Menu
نویسنده مطلب : علیرضا امیری

مطلب مورد بحث:

پروژه پایانی درس تصمیم گیری


پیشنوشت: متن پاسخ من کمی طولانی است. ممنون میشوم اگر صبوری کنید و وقت بگذاریدو آنرا بخوانید.
صورت مسئله:
من یه زمانی تصمیم گرفتم فعلا ازدواج نکنم. اون زمان فکر میکردم که درست فکر میکنم و الان زمان مناسبی برای ازدواج نیست و تا انسان کاملی نشوم نباید به سراغ دختر مردم بروم چون ممکن است از پس این مسئولیت خطیر برنیایم و حتی مسائل اقتصادی (و یا ادامه ی تحصیل) را بهانه میکردم و یا فکر میکردم که عاشق شده ام در صورتی که بعدها فهمیدم دچار توهم عاشقی شده بودم.
این روزها این مسائل رو در خیلی از جوونها میبینم. دخترها و پسرهایی رو میبینم که خودشون رو در یه سری اولویت های پوچ و پوشالی  و یا مسائل احساسی گیر انداخته اند و با آن مسائل تصمیم میگیرند، که علیرضای امروز خیلی خوب به مضحک بودن آنها پی میبرد. با چند سوال ساده میشود کل ساختار توهم گونه ای را که در ذهن آنها شکل گرفته است را فرو ریخت. ساختاری که سالهای سال با آن فکر کرده اند و تصمیم گرفته اند و زندگی کرده اند و فرصت های ناب را از خود دریغ کرده اند.
امروزه به خیلی از خطاهایی که در مورد این مسئله تصمیم گرفتم پی بردم. خطاهایی که میتونه تجربه ی مشترک من با بسیاری از دختران و پسران این روزهای سرزمین ما باشه.
قبلش چند نکته میخوام در مورد این تصمیم بگم و بعد به خطاها بپردازم؛
من اون روزها به این فکر میکردم که الان اوضاع اقتصادی خوب نیست و مثلا اوضاع اقتصادی سال ۹۴ حتما بهتر از سال ۸۸ میشه و باید تا چند سالی کار کرد و تا صاحب ماشین و شغل عالی و حتی خونه نشی زمان مناسب برای ازدواج نیست.
من اون روزها فکر میکردم که دختر خوب کم پیدا میشه و اون دختری که من باید باهاش ازدواج کنم حتما باید یه دختری باشه که در یک عصر بارونی در یکی از روزهای پاییزی در جایی ببینمش و چشمهامون توی چشم هم گره بخوره و عاشق بشیم و …
من اون روزها فکر میکردم که اخلاق و ایمان و … اولویت صددرصد من باید باشه و اگر کسی یه کم از این امتیاز صد عدول میکرد و امتیاز قبولی رو نمیگرفت بدون تردید باید رد میشد.
من اون روزها فکر میکردم که باید به حرف مادرم، پدرم، دوست نزدیکم، خواهرم، دایی، خاله و … گوش کنم و اگر کسی از زیر مهر تأیید آنها نمیگذشت آن شخص کنار گذاشته میشد.
هیچوقت به این فکر نمیکردم که اوضاع همینه و تو تا زمانی که اوضاع اقتصادی رو ملاک ازدواج کردنت قرار میدی کلی فرصت ها رو هم از دست میدی
هیچوقت به این فکر نمیکردم که تو اگر الان یه دختر مناسب رو که تا حدود مناسب و قابل قبولی با تو ست باشه و روحیات و خلقیاتتون به هم نزدیک باشه رو پیدا کنی میتونین یه زندگی مشترک رو شروع کنین و توی پنج شش سالی که تنهایی بکشی تا بخوای به همه ی اون چیزها (ماشین و شغل عالی و خونه و …) برسین، میتونین به این فکر کنین که با شروع یه زندگی مشترک و تمرکز کردن بر خانواده به همه ی اونا برسی وتوی این مدت زیاد هم زندگیتون شکل گرفته و در کنار داشتن یه همسر خوب و گذراندن لحظات خوب با هم به احتمال زیاد صاحب یه کوچولوی نقلی هم شدین.
