند. در این اپیزود به بررسی کتاب تفکر نامطمئن هم پرداخته می شود.
 


فرهنگ و سبک زندگی

علی محمد افراسیابی
در درس معرفی کتاب زندگی های روزمره | بن هایمور

وقتی با عینک روزمرگی به زندگی آدم‌ها نگاه می‌کنیم، چیزهایی را می‌بینیم که در حالت عادی از چشم‌مان دور می‌مانند و تجربه‌ها و حس‌هایی را کشف می‌کنیم، که پیش از این با آن‌ها آشنا نبوده‌ایم.

آنچه که میخواهم بگویم شاید یکی از روز مرگی های نسل قبلی بود و برای دوستان جوان ما جنبه آشنایی با این تجربه ها را داشته باشد. یکی از روزمرگی های دشوار و تا اندازه ای پر دغدغه ، برقراری ارتباط با جنس مخالف در فضایی بدون موبایل و اینترنت بود .افراد هم تا جایی که میتونستند و راهکارهای خلاقانه اجازه میداد راه حل هایی پیدا میکردند تا تحریم ها رو دور بزنند.به بعضی از این راهکارها اشاره میکنم:

1- مثلا یکی از چالش ها این بود که وقتی تماس میگرفتی به جای فرد مورد نظر شخص دیگه ای  گوشی رو بر میداشت(غالبا بزرگترها) و خوب با توجه به شرایط فرهنگی و محدودیت های اون موقع ،  نمیتونستی صحبت کنی. بنابراین تماس قطع میشد. گاهی اوقات میشد دختری تو خیابان پای باجه تلفن از آدم درخواست میکرد که من میخوام با دوستم مثلا رضا صحبت کنم، مادرش گوشی رو برمیداره شما بیا این گام اول رو طی کن و با رضا کمی صحبت کن  و به اصطلاح بهش بگو جریان چیه و بعد گوشی رو به من بده. چندین بار خودم چنین کار ی رو  انجام دادم.

2-  دوستانی که فرد مورد نظر خودشون رو از محیط کوچه و همسایه ها انتخاب میکردند، توزیع نذری فرصت خوبی بود تا دقایقی هر چند کوتاه بتونند با هم صحبت کنند در حد تبادل چند جمله و البته همیشه هم این فرصت فراهم نمیشد. کاملا شانسی و تصادفی بود. داوطلب برای توزیع نذری تو خانواده هایی که جند تا پسر داشتند زیاد بود. مثل خونه ما

3- فردی رو هم میشناسم که دوران سربازی در زمان جنگ از جبهه برای دختری که دوست داشت نامه مینوشت البته به آدرس دبیرستان دخترانه (به آدرس منزل پدری امکان پذیر نبود و ریسک بالایی داشت )و ظاهرا مسئولین دبیرستان هم  این نامه ها رو به گیرندگان نامه میدادند. نمیدونم  و مطمئن نیستم ولی فکر کنم به خاطر تقویت روحیه رزمنده ها چشم پوشی میکردند.یک توافق نانوشته بین آموزش و پرورش و ستاد جنگ بوده (فقط یک حدس غیر کارشناسی)


مرضيه رفعتي
در درس الیزابت کوبلر راس | مدلی برای مراحل سوگواری و تحمل اندوه

من از دست دادن هاي زيادي تجربه كرده ام،الان هم كه دارم مي نويسم مي دونم در مرحله پذيرش فوت پدرم هستم.

دايي ، مادربزرگ، پدربزرگ و...اما سخت تر از همه فوت ناگهاني برادر و بعد همسر خواهر (هر دو جوان)و غير قابل پذيرش ترين اونها فوت پدرم بود. همه اين مراحل رو با شدت و ضعف متفاوت تجربه كردم.

و نوعي آرامش در وجودم هست به گفته ديگران، كه انگار قرار نيست سختي ها از پا درم بياره و جوابم معمولا اينه:  آن قدري طوفان پشت سر گذاشتم، كه اين آرامش رو تجربه كنم.

