Menu
نویسنده مطلب : علیرضا امیری

مطلب مورد بحث:

معرفی یک مستندساز: دیوید اتنبرو


یک اثر شگفت انگیز.

دلم میخواست روی مانیتور دوستای متممی یه دوربین نصب بود که موقعی که این مستند و پریدن پرنده ها رو میدیدن، فیلمبرداری میشد و میمیک صورتشون رو بعدش خودشون میدیدن. بنظرم بازخورد ما به این مستند، خودش یه مستند زیبا میشد. تغییرات صورت من شبیه “ماسک” شده بود.

یه داستان زیبا هم من براتون بگم؛

یه بار توی دوران کودکی من و پدرم و دو سه تا از دوستانمون رفتیم کوهگردی.
یکی از دوستان غروب یه لونه ی کبک دید که داخلش تخم های کبک بود. پرنده ی بیچاره وقتی که اون دوستمون رو دیده بود فرار کرده بود تا احتمالا نزدیکای تاریکی دوباره برگرده به لونه ش.
من اون شب زیر آسمون دراز کشیده بودم، و پتو رو تا زیر چونه م آورده بودم و به ستاره ها نگاه میکردم و به فکر اون تخم ها و کبک زیبا بودم.
دوستمون فرداش به سراغ لونه ی کبک رفت ولی کبک از ترسش لونه رو ترک کرده بود.
تخم های کبک ها داغ بودن. یکی از دوستان گفت که این تخم ها داخلشون جوجه ست و اگه ما اینها رو با خودمون نبریم، احتمالا یخ بزنن و داخل تخم بمیرن، چون مادرشون دیگه برنمیگرده سراغ لونه (واقعا مادر بیچاره ش بخاطر ترسش برنمیگشت).
ما تخم ها رو برداشتیم و به سمت خونه راه افتادیم. من اونا رو توی یه دستمال توی یه ظرف توی بغلم گرفته بودم و با اشتیاق بهشون نگاه میکردم.

در نهایت تعجب دیدم یکی دوتا از تخم ها رو به بیرون پوسته نیش زدن. جوجه ها میخواستن بیان بیرون. از شدت شوق خودم داشتم بال درمیاوردم.
سریع اونا رو به خونه بردیم. اونا رو گذاشتیم زیر پای یه مرغ کرچ (مرغی که آماده ست تا روی تخم بخوابد). داخل یه کارتن گرم و نرم، که زیر پاش کاه بود.

تجربه ی بسیار لذتبخشیه، بدنیا اومدن پرنده ها از تخم و دیدنشون، وقتی که از لای پرهای مادرشون سرشون رو میارن بیرون و کوچولو کوچولو جیک جیک میکنن.

من با اشتیاق هر دفعه میرفتم و بهشون سر میزدم. دیدم همشون به پوسته ی تخم، نوک زدن و پوست رو میخوان بشکونن و بیان بیرون.

تقریبا دو ساعتی گذشت و وقتی داخل اتاق شدم با صحنه ی عجیبی روبرو شدم.

همه ی جوجه ها نه تنها از تخم، بلکه از کارتنی که توش بودن هم بیرون پریده بودن و رفته بودن لب پنجره.

اونجا متوجه شدم که حیات وحش، و پرندگانی که توی حیات وحش زندگی میکنن چقدر با پرندگان بومی فرق دارن. (پرندگان بومی عموما دو روزی طول میکشه تا از جاشون بلند بشن، چه برسه به اینکه بخوان از کارتنشون و زیر پای مادرشون جم بخورن).

ازون ببعد مرغ بیچاره ای که مادر جوجه کبک ها شده بود واقعا سخت ترین دوران زندگیش شروع شد. بجای اینکه جوجه کبک ها دنبال مرغ باشن، مرغه دنبال جوجه ها میدوید. جوجه کبک های دوست داشتنی خیلی فرز و زرنگ بودن و وحشی بودنشون رو میشد حس کرد.

بالأخره روز موعود فرا رسید. هنوز جوجه ها یک ماهشون نشده بود که یه روز دیدیم هیچکدومشون رو نیست. همگی با هم بال گرفته بودن و دوباره به طبیعت بازگشته بودن، و ما رو با کلی خاطره برای همیشه ترک کردن.

لذت آن شب پرستاره در آن کوهستان، و اشتیاق من در نگهداری اون تخم ها، و به دنیا اومدنشون و پروازشون، جزء خاطرات دوست داشتنی منه. وقتی به این مستند نگاه میکردم واقعا میتونستم حسشون کنم. وقتی به طبیعت فکر میکنم احساس میکنم آرومتر میشم.
بعضی وقتا دلم میخواد ازین کلونی آدمها و شهرها بزنم بیرون، و برم و هفته ها در طبیعت زندگی کنم.