هیچوقت به این فکر نمیکردم که میتونم با مطالعه ی منابع خوبی در مورد ازدواج و خانواده میتونم زودتر به اون نگرش مناسب در مورد انتخاب اولویت ها و ازدواج و همسرگزینی دست پیدا کنم.
*******
توصیه های من به علیرضای آن روزها:

علیرضای عزیز من؛ اولیش اینه که تو باید در حوزه ی ازدواج مطالعه کنی و اولویت ها و معیارهای خودت رو بشناسی نه اینکه یک  سری اولویت های پوچ و مسخره رو بت کنی و اونها رو معیار قرار بدی و متر معیارت رو مدام روی دخترها بکشی و اگر دختری فقط یه کم از این معیار کمتر بود اون رو رد کنی.
دومیش اینه که تو دچار فوبیای تصمیم گیری در مورد ازدواج هستی
این فوبیا باعث شده که تو از تصمیم اصلیت مبنی بر ازدواج به سمت گرفتن تصمیم های کوچکتر بروی. مثلا تصمیم میگیری که یه پول کوچیکی برای ازدواجت کنار بذاری در صورتیکه تو باید اول تصمیم به ازدواج بگیری بعد بری سراغ پول جمع کردن.
حتی این فوبیا باعث میشه که تو ازدواج رو از اولویتت خارج کنی [مثلا میگی: فعلا مشغول درسم، فعلا مشغول کارم، یا بعد از دو سال که کار کردم یا بذار ببینم این قضیه ی مهاجرتم اپلای میشه، یا الان که اوضاع اقتصادی خوب نیست]. بنابراین اصلا تصمیم نمیگیری و بقول معروف “تصمیم میگیری که تصمیم نگیری”
حتی به سراغ مشاوره هم میری که از اون تأیید بگیری که “الان وقت مناسبی برای ازدواج من نیست” (خطای تأیید گرفتن از دیگران)
و طوری جریان بحث را تنظیم میکنی که مشاور هم این تصمیم تو را تأیید کنه و بگه: آره! الان تو نباید ازدواج کنی ( در صورتیکه تو باید از مشاور بخوای که کمکت کنه یه ازدواج موفق داشته باشی و چطوری باید این ازدواج رو شکل بدی)
آیا حوزه ی مسئله رو بیش از حد باز یا بیش از حد بسته تعریف نکردی؟ مثلا ازدواج خودت رو اونقدر بزرگ نکردی که اون رو ربط بدی به خوب شدن اوضاع اقتصادی ایران؟! یا اونقدر بسته نکردی که ربطش بدی به ازدواج کردن رفیق نزدیک و هم سن و سال خودت و بگی حالا که این رفیقم هست و فعلا دوتایی مجردیم بذار ببینیم چی میشه!
اصلا یه افق زمانی برای حل مسئله ی ازدواجت برای خودت تعریف کردی؟ مثلا آیا گفتی من از الان که شروع کنم و گزینه ی موردنظرم رو پیدا کنم باید حداکثر تا یک سال دیگه کارهای مربوط به ازدواجم رو آماده کنم یا اینکه جلوش رو باز گذاشتی و گفتی هر چه پیش آید خوش آید و بذار ببینیم قسمت و سرنوشت چی میشه؟! آیا نباید به این فکر کنی که “پاسخ یک مسئله با تغییر افق زمانی اون مسئله تغییر میکنه؟”
آیا برای پیدا کردن همسر مناسبت به روش های خلاقانه ی دیگری فکر کردی یا فقط به این فکر میکنی که باید خودم در یک روز بارانی در زیر درختان پاییزی در حالیکه نگاهمان در هم گره میخورد عاشق شوم و گمشده ام را پیدا کنم؟! اصلا به این فکر کردی که روشهای دیگری هم برای پیدا کردن همسرت وجود داره و تصمیم بگیری که اون روشها رو بکار ببری. مثلا سپردن به پدر و مادر و خواهر و اقوام معتمد. یا حتی کمک گرفتن از اساتید دانشگاهت و معرفی کردن گزینه های خوب توسط اونا. (برایان تریسی توی یکی از کتاباش میگه: شما برای اینکه همسر دلخواهتون رو پیدا کنین متیونین برین به اون مکانهایی که خودتون دوست دارین و دنبال همسرتون بگردین مثل کتابخونه و مراکز فرهنگی و یا مذهبی و … . اگر چه با فرهنگ ما شاید خیلی همخونی نداشته باشه ولی بنظر میاد میتونه یکی از گزینه ها باشه). اصلا به این روشها فکر کردی؟
