Menu
نویسنده مطلب : امین جباری اصل

مطلب مورد بحث:

فایل صوتی مدیریت منابع‌: ظرفیت جذب منابع و پرورش آنها


با توجه به اهمیت این موضوع، تصمیم گرفتم تا مفهوم اون رو در قالب یه روایت برای خودم خلاصه کنم:

هر روز یه اتفاق جدید می‌افتاد. 

لازم بود که یه حسابدار بگیریم. دیگه نمی‌شد با یادداشت کردن هزینه‌ها توی دفتر، حسابشون رو نگه داشت.

از چند نفر از دوستامون سراغ یه حسابدار خوب رو گرفتیم. کلی پرس‌و‌جو کردیم که چه نرم افزاری استفاده کنیم و کلی سوالای دیگه. بعد از یکی دو ماه گشتن، بالاخره یکیو پیدا کردیم که به نظر میشد بهش اعتماد کرد. چند ماهی گذشت تا متوجه شدیم که قضاوت درستی نداشتیم. مجبور شدیم بریم دنبال یه حسابدار جدید. طی چند سال اخیر، سه تا حسابدار عوض کردیم تا اینکه یه نفر مناسب پیدا کردیم.

هر روز یه اتفاق جدید می‌افتاد.

هنوز تو گیرودار انتخاب حسابدار بودیم که کم کم متوجه شدیم نیروهامونم زیاد شدن و مدیریتشون نیاز به یه واحد مستقل داره. نمی‌رسیدیم که همزمان همه کارو با هم انجام بدیم. خیلی چیزارم بلد نبودیم، میومدیم ابروشو درست کنیم، میزدیم چششو کور می‌کردیم.

کلی تحقیق کردیم، چندتا کتاب منابع انسانی خوندیم و سعی کردیم تا یه مدتی خودمون اوضاع رو دست بگیریم. تا اینکه تصمیم گرفتیم واحد منابع انسانی رو ایجاد کنیم.کار ساده ای نبود. باید کلی فرایند تعریف می‌کردیم. یه تعداد نیروی جدید استخدام می‌کردیم. برای هر کدوم شرح شغل می‌نوشتیم. بلدم که نبودیم، مجبور بودیم با کلی آزمون و خطا جلو بریم. اول کار بخشی از کارها رو به یکی از همکارا که مدیریت خونده بود،‌ سپردیم و ازش خواستیم تا مدیریت این پروژه رو به عهده بگیره. کلی کار برد تا شد این واحد شسته رفته‌ای که الان می‌بینی. یاد اون وقتها میفتم می‌بینم که چقدر کار کردیم و چقدر چیز لابه‌لای این کارا یاد گرفتیم. چقدر اشتباه کردیم و چقدر هزینه پای اشتباهامون دادیم.

هر روز یه اتفاق جدید می‌افتاد

از مدیریت رفت و آمد همکارا به جلسات و پروژه‌ها بگیر تا اینکه آبدارچی هر چند وقت یه بار باید چایی بخره.

ولی خوبیش این بود که به مرور اینها پیش میومدن و هر بار  فرصت داشتیم همون مشکل رو حل کنیم.

البته هر چی پیشرفت می‌کردیم و شرکت بزرگتر می‌شد، مشکلای جدیدی پیش میومدن. مشکلایی که وقتی شرکت کوچیک بود اصلا باهاش برخورد نمی‌کردیم. انگار برای مدیریت شرکت بزرگتر، نیاز به دانش و مهارت متفاوتی داشتیم.

مثلا از یه جایی به بعد باید یه بخش روابط عمومی ایجاد می‌کردیم. یا برای اینکه بتونیم تجربیات رو ثبت کنیم، باید از سیستم‌های مدیریت دانش بهره می‌گرفتیم. قبلا خیلی از ارتباطات رودرو بود ولی الان حتی خیلی از نیروهای شرکت رو سالی یه بار هم نمیدیم. ما هم که این رو متوجه شده بودیم، همزمان سعی می‌کردیم خودمون رو به روز نگه داریم و تو کلی دوره آموزشی شرکت می‌کردیم.

حالا باید در کنار همه اینها، به کارای اصلی شرکت هم میرسیدیم. اینایی که گفتم همشون حاشیه بودن و نهایتا ۲۰ ۳۰ درصد وقت ما رو می‌گرفتن.

———————————————————–

حالا همون شرایط رو در نظر بگیرید که مدیرای این شرکت، یه دفعه به یه پول بزرگ رسیدن:

 

لازم بود که یه حسابدار بگیریم. دیگه نمی‌شد با یادداشت کردن هزینه‌ها توی دفتر، حسابشون رو نگه داشت.

تازه می‌خواستیم ارثی که به ما رسیده بود رو وارد شرکت کنیم.

تصمیم گرفتیم که هر جوری شده بار خودمون رو یکی دو ساله ببندیم. پشتمون به همین پول گرم بود و رفتیم توی یه مناقصه بزرگ شرکت کردیم. خیلی خوشحال بودیم. دیگه لازم نبود هزار هزار جمع کنیم. پروژه میلیاردی گرفته بودیم و از این به بعد با میلیون سروکار داشتیم.

پروژه بزرگی بود. نیروی زیادی هم می‌خواست. ۲۰-۳۰ نفر نیروی جدید گرفتیم. از یه مشاور خواستیم به ما کمک کنه تا واحد‌های جدید رو ایجاد کنیم. یه چندتا چارت رو هم نگاه کردیم و دیدیم که خیلیاشون شبیه همه .امور مالی، منابع انسانی و چند تا واحد دیگه.

چند ماهی گذشت.