اما مساله از دست دادن جنبه ديگه اي هم مي تونه داشته باشه، به نظرم وقتي ما يك از دست دادن بزرگ رو تجربه مي كنيم(مثل كسي كه واقعا دوستش داريم:اعضاي خانواده،دوست صميمي، شريك عاطفي)، با موارد ديگه راحتتر كنار مياييم.بعد از اينكه به طور ناگهاني برادرم رو از دست دادم، تا مدتها صداش رو مي شنيدم، همه اش منتظر بودم دوباره بياد يك معجزه بشه. بعد از خدا خشمگين شدم چرا برادر من؟ چرا خانواده من؟

تو فاز بعدي، مراقبتم از 2 برادر ديگه ام بالا رفت، به حدي كه اگر سفر مي رفتن تا لحظه برگشتشون از اضطراب و ناراحتي نمي تونستم بخوابم و مداوم مشغول معامله با خدا بودم، كه يك عضو خانواده ام رو گرفتي، با بقيه كاري نداشته باش. من امشب فلان دعا رو مي خونم برادر از دست رفته ام بياد تو خوابم و..

 مرحله افسردگي  من چند سال طول كشيد، اما ديگران كمتر متوجه شدند چون ظاهرا فعال و شاد بودم، هيچ كس متوجه نشد شايد براي بلند شدنم از تختخواب چقدر با خودم درگير بودم.

اما مرحله پذيرشم، كه خيلي سخت تر بود، با از دست دادن عزيزي ديگه اي همراه شد و فهميدم زندگي به من تضميني نداده كه گرفتن هاي ديگري در كار نباشه و اين تكرار از دست دادن ها در سنين اوليه جواني قدرت دركم از زندگي، مرگ و هستي رو تغيير داد و ازم يك آدم باانگيزه و قوي ساخت.

البته خوندن كتاب«ميرايي» نوشته گونتر گراس و

«در ستايش مرگ»ژوزه ساراماگو( قالب طنز ) بسيار مفيد و اثر بخش بود.


امین خُرمی
در درس ما خیلی زود به رویدادهای خوب عادت می‌کنیم

یکی از رویدادهای خوبی که دارم داشتم، قبول شدنم در دانشگاه بود که وقتی از این موضوع مطلع شدم احساس خوشحالی و کنجکاوی زیادی داشتم و تا چند هفته‌ای هم این احساسات با من همراه بود ولی به مرور زمان این احساسات تغییر کردن.

سوالاتی که در این زمینه از خودم می‌پرسیدم این بودش که چرا و چطور قبول شدم؟ بقیه چطور؟ محیط چطوری هست؟ چه چیزای جدیدی رو قراره تجربه کنم؟ تفاوت‌هاش با دبیرستان چی هست؟ مختلط بودن چطور جوی داره توی یک کلاس؟ درس‌ها، اساتید و شیوۀ آموزشی به چه شکلی هستن؟ چرا انقدر هیجان زده‌ام؟ و احتمالا سوالات دیگه.

یکی از رویدادهای منفی هم راجب به جداییم از تیم کاریم بودش. و در اونجا هم یک حس غم، خشم، بعد از یک مدت کوتاه انتقام و کمی ترس داشتم.

سوالاتی که از خودم می‌پرسیدم این بودش که چرا انقدر پس رفت کردم؟ دلیل پس‌رفت هام چی بود؟ تیم چقدر روی پس‌رفت من تاثیر گذاشته بود؟ چرا هم میخوام قدردان تیمم باشم و هم به شدت احساسات و افکار منفی راجب بهش دارم؟ چرا پیشرفت کردن برام سخت شده؟ و کلی سوالات دیگه.

از رویداد منفی، خیلی دیرتر نسبت به رویداد مثبت عبور کردم. به طوری برای این رویداد منفی ماه‌ها طول کشید ولی برای اون یکی فقط چند هفته بود.


پـوریا‌ پرهیـزکار
در درس حرکت آونگی در زندگی | در پی دستیابی به اهداف‌تان هستید یا کسب لذت؟

به‌نظرم، نوع نگرش و مدل ذهنی افراد تا حد بسیار زیادی تعیین کننده این است که فرد یک موتور جستجوگر هدف (Purpose Engines)، باشد یا ماشین‌ جستجوی لذت (Pleasure Machines)!

