- usercontent - متمم
Menu
نویسنده مطلب : بابک یزدی

مطلب مورد بحث:

شاخص‌های پیش بینی کننده و نقش آنها در تحلیل سیستم‌ها


سلام دوستان؛
پیش مقدمه این که برای خود من حس بویایی یا مثلاً چشایی یک جور شاخص تکاملی به حساب می­ آید به این معنی که اگر شکر مزه ی خوشایندی دارد حتما دلیلی وجود دارد و در تکامل مغز به این نتیجه رسیده است که حس خوبی را احساس کنیم تا شکر بیشتری بخوریم یا چربی بیشتری بخوریم و این را هم با سیستم یک مغزمان تصمیم می گیریم یعنی از خود نمی­پرسیم که آیا من از شکر یا چربی خوشم می آید؟ یا مثلا چه دلایلی وجود دارد که کباب کوبیده آنقدر خوشمزه است و آیا خوشمزگی همبستگی با سلامتی دارد؟ فقط حس می کنیم و به عبارت دیگر مغزمان با سیستم یک خود در کسری از ثانیه تصمیم می گیرد که باید احساس خوبی داشته باشیم و سعی در ادامه ی انجام آن کار داشته باشیم. می دانیم انسان ها در طول عمر خود بر روی کره ی زمین مدت های بسیار بسیار زیادی – حتی همین الان در بسیاری از کشورها- قحطی را تجربه کرده اند تا سیری. قابل تصور است که انسان ها روزها گرسنه بوده اند تا با شکاری دلی از عزا در می آورده اند و در چنین شرایطی قابل فهم به نظر می رسد که چرا مغز انسان آنقدر در برابر خوردن موادی مثل شیرینی و برنج و شکر و چربی پاداش می دهد چون این ها چگالی انرژی بالایی داشتند و شانس زنده ماندن انسان را افزایش می داده اند ( بازی جالبی است که به این فکر کنیم چرا مثلا نمک این مزه را دارد؟ یا پرتقال؟ یا … و آن را از نظر تکامل و سودی که می توانسته به بدن برساند بررسی کنیم.) البته طبیعتا در این مقطع زمانی که برای بسیاری از انسان ها فراوانی وجود دارد این شاخص های خوشمزه مغز دارد به ضررمان تمام می شود و چاقی و اضافه وزن و بیماری ها را حاصل می کند تا دوباره معز بعد از گذشت چند صد هزار سال در تصمیمات سیستم یکی اش تجدید نظر کند یا مهندسی ژنتیک بتواند حرکتی در این باره رقم زند. درباره ی بوها هم همین طور این که بویی خوشایند است یا بد از همین سودآوری اش در گذر زمان و تکامل حاصل شده است این بود که برای تمرین اول تصمیم گرفتم درباره ی بوها و مزه­ ها به عنوان شاخص جستجو کنم که به تحقیق بسیار جالب زیر برخوردم:
تمرین اول-  سایت livescience با عنوان گزارش “Your sense of smell predict when you’ll die” نتیجه تحقیق گروهی از دانشمندان در شیکاگو را منتشر کرده است که نشان داده اند انسان هایی که قدرت بویایی ضعیف تری دارند احتمال بیشتری دارد در پنج سال آینده بمیرند تا انسان هایی که قدرت بویایی قوی تری دارند. در این مطالعه پنج تست بو ( نعنا، پرتقال، چرم، ماهی و گل رز) به گروهی از انسان های مورد مطالعه  ( با طیف سنی  ۵۷ تا ۸۵ سال) داده شده و از آن ها خواسته شد که این بوها را تشخیص دهند. گروهی که بین ۴ تا ۵ بو را صحیح تشخیص دادند نرمال طبقه بندی شدند. پنج سال بعد تحقیق شد که ببینند چه تعدادی از این انسان ها زنده هستند؟ به طرز شگفت آوری مشخص شد درصد بسیار بیشتری از انسان هایی که در گروه نرمال طبقه بندی شده بودند  نسبت به انسان هایی که در گروه با بویایی بسیار ضعیف ( کسانی که بین ۰ تا ۱ بو را صحیح تشخیص داده اند) طبقه بندی شده  بودند زنده مانده اند. ( به طور دقیق تر حدود ۳۹ درصد انسان های با بویایی بسیار ضعیف (۰ تا ۱) ، حدود ۱۹ درصد با بویایی نسبتا ضعیف (۲ تا ۳) و حدود ۱۰ درصد انسان های با بویایی نرمال (۴ تا ۵) در پنج سال بعد در قید حیات نبودند. )
نکته بسیار مهمی که در این گزارش هم بدان تأکید شده این است که اختلال عملکرد بویایی علت مرگ و میر نیست بلکه نشانه و شاخص این است که یک سری از عملکردهای پایه ای بدن دچار اشکال است و این اشکالات خود را در شکل اختلال بویایی نشان داده اند. ( یکی از موارد بروز اختلال بویایی است.) و مهم است که رابطه همبستگی بین این ها را رابطه علٌی نبینیم.
تمرین دوم-  غیر از مواردی که در پیش مقدمه اشاره کردم دسته دیگری از شاخص ها هستند که به ظاهر بی اهمیت هستند اما عمیقا باور دارم که هدایت کننده اند. مثلا تمیزی دستشویی های یک رستوران فارغ از مزه، کیفیت و برخورد گارسون ها می تواند نشانه ای بر اهمیت مشتری و بهداشت برای این رستوران باشد. – البته احتمالا بین نحوه ی برخورد گارسون ها با  تمیزی رستوران تا حدی همبستگی وجود دارد اما شاخص تعیین کننده تر برای من تمیزی دستشویی هاست- یا مثلا نحوه ی رانندگی یک نفر تا حد بسیار خوبی درباره اخلاق آن فرد مخصوصا در شرایط بحرانی اطلاعات می دهد. یا مثال خود محمدرضا شعبانعلی را هم بسیار راهگشا می دانم که رفتار انسان با حیوانات می تواند نشانگر بسیار خوبی برای رفتار انسان با انسان – مخصوصا با انسانی که از نظر مقام اجتماعی از ما پایین تر قرار دارد- باشد. خوبی این شاخص ها این هست که چون به ظاهر و در عرف جامعه پراهمیت نیستند دورویی و ریای کمتری در آن ها وجود دارد مثلا برای خود من حتی نحوه ی پارک ماشین ها در یک جامعه نشانگر میزان دلسوزی در آن جامعه است اگر ماشینی را می بینیم که در جای مخصوص به دو ماشین جوری پارک کرده که فقط خودش در آن جا باشد ( و احتمالا راحت تر از پارک در بیاید) نشانگر خوبی داریم که – چه آگاهانه چه ناآگاهانه- این فرد به احوالات جامعه بزرگتر از خودش فکر نمی کند و احتمالا به قضایا هم سیستمی فکر نمی کند.
 
