Menu
نویسنده مطلب : علیرضا امیری

مطلب مورد بحث:

حسرتی که برایم باقی می‌ماند


چه سؤال سختی.

وقتی خوب فکر میکنم می بینم ما فقط یکبار هفت ساله بودیم. یک بار هجده ساله بودیم. یکبار بیست و چهار ساله. یکبار سی ساله و احتمالا یکبار چهل ساله و … .

وقتی خوب فکر میکنم می بینم یکبار فرصت بوده که در اون سن و در اون لحظه ی خاص اون کاری رو که باید انجام میدادیم، اون حرفی که باید و نباید میزدیم، اون تصمیمی رو که باید و نباید میگرفتیم و اون ریسکی رو که باید میکردیم و نکردیم.

حرف زدن در مورد حسرت ها الان کمی غیرمنصفانه و دردناکه. بعضی وقتا آدم دلش میخواد سریع از روش رد بشه و خودش رو به نشنفتگی و نفهمی بزنه.

حسرت لحظه ها، حسرت کارهای نکرده، حسرت آرزوهای داشته و بر باد رفته، حسرت حرفهای نگفته، حسرت بازی های نرفته و هزار و یک حسرت کوتاه و بلند.

(حالاست که محمدرضا منو دعوا و احتمالا به “مکسی مایزر” بودن و … متهم میکنه. پس بهتره بگذریم و خودمونو بزنیم به نشنفتگی!).

***

الان، زبونم لال زبونم لال، خدای نکرده اگه بمیرم یکی از بزرگترین حسرتام ندیدن محمدرضا شعبانعلیه. بنظرم خدا ما رو خیلی دوست داشته که محمدرضا رو سر راه ما قرار داده ولی ندیدنش برام میتونه حسرت بزرگی باشه.

حسرت دیگه م که هنوزم بعد از سالها باهام هست پریدن توی “حوض توپ” شهربازی بچه هاست. عجیب این حسرته منو رها نمیکنه و هر از گاهی که میرم شهربازی وسوسه میشم برم به مسئولش بگم آقا؛ اجازه میدی من بپرم وسط این حوض کنار بچه ها :-| (و احتمالا یه روزی اینکارو هم بکنم).
البته این حسرتام و حسرتایی از این دست هنوز قابل دستیابی ان و امیدوارم قبل از دیر شدن، انجامشون بدم ولی اگر بخوام از حسرت هایی بگم که مطمئنا دیگه اگه زنده هم بمونم نمیتونم بهشون برسم حسرت دیدار با مرحوم قیصر امین پور بود. عاشقش بودم ولی رفت. یه روز که از خواب پاشدم و تلویزیون اعلام کرد با نشون دادن اون تصویر سیاه و سفیدش که روی جلد کتابها و پوسترها هست.

از حسرتای دیگه م اینه که دوست داشتم با عموی مرحومم بیشتر حرف میزدم. خیلی بیشتر از اون همه حرفهایی که زدیم. عَموم سنش خیلی بالا بود و حرفهای عجیب و خاطره های عجیبی از قدیم میگفت. از زمانی که شب های زمستون در برف چندمتری با چند قرص نون سر میکردن. از عبورشون از رودخانه های خروشان. از خان ها که قدرت زیادی در ممالک ایران داشتن و هزار و یک داستان دیگر که همه ی اون داستانها و اون احوال و رو با خودش به زیر خاک برد. درست مثل ما آدمها که هر کدوممون کتابی قطور و گاه ارزشمند هستیم که در لحظه ی مرگ با خودمون به زیر خاک میبریمش.

و بقول قیصر امین پور:

تا نگاه میکنی
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر میشود

آی!
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود
دیر می شود …