شخصا، فردی از گروه موتور جستجوگر هدف (Purpose Engines)، هستم، و شاید به همین دلیل است که حس شادی در زندگی من کم‌رنگ است!

به طوریکه برای هرکاری که انجام می‌دهم یک هدف تعریف می‌کنم و همین موضوع باعث کم‌رنگ شدن حس لذت در آن فعالیت می‌شود.

مثلا، اگر برای دویدن می‌روم با خودم هدف شرکت در یک مسابقه نیمه ماراتن را ترسیم می‌کنم، یا اگر به کوهنوردی می‌روم، با هدف رسیدن به قله، این فعالیت را انجام می‌دهم! اگر در حال دیدن فیلم هستم، ترجیحم دیدن فیلم‌های است که در فهرست ۲۵۰ فیلم برتر سایت آی‌ام‌دی‌بی است، یا جدیدترین فیلم یک کارگردان سرشناس! اگر در حال خواندن کتاب هستم، هدف یادگیری در مورد یک موضوع مشخص است، و اصلا به بُعد لذت بردن از مطالعه فکر نمی‌کنم! 

به‌نظرم، یکی از دلایل اصلی این موضوع پیام والدی کامل باش! است، که باعث می‌شود که در هر فعالیتی به دنبال یک هدف بود، و هیچ فعالیتی را صرفا جهت لذت انجام نداد!


مهارت ارتباطی و مذاکره

مهدی خدابین
در درس عبارات توضیحی و استفاده از آن‌ها در گفتگو، نگارش و مذاکره

- از روی کنجکاوی می‌پرسم.

از روی کنجکاوی می‌پرسم، مساله دقیقا ناراحتی تیم توسعه محصول است؟

- می‌خواهم ببینم موضوع را درست متوجه شدم.

می خواهم ببینم درست متوجه شدم، شما از رفتار دیروز من در جلسه که به شما زمان مناسبِ صحبت ندادم، ناراحت شدید؟

- اگر درست متوجه شده باشم.

اگر درست متوجه شده باشم، مساله کاهشِ اقبال مشتریان به محصولِ کنونی است و مساله نارضایتیِ همکارانِ مرتبط با مشتری به عنوانِ علت ریشه‌ای این کاهش عنوان شده است.

- منظور شما این است.

 منظور شما این است که من در انجامِ کارها می‌توانستم بهتر عمل کنم، درست است؟ خوشحال می‌شوم راجع به آن صحبت کنیم و دقیق‌تر موضوع را بررسی کنیم.

- دیروز (زمانی مشخص) احساس کردم.

 دیروز در جلسه عصر وقتی که در مورد توافقات صحبت می‌کردی، یک لحظه احساس کردم انگار جلساتِ گذشته در جلسه حضور نداشتی، خیلی احساسِ ناامیدی کردم.

- دیروز (زمانی مشخص) برداشت کردم.

سه شنبه صبح از رفتارت برداشت کردم که از من دلخور هستی یا چیزی می‌خواهی به من بگویی.

- به نظر من موضوع این‌گونه است.

 به نظر من مساله به رسمیت شناختنِ احساسِ افراد در تیم است.

- فکر می‌کنم موضوع این‌گونه است.

فکر می‌کنم اختلاف نظر بین ما، ممکن است سبب مشکلات آتی شود. نیاز هست موضوع را جدی بگیریم و برای بررسی آن زمان و انرژی بگذاریم.

- احتمالا نظر شما این بوده است.

احتمالا نظر شما این بوده که تیمِ ما می‌بایست بیشتر نظراتِ مشتری را در نظر بگیرد.

- احتمالا موضوع این است.

احتمالا مساله به رسمیت شناخته نشدنِ حوزه اختیار و مسوولیت شما است.

- تجربه به من می‌گوید که احتمال زیاد موضوع این است.

در پروژه پیاده‌سازی سیستم ارتباط با مشتری، دیدیم که مساله اصلی انتخاب ابزار و پیاده‌سازی ابزار نیست، مساله فرآیندها و افراد درگیر در فرآیندها هستند. بر اساس تجربه قبلی به احتمال زیاد در پیاده سازی سیستم هوش تجاری نیز همان مساله را داریم.

