Menu
نویسنده مطلب : مهراد راستین

مطلب مورد بحث:

افزایش عزت نفس: هفته‌ی اول از برنامه پنج هفته‌ای


سلام. میخواستم یه چند جمله‌ای در مورد چیزهایی که این مدت (چند هفته اخیر) در موردش دارم خیلی عمیق فکر میکنم و بعضی وقت ها فکر میکنم که شاید مبنای خیلی از کار‌هایی که تا الان کردم اشتباه بوده. میخوام خیلی رک براتون توضیح بدم تا به دردتون بخوره

بزارید من از اول شروع کنم بیام تا الان که دانشجو هستم. میخوام که هم خودم یک مروری بر کل قسمت‌های زندگی ام رو که به این مسائل ربط داشته هم برای خودم بگم هم برای شما شاید الهام بخش باشه چون به نظرم منطقی میاد که خیلی چیز‌های اساسی  رو عوض کنه.

توب سن کودکی در گروه های فامیلی و خانواده خیلی وقت ها رفتار های سایر افراد رو سخت میگرفتم. از فامیل های هم سن گرفته تا خانواده. به طوری بود که از آدما کینه میگرفتم و در حالی که اون موقع چون بچه بودم با چند تا عذر خواهی و اینا همه چی حل میشد. خیلی وقت ها میگفتن که بچه‌ی شادی نیستی و همین حرف اونا منو حتی ناراحت تر میکرد.

بزرگ تر که شدم در دوران مدرسه مثلا راهنمایی و دبیرستان خیلی دنبال این بودم که بچه باحاله و معروف مدرسه باشم. خیلی رفتار های افراد رو جدی میگرفتم و تحلیل میکردم. اکثرا یادمه سر کلاس ها کمرو بودم و زیاد داوطلب نمیشدم و کلا زیاد حرف نمیزدم. وقتی میگفتن سخنرانی کن دست و پام میلرزید و سعی میکردم فرار کنم.

پ.ن : الان خیلی دوست دارم برگردم به اون زمان و همه اینارو درست کنم و با تفکری که الان داشتم از همون موقع ادامه میدادم :)

انقدر درگیر رابطه افراد با من شده بودم که همش به همین چیزا فکر میکردم که کیا با من حال میکنن و هر بار که دورم شلوغ تر میشد خیلی حال میکردم و واقا لذت بخش بود. برعکسش هم هست بعضی اوقات که کسی منو تحویل نمیگرفت واقعا عذاب آور بود

البته این چیزارو اصلا بروز نمیدادم و کسی اینارو نمیدونست. رسیدیم به اواخر دبیرستان. یادمه توی این زمان نسبتا آدم بولدی شده بودم. هم دوست و رفیق بیشتر داشتم هم توی درس خیلی خوب بودم. ولی الان که فکر میکنم میبینم انگیزه من از اون همه درس خوندن که البته نتایج خفنی رو هم داشت این بود که بقیه بگن چقدر تو خفنی و انقدر رقابت داشتم و از اونجایی که مهارته فکریم خوب بود خیلی پیشرفت کردم.

رسید به دانشگاه. اینجا بود که بحث های دیگه ای باز شد. اکثرا اکیپ های پسر و دختر با هم بودن و من نبودم توش و معمولا با چند تا پسر ثابت میگشتم. یادمه یه سمینار بود که باید میرفتم حرف بزنم ولی از ترسش فرار کردم و اصلا شرکت نکردم.

دوباره انگیزه های جدیدی پیدا کردم. کلاس های سخنرانی شرکت کردم ولی متاسفانه این کلاس ها بسته شد. رفتم و با یکسری از آدم هایی که خیلی با من فرق داشتن گشتم که شبیه اونا بشم. نمیدونم چطور توصیفشون کنم ولی از اینطور آدمای زبون باز بودن که ۲۴ ساعته بیرون میچرخیدن و به نظرم میرسید که خیلی توی روابط با سایر افراد قوی تر بودن. یه خورده که گذشت هر روز منو میکوبوندن و خیلی حس بدی داشت. ارتباطم رو تا جایی که میشد نگه داشتم بعدش دیدم اصلا من از جنس این آدم ها نیستم و کلی کار و زندگی و هدف دارم و دیگه ارتباطم رو قطع کردم.