تمرین سوم- پدیده­ای در آمار وجود دارد به نام Regression to mean یا بازگشت به وضعیت میانه، به این معنا که اگر من متوسط عملکردم در درس ریاضی ۱۷ از ۲۰ است. اگر تستی از من گرفته شود و نمره آن تست مثلا ۱۳ باشد احتمال بسیار زیادی وجود دارد تا در تست بعدی عملکرد بهتری داشته باشم – و احتمالا حول و حوش ۱۷ نمره ام بشود- و اگر برعکس نمره ام در تست اول ۱۹ شود احتمال بسیار زیادی وجود دارد که در تست بعدی افت کنم و نمره ام حول و حوش ۱۷ شود. حالا فرض کنید شما آموزگار من هستید طبیعتا وقتی من ۱۳ می شوم – به صورت نسبی و با توجه به شناختی که از من دارید که همان ۱۷ است- از دست من عصبانی می شوید و سخت مرا دعوا می کنید و بعد تهدید می کنید که به اولیای من گزارش می دهید. جالب این جاست که تست بعدی نمره من ۱۷ می شود ( نه به علت دعوای شما که به علت پدیده ی بازگشت به وضعیت میانه)  و شما در ذهن خود نتیجه می گیرید “دعوا همیشه نتیجه می دهد این بچه ها را باید ترسوند و تنبیه کرد راهش فقط همینه؛ تنبیه علت پیشرفته” و البته اگر در تست اول ۱۹ می شدم چون از شناخت شما نسبت به خودم بهتر عمل کرده بودم کلی تشویقم می کردید و به به و هورا تحویلم می دادید و چون احتمالا در تست بعدی به علت پدیده بازگشت به وضعیت میانه نمره ام ۱۷ می شد پیش خودتان نتیجه می گرفتید که “باز تشویقش کردم خودش رو گم کرد تشویق علت پسرفته حال معلمی رو در نظر بگیرید که هزاران مورد مثل من رو تو زندگیش دیده پس عجیب نیست که مدل ذهنیش تنبیه رو علت پیشرفت دانش آموز بداند در حالی که هر دوی این ها معلول پدیده ی دیگری به نام بازگشت به وضعیت میانه بودند. پس تنبیه می تواند در مواردی با پیشرفت همبستگی داشته باشد اما علت آن نیست. ببخشید که یه خرده پاسخ هام طولانی شد.