- مطالعات x (اشاره به منبع) نشان می‌دهد که موضوع این است.

بیانیه چابک، تاکید می‌کند که افراد و تعاملاتِ آن‌ها بر فرآیندها و ابزارها اولویت دارند.

- مطالعات x (اشاره به منبع) نشان می‌دهد که این راه‌کار یا رفتار  این اثرات را دارد. (مشخصا به اثرات اشاره می‌کند)

اگر کهن الگوهای سیستم را بررسی کنیم، می‌بینیم که تصمیمی که برای وابستگی زیاد حقوق افراد به نتایج کارشان گرفتیم، انگیزه افراد را برای ماندگاری در سازمان کم می‌کند.

- خوب هست که روی شرایط موجود توافق داشته باشیم.

بیایید شرایط موجود را با هم مرور کنیم، همه توافق داریم که حالِ اعضای تیم مناسب نیست و خروجی تیم هم کم‌تر از انتظار اعضا است؟

- یکی از رویکردها یا راه‌کارهایِ مواجهه با موضوع این است.

معماری ارائه شده یکی از راه‌کارهای رسیدن به نتیجه است.

- من تنها با این راه‌کارها و رویکردها آشنا هستم، قطعا روش‌هایِ دیگری هم وجود دارد.

تخصصِ من کمک به چابک شدنِ مجموعه است، قطعا برای رسیدن به اهداف سازمان روش‌هایِ دیگری هم وجود دارد.

- به نظرم این فرصت‌های بهبود الان وجود دارد.

به نظرم الان تیم توانایی بهبود سطح ارتباطِ خود با یکدیگر و ارتقای مهارت‌هایِ فنی خود را دارد.


امیر پورمند
در درس اشتیاق به اظهار نظر | آیا باید این اشتیاق را مهار کرد؟

به نظرم اظهارنظر در مورد هر چیزی یکی از راه‌های تعامل ما آدم‌هاست. ولی باید اظهارنظر تخصصی و غیرتخصصی رو از هم تفکیک کنیم. 

در مورد اظهارنظر غیرتخصصی به شخصه سعی می‌کنم که در گفتگوهای عادی بیشتر از این که نظر بدم، گوش بدم تا از نظرات بقیه مطلع بشم. ولی وقتی نظرات رو شنیدم، اگر موضوع برام جالب بود، داخل وبلاگم (یا داخل لپ‌تاب) راجع بهش بنویسم. این‌طوری مجبور میشم که کمی منظم‌تر و ساختاریافته‌تر فکر کنم و شاید از اشکالات حرف‌هام مطلع بشم. هم این که روند پیگیری نظراتم و تغییراتم مطلع میشم. 

ولی اظهارنظر تخصصی رو به نظرم در هر صورت (چه شفاهی و چه مکتوب) باید انجام داد. این که بعضی از سیاستمداران جرئت می‌کنند که اشتباه‌ترین حرف‌ها رو انقدر تکرار کنند تا به نظر همه درست بیاد، یه بخشی‌اش از اینه که عده‌ای بودند که به دلایلی سکوت کردند و دم نزدند. 

فکر می‌کنم اگر افراد در زمینه تخصصی خودشون، نظرات‌شون رو واضح و صریح بگن، در مجموع به نفع کل جامعه خواهد بود. 

یه نمونه نسبتاً موفقش پزشکانی هستند که در زمان کرونا تو ایسنتاگرام فعالیت داشتند. همین باعث شد که فضا برای پزشک‌نماهایی که می‌خواستند از این موقعیت سوءاستفاده کنند، کمتر بشه و من نوعی به راحتی می‌تونستم از توصیه پزشکان استفاده کنم. 

پی‌نوشت:
تو این مورد این پست محمدرضا که راجع به «فعالیت در شبکه‌های اجتماعی» در سطح فردی و اجتماعی صحبت کرده و اون رو مصداقی از «کفن‌فروشی» دونسته، مرتبط هست. با این تفاوت که به نظر میاد اظهارنظر تخصصی حتی در سطح فردی هم برای برندسازی مفید باشه و این مورد رو نشه مصداقی از کفن‌فروشی در نظر گرفت. 


