Menu
نویسنده مطلب : آفاق رحمانی

مطلب مورد بحث:

نشانه های هوش هیجانی بالا چیست؟ (مولفه های هوش هیجانی)


با توجه به مطالبی که در دروس متمم راجع به هوش هیجانی و تفاوتش با احساس خوانده ایم و مشخصات دیگری که در این رابطه مطالعه کرده ام، یعنی با توجه به این مطالب و دنباله گیری آنها در مراجعی که کم و بیش یافته و خوانده ام یا در شاخه هایی از روانشناسی مثبت گرا بدان دقت داشته ام، شاید بتوان در مورد من در مجموع اینگونه تقسیم بندی نمود:
–درک هیجان ها:
توانایی تغییرات را در شاخص های فیزیولوژیک دارم. تغییراتی از جمله تغییرات فشارخون و علایم آن بر چهره و حالات انقباضی عضلات چهره و سرعت تنفس، اسپاسم و تنگی و اندکی میدریازیس یا گشادی قطر مردمک چشم و افت دمای اندامهای انتهایی مثل کف دست و پاها، تعریق یا خشکی کف دستها و …البته این آثار هیجانی را در خودم و افراد نزدیک خانواده ام براحتی درک می کنم و آثار و شواهد در سایرین را بتدریج با اثراتی که بر رفتار ایشان دارد، تجزیه و تحلیل می کنم، کد گذاری کرده و به یاد می سپارم. گاهی هم راجع به افراد دیگر با آزمون و خطا می توانم به نتایجی در درک هیجاناتشان پی ببرم ولی در مورد خودم قریب به نود درصد موارد مطلعم در چه شرایطی قرار دارم.
–خواندن انسانها:
روانشناسی مثبت گرا توانسته بر حس منفی گرایانه نظریات عموم تاثیر بسزایی داشته باشه از جمله خودم ولی نه به شکل کلیشه ای و آمرانه که مثلا رنگ زرد بپوشید، شادتان خواهد کرد و از این دست مثالها بلکه با تاثیر پذیری از آموزه هایی که به ارتقاء کیفیت زندگی در امور مثبت زندگی و اندیشه و طرز تفکر منطقی اهتمام ورزیده. لذا شاید بتوان گفت Emotional intelligence نه بصورت تعریف تجاری بلکه با ضرایبی در خدمت تخمین های ابتدایی را مد نظر قرار میدهم چه در خودم و چه در سایرین و روشم تحلیل های مکرر حین انجام و اقداماتی هست که خودم و عموم مردم بدان مبادرت می ورزیم و روشهای حصول نتیجه را مورد نقد ضمنی قرار میدهم، نه از سر کنجکاوی که بدیهی است در حین آشنایی و روند کار و زندگی تا حدودی لازم است، بلکه اکثر مواقع ناخودآگاه و یا بنا به ضرورتی اجباری. به معرفت بر خواندن انسانها از راه تخمین و تعیین کیفیت هوش انسانها اهمیت میدهم و سعی می کنم به اعداد و ارقام بسنده نکرده باشم بلکه به علایم و آثار هوش هیجانی که ملهم از درک شرایط و محیط هست هم توجه نشان دهم و یا لااقل می توانم گفت ناخودآگاه بصورت تخمینی و بتدریج بصورت عملی و مبتنی بر واقعیت، به  Emotional Intelligence  و Intelligence Quotient افراد محیطم متوجهم و کمتر اتفاق می افتد که تجاربم را به فراموشی بسپارم.
— بکارگیری هیجان ها:
در این مورد هنوز بین بخرد و حواسم پلی محکم به شکلی که از خودم توقع دارم، نزده ام. معتقدم اول باید توانست پایه و معنای هیجان را در خود و دیگران درک کرد و در انسانها شناخت و خواند و سپس آن را بکار گرفت و در نهایت ادعای مدیریت آن را داشت. شاید علت اینکه هنوز موفق به این امر بصورت چشمگیری نشده ام، توازن شؤون اخلاقی و دیدگاههای خود من و رعایت هنجارها در این میان باشد که مثلث برمودایی برایم ساخته که گاها خودم را در این بین غرق می کند. می توانم بسرعت پاسخ های هیجانی را سریعتر از پاسخ های تحلیلی درک کنم. برای توجه و درک پاسخ های تحلیلی به قوه و قدرت تحلیل و ابزارهای تحلیل درست نیاز هست تا شدت پاسخ های هیجانی را به آرامش در تحلیل پاسخها نزدیک کنم. در واقع فکر می کنم من مجموعه گسترده ای از ورودی ها را با حواس خود دریافت می کنم که در مرحله عملیات تجزیه و تحلیل در کفه ای سنگینتر از تجزیه قرار می گیرند تا اینکه به مساوات با کفه تحلیل برسند.
–مدیریت هیجان:
 
هنوز به آن نگاه آپولویی نرسیده ام. نظم را از نوعی غربال متشکل از تخلخل امور مختلف و مسوولیتهای مختلف عبور می دهم و لذا نتیجه رنده شده از این خروجی ها منسجم نمی شوند شاید این امر به دلیل فواصل زیاد شغلم از علایقم و نیازهای درونی با نوع زندگی من باشند و عدم پذیرش سختی های نظم درونی هم مزید بر علت هست چرا که ما غالبا عادت به اشتباه در باور احساس و هیجان داریم و به قول متمم، با استفاده از  Cognition  یا ذهن، درک و تفسیر خودمان را به رویدادهای محیطی افزوده و صفات گسترده تری به آن می دهیم و همین موضوع من را نیز از مدیریت هیجانی که اشتباها با ذهنیت سازی، احساس را بجای هیجان گرفته ام، دور می کند. احتمالا با درک عمیقتر و دوری از ذهنیت های افزوده بر ادراکات حواس و کندتر سازی جریان ادراکات هیجانی پس از تغییرات سریع فیزیولوژیک خواهم توانست در امور مدیریت هیجان به خود کمک کنم.