احساس می‌کردیم که اوضاع خیلی خوب پیش نمیره ولی نمی‌دونستیم مشکل از کجاست.

از ۲۰، ۳۰ تا نیرویی که گرفته بودیم، نهایتا سه چهار نفر آدم حسابی بودن. عملا باید بقیه رو اخراج می‌کردیم. ولی پروژه‌ای که گرفته بودیم دست و پامون رو گرفته بود. مجبور بودیم با خیلیاشون ادامه بدیم.

هر بار که از حسابداری گزارش میخواستیم، یه گزارش پیچیده به ما میدادن که خیلی هم ازش سردرنمیاوردیم.کلی توضیح میدادن و ما هم چیزی دستگیرمون نمیشد. ولی برای اینکه متوجه ضعفمون نشن، می‌گفتیم که خودتون کاری که درست به نظر میاد رو انجام بدین.

به سال نرسید که اون چندتا نیروی درست و حسابی که داشتیم، دستمون رو گذاشتن تو حنا و رفتن.

کلی تو پروژه عقب افتادگی داشتیم و کارفرما هم ما رو از کار برکنار کرد. کل سرمایه‌مون رفته بود پای این کار که اونم نتیجه‌ای نداد. بعده یه مدت فهمیدیم که حسابداری شرکت هم گزارشای الکی به ما میدادن و کلی از سرمایه شرکت رو برداشته بودن و دیگه هم خبری ازشون نبود. کارمندا رو هم تعدیل کردیم. اونا هم نامردی نکردن و رفتن علیه ما شکایت کردن.

نمی‌دونم مشکل از کجا بود. شانس نیاوردیم. اگه کارمندامون خوب بودن و حسابدارا سرمون کلاه نمیگذاشتن، اوضاع اینطوری نمیشد.
———————————————————–
 

خیلی وقتها، حتی بعد از شکست‌های بزرگ، متوجه نمی‌شیم که مشکل از نداشتن ظرفیت کافی برای جذب منابع بوده.

باور نداریم که با پول نمیشه همه اون زیرساخت‌ها و تجربیات رو به دست آورد.

باور نداریم که فقط با اضافه کردن تخم مرغ، این نیمروی ما املت نمیشه.

باور نداریم که برای ایجاد یه سیستم بزرگ، به یه زمان بزرگ نیاز هست.

باور نداریم که مدیریت سیستم‌ها در سطوح مختلف، نیاز به دانش و مهارت متفاوتی داره. (اهمیت درک سیستم‌های چند سطحی)

باور نداریم که وقتی واحد‌ها رو به زور و روی کاغذ داخل چارت سازمانی میچپونیم، اینها به همین راحتی کنار همدیگه نمیمونند. باورش برامون سخته که چکش خوردن‌ها و عوض شدن چند باره نیروها  در هر واحد لازم بوده تا امروز سیستمی داشته باشیم که با کمترین تنش با هم کار کنه.

باور نداریم که ظرفیت ما برای مدیریت بحران‌ها به مرور افزایش پیدا می‌کنه

باور نداریم که توانایی مدیریت چیزی نیست که یه دفعه با پول به ما تزریق بشه.

سیستمی که به مرور بزرگتر شده، به مرور مشکلاتش رو حل کرده. باور نداریم که وقتی سیستمی به شکل خلق‌الساعه ایجاد میشه، این مشکلات یه جا جمع میشن و یه دفعه به حدی شدت می‌گیرند که ما فرصت و قدرت حلشون رو پیدا نمی‌کنیم و سیستم رو از هم میپاشونند.

اگه تو یه کشور ۱۰ نفر ناراضی باشن، میشه یه جوری مشکلشون رو حل کرد ولی وقتی که ۱۰ میلیون نفر بریزن توی خیابون، این مشکل کمترین راه حلش انقلابه.

 

باور نداریم که برای هر منبعی یه ظرفیت جذب وجود داره

درک این مساله مثلا برای ظرفیت یه پارکینگ یا ظرفیت معده قابل درکه. ولی وقتی که این ظرفیت‌ها نامشهود و غیرملموس میشن، دیگه نمیشه به این راحتی اون‌ها رو درک کرد.

به نظرم یه راهکار اینه که درباره هر کدوم از منابع، به حداکثر ظرفیت مدیریتش فکر کنیم.

مثلا درباره ارتباطات ببینیم که ظرفیت مدیریت ارتباط با چند نفر رو داریم. ببینیم چقدر ظرفیت اعتماد داریم،‌ چقدر ظرفیت محبت دیدن و محبت کردن داریم، چقدر ظرفیت شهرت داریم و چقدر ظرفیت برنامه ریزی داریم.

حتی اگه قصد داشته باشیم منابع رو به اندازه ظرفیتشون جذب کنیم، اولین کار اینه که بدونیم حداکثر این ظرفیت چقدره.

 

شاید اگر همه این‌ها رو بدونیم و بتونیم باور کنیم، هیچ وقت دنبال راهکارهای یک شبه پولدار شدن نمی‌ریم. 

همه اینها رو نوشتم تا کم کم بتونم این مفهوم رو تبدیل به باور خودم کنم و هر روز با آرزوی منابع بیشتر، به خواب نرم.

 

برخی از سوالهای متداول درباره متمم (روی هر سوال کلیک کنید)

متمم چیست و چه می‌کند؟ (+ دانلود فایل PDF معرفی متمم)
چه درس‌هایی در متمم ارائه می‌شوند؟
هزینه ثبت‌نام در متمم چقدر است؟
آیا در متمم فایل‌های صوتی رایگان هم برای دانلود وجود دارد؟