Menu
نویسنده مطلب : آفاق رحمانی

مطلب مورد بحث:

هیچ چیز آنجا نیست | آنی دیلارد


من فکر مى کنم جستار نویسى نوعى ثبت ماوقع از تزاحم احساسى، آگاهى و نیاز به ساخت ارتباطه که نگارنده سعى داره به بهترین وجه ممکن از عهده اش بر بیاد طوریکه نه مجبور باشه عده اى را در محفل یا محافلى گرداگرد خودش بنشونه و ساعتها راجع به موضوعات متنوعش که خودش هم تا زمان نوشتن ازشون بدرستى آگاهى نداشته، صحبت کنه و نه جسارت داره به عنوان فکت یا داده علمى ازش یاد کنه و در درازمدت خود نگارنده بر بال هاى باز رقیق احساس و کنجکاوى شخصى خود پیرامون موضوعات گفته شده در قاب این پرنده چوبى بیش از پرهاى رنگارنگ دیگرش نگاه محبت آمیز خواهد داشت.

شاید جستارنویسى در سایه تلاش و کشف منظومه معانى و درک مفاهیم جسته و گریخته به تناورى با ثباتى برسه که حتى در اون زمان هم به دور از هاله احساس و حس درونى زلال نویسنده، اثرى گیرا نخواهد بود.

کسى در جستارخوانى در پى کشف قصیده، غزل، کتاب ثبت نبوغ و اکتشافات و اختراعات تازه و یا دایره المعارف نمى گرده و حتى اگر مى گرده، اشتباه کرده.

جستارخوانى حتى از جستارنویسى هم دشوارتره، نویسنده خطوط منشعب از ذهن و احساس خودشو دنبال مى کنه و چه بسا بسیار لذت هم مى بره ولى کسیکه به دام جستار پیش رو افتاده، باید لباس ذهنشو دربیاره و آرام آرام در برکه ذهن نویسنده فرو بره، همه از دماى جستارها خوششون نمیاد، بعضیها بلافاصله یخ مى زنند و مى پرند بیرون و والوداع. عده اى از تموج سیال کلمات و راه رفتن در حاشیه خوششون میاد و همیشه ته فکرشون از مناطق عمیقش مى ترسند، مدام از خودشون مى پرسند یارو چه کرده با خودش، بدگمانى و غیره و ذالک.

ولى چیزى که منو به خنده وادار میکنه نظریه هاى منتقدانیه که نه به صورت تلویحى بلکه با قاطعیت اعلام مى کنند فلان جستارنویس دیگه حرفى براى گفتن نداره یا انباره اى از دینامیتهاى نانوشته است.

حدس عاقبت یک جستار، حدس عاقبت زندگى درونى یک جستارنویسه و جستارنویس یک انسانه و یک انسان غیرقابل پیش بینیه و کسى تا بحال کاهدان افکار یا گنجینه ذهن دیگرى را محاسبه نکرده که چه بسا این اندازه گیرى ها خبر از سقف کوتاه انباره معلومات ممیزى را به دست بده که نفهمیده چیزى را که نمیشه اندازه گرفت، نمیشه پایش کرد.

در جستار خبر از تکاپو و هنر بازتابانیدن کشفهاى درون نویسنده است که جایى در بیرون، زندگى واقعى او یا حتى ما را به خود اختصاص داده و کشف یک پدیده است که مدام خلق میشه و شکل مى گیره و بهم مى ریزه و از نو متحول میشه، چرا باید با صلبِ قیاسهاى کهنه، مرزهاى کوتاه و فکرهاى نه چندان عمیق زلال یک برکه جا مانده از باران ذهن را قبل از خاطره اى در ابر زمان شدن بیالاییم، نمیشه نقد جستارها را به خود جستارها واگزار کنیم؟

مطمئنًا سنگها زبان خاص خودشونو دارند همونطوریکه جستارها دوستداران خاص خودشونو دارند و حضور هر زبان بیگانه و علایقى به دور از این دو، جایى در جهان خاصشان نخواهد داشت جز اینکه اون دور دورها در تاریکتریترین و عمیقترین نقطه از برکه جستار پرت بشه، فرو بره و اثرى ازش دیده نشه. یا ماگماى سردى بشه کنار یک سنگ که تا فراگرفتن اصول سنگ بودن هم هنوز قرنها فاصله داره چه برسه به فهمیدن زبان سنگى که سالها از گدازه بودنش گذشته و حالا جز جوش و خروش، کریستال حرفهاى قشنگ و ارزشمندترى را آموخته.