Menu
نویسنده مطلب : ابراهیم صیادی

مطلب مورد بحث:

تعریف ادراک و عوامل موثر بر آن


سربازی من در قسمت مخابرات نیروی انتظامی در یک شهرستان بود. من به همراه یک سرباز دیگه  تلفن چی بودیم. (اولین نسل پلیسهای ۱۱۰ بودیم). کارمون واقعا سخت و پر استرس بود. ما در پاسگاه مرکزی بودیم و ۱۵ پاسگاه زیر مجموعه ما بودند. نزدیک ۱۵۰ خط داخلی و گاها پرسنلی با اسم و فامیلهای مشابه. تقریبا تمام ارتباطات بین واحدهای داخلی و خارجی و گرفتن شماره های مختلف برای پرسنل و واحدها به عهده ما بود. تماسهای مردم و خارج از پاسگاه و ارتباط دادنشون به شخص و قسمت مورد نظرشون، یک طرف ،  جواب بی سیم ها هم یک طرف. علاوه بر اینها تمیز کاری دستگاه و چک کردن باطریها و ژنراتور مخابرات جزو وظایف ما بود. یک کار ۲۴ ساعته بدون وقفه و استراحت. مثل برده بودیم.
دستگاه تلفن به شکل یک میز بود. برای دو خط اصلی، آلارم صوتی داشت برای باقی خطها چراغ چشمک زن داشت. ما باید دائم چشممون به  چراغها بود.  یک دستمون گوشی و دست دیگرمون مثل یک تایپیست،  رو دگمه ها برای وصل خطوط بود. (حتی هدست هم نداشتیم). علاوه بر اینها باید تلفنهای غیر ضروری و خانوادگی رو هم برای قسمتها و افراد مختلف شماره گیری می کردیم. خیلی مواقع خطوط اشغال بودند و با تاخیر انجام می شد. این وسط با کلی مزاحم تلفنی هم باید بگو مگو می کردیم.
از همه سخت تر این بود که همه انتظار داشتند کارشون زودتر انجام بشه و هر کسی هم فکر می کرد فقط خودشه که تلفن زده.  با وجود تمام تلاشی که می کردیم همیشه پرسنل و مردم شاکی بودند. چون اصلا هیچ درکی از شرایط و محدودیتهای ما نداشتند. اکثرا با لحن تمسخر آمیزی می گفتند خوش به حالتون،  می خورید و می خوابید و نهایت دو تا دگمه فشار می دید. در صورتیکه اصلا صدای بی سیم و تلفن نمی ذاشت که بخوابیم و همیشه حالت آماده باش داشتیم. فقط یک تخت داشتیم داخل همان مخابرات برای مثلا خوابیدن. به خاطر کمبود نیرو مرخصی هم نداشتیم. تنها دلخوشیمون این بود که مخابرات موکت شده بود و ما بدون پوتین بودیم. نگاه فرمانده منطقه هم بر اساس گزارشات بود و ذهنیتش نسبت به ما خیلی بد بود.
یک روز معجزه ای رخ داد و فرمانده و کلی از افسران ارشد منطقه مجبور شدند چند ساعتی رو در مخابرات سپری کنند. فرمانده منطقه با یه ژست خاصی به ما اشاره کرد بلند شیم از پشت دستگاه و خودش اومد نشست و سکان رو در اختیار گرفت و شروع کرد به جواب دادن و وصل کردن خطوط. تلفن اول، تلفن دوم ، تلفن سوم … ناگهان دید تمام چراغها شروع کردن به چشمک زدن. هاج و واج مونده بود چیکار کنه.
خیلی محترمانه گوشی رو  داد دست من گفت بیا بابا جان کارخودته. از اون موقع دیگه رفتار فرمانده و بقیه  ۱۸۰ درجه نسبت به ما تغییر کرد.
عذر خواهی می کنم که انقدر با جزئیات نوشتم.