Menu
نویسنده مطلب : صنم حاج صادقی

مطلب مورد بحث:

تعارض شناختی (ناهماهنگی شناختی)


۱- وقتی خیلی کوچیک بودم یک هم بازی داشتم که به شدت با هم صمیمی بودیم. برام حکم خواهر رو داشت. همون سال ها به دلایلی مجبور شدن به یکی از شهرستان های اطراف مهاجرت کنن و اونجا زندگی کنن. خانواده هامون ارتباطشون رو با هم حفظ کردن و ما هر از چندی همدیگرو میدیدیم. تو دوران نوجوانی هر بار میدیدمش از مزایای زندگی در شهرستان می گفت و اینکه حاضر نیست حتی یک لحظه هم تو تهران زندگی کنه. دائم ازم میپرسید چطوری تو تهران دوام میارم.حالا سال ها گذشته و دوست خوبم الان اومده کرج زندگی میکنه که به تهران نزدیک باشه و بتونه هر روز بیاد و بره. حرفشم اینه که از اون شهرستان متنفره. همیشه دنبال فرصتی بوده که از اونجا بیاد بیرون و الان چون امکان مالی زندگی در تهران را نداره فعلا کرجه تا کم کم بیاد تهران. شنیدن این حرفا باعث شد حدس بزنم که دوستم تو سال های جوونی دچار کوری تصمیم گیری شده بوده و با گفتن اینکه از زندگی کردن تو پایتخت متنفره سعی میکرده تصمیمی را که والدین براش گرفتن توجیه کنه.

۲-اسفند ماه پارسال تصمیم گرفتم ماشینم را عوض کنم چون ماشین قبلی دیگه داشت قدیمی میشد و میترسیدم منو به دردسر بندازه. اون موقع با احتساب قیمت فروش ماشین قدیم و اضافه کردن پس انداز خودم بهش و با توجه به اینکه اصرار داشتم حتما ماشین صفر کیلومتر بخرم، پژو۲۰۶ را انتخاب کردم. البته که از ماشین راضی ام اما فکر میکنم دچار کوری تصمیم گیری شدم چون وقتی ازم میپرسن مثلا چرا فلان ماشین ( که گرون تره) رو نخریدی، توضیح میدم که خب آخه میدونی، من برام مهم بود که حتما ماشین ایرانی بخرم چون خدمات پس از فروشش قابل دسترس تره و قطعاتش ارزونتره و راحتتر تو بازار پیدا میشه و در ضمن اگه وسط خیابون خراب بشه هر کسی که کمی فنی باشه و مکانیکی بلد باشه ازش سر در میاره، که برای من که یک خانومم و معمولا تنهام گزینه مهمیه. ولی خودم میدونم که اینا همه اش توجیه اینه که من در لحظه خرید خودرو بیشتر از این بودجه نداشتم.