تصمیم‌گیری

فاطمه س
در درس تعارض شناختی (ناهماهنگی شناختی)

در روابط عاطفی:

دوستی دارم که سالها پیش از همسرش که زندگی نسبتا خوبی هم باهم داشتند به خاطر اختلاف با والدین خودش جدا شد و بعد از جدایی و شروع تراپیست و مطالعه کتاب های روانشناسی شروع کرد به برچسب زدن انواع تله‌ها و مطالبی که یاد گرفته بود به همسر سابقش و معتقد هست تمامی این مشکلات رو می دونسته و با آگاهی کامل از همسرش جدا شده ( حداقل برای ما دوستان نزدیک که شاهد اتفاقات بین آنها بودیم این چنین نبود)

در روابط کاری:

سالها پیش در یک شرکت پیمانکاری مشغول به کار بودم که یک پروژه نسبتا پر سود به شرکت پیشنهاد شد مدیرعامل معتقد بود که قرارداد باید با عدد بالاتری بسته بشه و در نهایت به توافق نرسید

بعد از مدت یک سال متوجه شدیم که زمینی که درآن پروژه قرار بود برج ساخته بشه مالک های دیگری هم داشته و کلا ساخت برج متوقف شده است از آن به بعد مدیر عامل مدعی بود که قبل از مذاکره و قرار داد با آن شرکت تحقیق کرده و از مشکل دار بودن زمین اطلاع داشته برای همین عدد بالاتری پیشنهاد داده تا به توافق نرسند!

و اما خودم:

خرید ماشین پراید

بودجه برای ماشین بالاتر نداشتم 

فیش ثبت نام یکی از دوستان که منصرف شده بود گزینه خوبی بود و غیر از این نمی تونستم ماشین دیگری بخرم 

توجیهات الانم برای خرید این ماشین:

من که جاده نمی‌خواستم برم برای همین پراید انتخاب کردم

لوازم یدکی ارزان و در دسترس، کم مصرف 

برای کسی که تازه رانندگی یادگرفته گزینه خوبی بود و تصادف های کوچک ضرر مالی زیادی نداشت

راحت فروش می‌رفت

پارکینگ نداشتم و برای تو خیابون پارک کردن مشکل خاصی نبود 


معرفی کتاب

فاطمه بهرامی
در درس معرفی کتاب خود نوشتن | کتابی درباره نویسندگی از احمد اخوت

در فصل میز تحریر من، روایت استیون کینگ از یک روز کاری اش، در عین سادگی بسیار جذاب است:

 

بسیار خوب. ساعت نه صبح است. اینجا نشسته ام پشت میز تحریرم. حالا تنها کاری که باید بکنم این است که شروع کنم به نوشتن. اما ساعت ها می گذرد بی اینکه بتوانم حتی یک کلمه هم بنویسم. چای درست می کنم. منظورم این است که تمام روز این کار را می کنم. همین طور ورزش. این کار هر روزه ام است. در آن زمان قدیم مدادهایم را نیز تیز می کردم، در دورانی که نویسنده ها برای نوشتن مدادهایشان را تیز می کردند. تقریبا هر روز داستان از همین قرار است. ساعت چهار و نیم می شود و یواش یواش وحشتم می گیرد. به فنری جمع شده می مانم. واقعا احساس بدبختی می کنم. منظورم این است که اگر همین طور جلو بروم تمام روزم را از دست می دهم. هیچی، امروز تلف شد. ساعت پنج شروع می کنم به نوشتن. ساعت هفت. می روم خانه. این بارها و بارها و بارها اتفاق افتاده. خب حتما می پرسید پس چرا نمی روم کارمند بانک شوم و عصر ساعت پنج بیایم بنشینم پشت میز بنویسم؟ به این دلیل که برای نوشتن این دو ساعت به آن هفت ساعت پرسه زنی نیاز دارم. من چندان آدم با انضباطی نیستم. صبح ها از من نوشته ای بیرون نمی آید. فقط سعی می کنم بنویسم.


     تعدادی از دوستان علاقه‌مند به این مطلب:    علیرضا آقامحمدی ، ابوالفضل مهرزاد ، نورالدین حسینی ، احسان حسینی ، Kamran