رسید به همین اواخر. ذهنم به شدت درگیر یک دختر شده بود که بعد از مدتی ارتباط دوستانه یک دفعه ای ارتباطش رو با من قطع کرد و کاملا بی دلیل. تا شاید یک ماه روز و شب فکر میکردم چرا این اتفاق افتاد مشکل من چی بود ؟

تا مدت ها هم هر روز توی فضای مجازی میچرخیدم ببینم با چه آدم های جدیدی ارتباط داره و طوری هر دفعه به هم میریختم که زندگی برام مثل جهنم شده بود. یاد اون روز های راهنمایی افتادم یادم بود که اونجا جنس روابط فرق داشت ولی شاید تطابق داشته باشه با الانم. ولی این دفعه خیلی بیشتر به هم ریخته بودم تا حدی که میخواستم وقت بزارم و روز و شب باشگاه برم تا بدنم رو بسازم و این که یه آدم معروف بشم و فقط برای این که برم سمتش و تاییدم کنه و منم بی محلی کنم تا تمام عقده هام خالی شه.

پ.ن : این مشابه یک دعوایی بود که توی بچگی داشتم :)  با یکی دعوام شده بود و اون خیلی قوی تر بود. میخواستم برم رزمی کار حرفه ای شم تا فقط بتونم دعوای بعدی برنده باشم و همه بگن این چقدر خفنه

خیلی وقت ها فکر میکردم اگه اتفاق بدی برای این دختر بیفته چه قدر خوب میشه. اگه شکست بخوره من راحت میشم. اگه دست و پاش بشکنه که دیگه عالی میشه

این اواخر هر بازیگر معروفی رو میدیدم سنش و قدش و با خودم مقایسه میکردم. اگه سنش بیشتر بود قدش کوتاه تر بود حس خوبی میگرفتم و اگه بر عکس بود انگار که دوباره شکست خوردم.

خیلی از نمونه های رفتار هایی که الان فکر میکنم خیلی خیلی غلط هست، وجود داره که دوباره بعدا براتون میگم.

الان که فکر میکنم اگه آدم  روی نظر خودش تمرکز کنه چه قدر زندگی میتونه بهتر باشه. اصلا شاید دورم شلوغ نباشه یا ماشین لاکچری نداشته باشم و یا خیلی چاق یا لاغر باشم و یا هزار تا چیز دیگه

ولی وقتی فکر میکنم میبینم تنها چیزی که مهمه اینه که من در مورد خودم چه احساسی دارم و ارزش های زندگیم اینجا مهم میشه. جنس انگیزه ای که اینجا دارم خیلی بهتر ه و به جای هیجانی بودنش خیلی ماندگار تره. پشت هدف هایی که پیدا میکنین دیگه این نیست که بقیه براتون دست بزنن و هورا بکشن. کار ها رو از روی کنجکاوی انجام میدین ممکنه ساعت ها بدون این که انگیزتون از دست بره غرق کاری بشین. از لحظه به لحظتون راضی هستین چون فقط این مهمه که در مسیره چیزی که خودم میخوام قدم بردارم. شاید اصلا الان که فکر میکنم پول خیلی برای من مهم نباشه و میخوام یه آدم متاثر باشم توی این کره خاکی و یه آدم منحصر به فرد و خلاق باشم که هر روز چیزای جدیدی کشف میکنه و تجربه میکنه. انگار که با این رویه یک خونه ای میسازی که زمینش صافه.

آرامش فکری چند برابر میشه و اون اعتماد به نفسی که همیشه از راه ثروت و ظاهر و شهرت به دنبالش بودی به دست میاد. حتی اگه مدت ها تنها هم باشی باز کار خودتو میکنی و از زندگی خسته نمیشی و راحت تر برنامه هاتو دنبال میکنی و تصمیم میگیری . هر بار کسی تورو انتقاد میکنه اذیت نمیشی و حتی اگه درست هم انتقاد کرده باشه. خیلی از ترس ها از بین میره و اضطرابت به کل کمتر میشه.

بزارید اینطوری بگم که ما اگر ارزش واقعی رو به ثروت و محبوبیت و اینا نزاریم، تازه ارزش های واقعی رو پیدا میکنیم 

پ.ن برخی قسمت ها افراطی حرف زدم تا بهتر منظورم رو برسونم :)