Menu
نویسنده مطلب : رضا نظریان

مطلب مورد بحث:

هنگام گفتگو با خود، در خودتان هستید یا کنار خودتان؟


کاملا متوجه اهمیت گفتگوی درونی هستم. ارتباطش با عزت‌نفس هم بنظرم خیلی منطقیه. فکر میکنم این بخش میتونست طولانی‌تر بررسی بشه.

حتی تحلیلی هم که از اتفاقات می‌کنیم، بیشتر موارد صحبتی درونی هست هرچند گفتگوی درونی نیست (با کسی حرف نمی‌زنیم و مخاطبش خودمون نیستیم) اما در عزت‌نفس موثر هست.

من گفتگوی درونی خیلی زیاد دارم. این کار، روش اصلیه فکر کردن و تحلیل من هست (تحلیل شرایط، موضوعات، اتفاقات، افکارم و عملکردم) و بسیار مفید هست.
بخش زیادی از این حرف‌ها رو می‌نویسم. در واقع با این نوشتن، ذهنم انسجام پیدا می‌کنه و این رو یک مهارت و یک موهبت می‌دونم.
این مطلب باعث شد خیلی دقت کنم حرفهایی که با خودم میزنم رو دسته‌بندی کنم.

 

۱- گفتگو با خودم، در خودم (گفتگوی خودم با خودم):

مثال ۱: امروز واقعا عملکردم خوب بود، درسته کار تمام نشد اما بهترین استفاده از وقت و بهترین تلاشمو کردم. (گفتگوی مثبت درونی)
مثال ۲: با مشتری واقعا خوب صحبت نکردم. فکر کنم اصلا از من نخره. خیلی بی‌حوصله برخورد کردم. (گفتگوی منفی)
مثال ۳: حس بدی دارم. نگران هستم فلان اتفاق بیفته و … (تعریف اوضاع برای خودم)

 

۲- گفتگو با خودم، در کنار خودم (گفتگوی فرد دیگری با خودم):

در این موارد، اون خودمِ دیگر، ۲ حالت داره:

حالت اول: فردی مهربون که همیشه حامی و مراقب من هست. حواسش هست آسیب نبینم و عشق همیشگی بهم داره و همیشه کنارم هست و حمایت می‌کنه حتی اگر بدترین اتفاقات بیفته، باعث میشه نابود نشم. البته منطقی هست و واقعی میبینه و نه مثبت اندیشی خالی.
مثال: واقعا دمت گرم داداش، عالی بودی. این کار رو مدتی ادامه بدی، نتایج عالی می‌بینی. ایول
حالت دوم: فردی سخت گیر، بی رحم، خشن، شاید حتی بی‌ادب.

گاهی که دارم خودم رو سرزنش کنم، انگار اون فرد، حرف‌هایی داره. بهش توجه می‌کنم و اتفاقا میذارم صحبت کنه. انگار نظر منفی که در مورد خودم دارم رو میذارم اون بگه که باعث میشه انرژی تخلیه بشه و آرام‌تر بشم یا حداقل بدونم چرا ناراحت یا عصبانی ام.

کاملا اجازه میدم هر تهمتی، هر مسخره کردنی، هر توهینی، هر حرف بد و ترسناک و سخت و سنگینی که داره رو بگه و اصلا سانسورش نمی‌کنم.

در نتیجه، حرفها زده شدن، دلایل احساس بد با کلمات بیان شدند و دیگه مبهم نیستند، احتمالا توجیح‌های منطقی آوردم و وضعیت از قبل، بهتر شده.

مثال: چقدر آدم تنبلی هستی. یک ساعته وقتت رو حیف کردی و هیچ کاری نکردی. الکی گشتی تو اینستاگرام. چقدر دنبال فرصت بودی که کتاب بخونی. دیدی لیاقت نداری و …

بعد ممکنه از خودم دفاع کنم و تحلیل مساله انجام بدم که باز میتونه ۲ حالت باشه:

گوینده خودم باشم: خب باشه. آنقدر سخت‌گیری نداره که. بخاطر ۱ ساعت، دیگه تنبل‌ترین آدم دنیا شدم؟ استراحت کردم. البته میشد بهتر استفاده کنم و حیف شد اما آدم همینه. بزرگترین گناه دنیا رو که انجام ندادم. برای همه پیش میاد. هنوز فرصت هست و بقیه ساعات رو خوب استفاده می‌کنم.

گوینده اون فرد مهربان و منطقی باشه: آره امروز از استانداردهای خودت پایین‌تر بودی. برای همه پیش میاد. در ضمن مراقب کمال‌گرایی و استانداردهای بالا باش. تو قراره یک آدم معمولی و خوب باشی. اینها برای همه هست. مطمئن باش خیلی‌ها اهمیتی نمیدن. همه چیز که خراب نشده و …

یا

مثال: خب باشه، عالی نبودی اما تلاش کردی. مگه تو آدم عادی نیستی؟ هلاکویی نمیگه ما آدم هستیم بنابراین ناقص و خطاکار هستیم . خب دیگه بیخیال شو داداش. دست بردار از سر خودت. اره بابا، سعی کن یاد بگیری و بهتر عمل کنی. چرا آنقدر سخت میگیری به خودت؟ انتظار ربات از خودت داری؟ باریکلا، دمت گرم داداش عزیزم.

 

 

پ ن ۱: این آهنگ زیبای علیرضا قربانی، مربوط به بحثمون هست:

دلم گرفته برادر، هوای تازه بیاور

برای هنجره‌هامان، صدای تازه بیاور

 

برای خستگی‌ه من، برای خستگی‌ه تو

برای این منُ این تو، دو چای تازه بیاور

 

کنار خویش نشستم، چه گفتگوی غریبی

چقدر واژه حقیرست، هِجای تازه بیاور

 

 

پ ن ۲: در برنامه “کتاب باز” این مفهوم جالب رو شنیدم: فردی که کتاب زیاد بخونه و کلمات بیشتری بلد باشه، بهتر هم میتونه فکر کنه. چون بیان موضوعات و تحلیل و … با کلمات انجام میشه. میتونیم بگیم کسی که کلمات بیشتر و بهتری بلد باشه، با خودش بهتر میتونه حرف بزنه.