تازه اگر خطاهای مغزیت رو بشناسی که دیگه مطمئنا تصمیماتت رو خیلی دقیقتر انتخاب میکنی. از جمله خطای توجه به آخرین خبر که مثلا میبینی همین همسایمون هر روز با زنش مشکل داره و باعث شده تو نگاهت نسبت به ازدواج منفی بشه و یا حتی آمار ۲۰ درصدی طلاق که این روزها رسانه ها مرتب میگن و تو به ۸۰ درصد ازدواج های تقریبا موفق نگاه نمیکنی. این یه خطای مغزیه که ناشی از دسترسی سریع به اطلاعاته و چون این همسایه همیشه جلوی چشممونه مدام اون رو نماد بدبختی در ازدواج میدونیم
یا حتی خطای ناشی ازمهم تر فرض کردن آخرین خبر [مثلا همین پسرخاله م که همین ماه گذشته طلاق گرفتن. دیدی که چقدر رابطه شون با هم عاشقانه بود ولی نتیجه ش چی شد؟! طلاق]. و دیگر اصلا به این فکر نمیکنیم که این آخرین کسی بوده که طلاق گرفته و هزاران نفر طلاق نگرفته اند و خیلی هم خوشبخت شده اند.
یا خطای نخستین اطلاعات نامربوط [مثلا از یکی از دوستان پدر دختره شنیدی که این دختره میخواد برای ادامه ی تحصیل بره مالزی درس بخونه. این خبر خیلی ربط مستقیمی به مسئله ی خواستگاری تو نداره و ممکنه اگر تو اقدام کنی جواب مثبت بگیری ولی چون اون خبر برات بزرگ میشه کلا در تصمیم گیری تورو دچار خطا میکنه.
خطای سرایت هم که دیگه هیچی. چیزیه که خیلی این روزها عموم مردم باهاش درگیرن. [مثلا برادر طرف یه کار بدی انجام داده دختر بیچاره باید تاوانش رو بده. اون دختر خیلی شایستگی ها داره ولی چون خطای برادرش به اون سرایت کرده بنابراین به ذهن ما هم سرایت میکنه و کلا قیدش رو میزنیم. یا مثلا چون عروس عموی مادربزرگ یه فامیل دورمون اهل فلان شهره بنابراین اگر کسی بخواد از فلان شهر زن بگیره دیگه هیچی! تمام دخترها و عروسهای اون منطقه بد هستن]
به هر ترتیب اینطوری میشود که سن ازدواج بالا میرود و نسبت و تعادل ازدواج به هم میخورد و ماجراهای پشت و بعد آن هم که دیگر هیچی. مثلا کل اقوام و طایفه روی تو زوم میکنند و هر وقت که تو را می بینند انگار ارث پدرشان در گروی ازدواج توست و طوری از تو سوال میکنند که “تو دیگه نمیخوای ازدواج کنی؟!” که انگار یکی از مجرمان بزرگ تاریخ هستی و الان باید تو به تمامی جرمهایت اعتراف کنی.
خطاهای دیگری هم در این مسئله مستتر است که صلاح میدانم دیگر بازگو نکنم چون خاطراتش برای بسیاری از ما بچه های دهه ی شصتی زنده میشود و بیشتر دردمان میگیرد.
خیلی ممنونم که وقت گذاشتید و خطاهای من نوعی را خواندید. امیدوارم تمام جوونای این مرز و بوم خوشبخت بشن و به اون کسی که شایستگیش رو دارن و باهاش خوشبخت میشن برسن.
مچکرم