Menu
نویسنده مطلب : علیرضا امیری

مطلب مورد بحث:

شب تاب‌ها - نقطه های روشن شب


وقتی بچه بودم و هیچ تصوری از دنیای بزرگسالی نداشتم و با حسی کودکانه مدام به دنبال کشف لذت یک ماجرای جدید بودم، یه روز غروب که به اطراف روستایمان رفته بودم دو تا گل آفتابگردان کوچیک رو دیدم که در جایی که اصلا آبی وجود نداشت رشد کرده بودن. برگاشون پژمرده شده بود و واسه همین با دوستم اونا رو از ریشه درآوردیم و به خونه آوردم تا توی باغچه مون بکارم.

من وقتی به خونه رسیدم هوا تاریک شده بود. توی خونه باغمون، یه باغچه ای در گوشه ی باغ بود که اونجا رو برای کاشتن گل آفتابگردونا انتخاب کردم.

با بیلچه شروع به کندن خاک کردم.

همینکه یکی دوتا بیلچه خاک برداشتم، به یکباره سطح خاک توی اون تاریکی، پر شد از نور سبز و آبی.

چشمام از تعجب گرد شده بود. سطح خاک پر بود از تکه های نور.

اول فکر کردم “شهاب سنگ” پیدا کردم. یه لحظه خوشحال شدم. دست کردم توی خاک و تکه های روشن رو توی دستم گرفتم. نرم بودن. یه تیکه نور که از همه بزرگتر بود رو ورداشتم و کف دستم گرفتم. یباره دیدم انگار دهان پر از نورش داره باز و بسته میشه. از ترسم یه جیغ کشیدم و همشونو انداختم.

دویدم و به مادرم گفتم: [من شهاب سنگ پیدا کردم که یکیشونم دهنش رو باز و بسته میکنه]

مادرم دوید و باهام اومد تا توی اون تاریکی بهش نشون بدم. وقتی رسیدیم تقریبا هیچ نوری نبود. هرچی خاک رو جستجو کردیم جز یکی دو تیکه ی کوچیک دیگه چیزی نبود.

اون چاله رو با خاک پوشوندیم. همچنین اون شب تاب ها رو و خاطره ش رو.

بعدها که بزرگتر شدم فهمیدم کرم های شب تاب بودن.
واقعا دلم برای لحظه های کودکیم، که هر لحظه ش کشف یه ماجرای جدید بود تنگ شده.