Menu
نویسنده مطلب : Danial

مطلب مورد بحث:

پروژه پایانی درس تصمیم گیری


چندین سال پیش، شرایطی را از نظر کار و تحصیل تجربه می کردم، که هم برای من در آن زمان جالب بود هم شاید کمی طاقت فرسا. یعنی در دانشگاه در رشته کامپیوتر تحصیل می کردم و هم در منزل سیستم برای تمرین نداشتم. از این رو تصمیم گرفتم برای رفع این مشکل و هم برای پرداخت هزینه دانشگاه کاری را شروع نمایم. پس ابتدا سعی نمودم مهارت خود را در این زمینه یعنی کامپیوتر بالا ببرم. یکی از راه هایی که به نظرم رسید استفاده از وام دانشجویی برای ثبت نام در کلاس های کامپیوتر بود. یکی از کلاس ها را انتخاب کردم و ثبت نام نمودم. با این روش هم یاد می گرفتم هم سیستمی برای انجام کارهای خود داشتم. در انتهای دوره به نظرم آمد چرا از تدریس شروع نکنم. کمی اعتماد به نفس پیدا کرده بودم (با توجه به اتفاقاتی که در کلاس با آن روبرو بودم دیدم وضعیت بد من نسبت به وضعیت خوب دیگران بهتر است). تدریس را از یک آموزشگاه شروع کردم بعد از چند سال تونستم هم به عنوان مدرس برتر هم به عنوان مدیر گروه در آن آموزشگاه مشغول به کار گردم. این مسئله باعث شده بود که کمی هم به اساتید خود نزدیکتر گردم و به جای برخی از اساتید در دانشگاه های دیگر برخی از دروس را به جای آنان در ازاء نمره تدریس نمایم(درجه اعتماد به نفس به حد اعلاء رسیده بود و احساس میکردم از حالت ضعف قبلی به یک حالت تهاجمی و پیش رونده تبدیل شده ام). در آن زمان تصمیم گرفتم تحولی را در سیستم آموزشی آن موسسه ایجاد نمایم هم از نظر زمانبندی کلاس ها هم از نظر تنوع آموزشی هم از نظر مدرسینی که یک درس را اصطلاحاً سند به نام زده بودند هم به فکر اجاره دادن سیستم به دانش آموزانی که مثل خود من سیستم نداشتند افتادم و تصمیم گرفتم آن را اجرا نمایم. به نظر خوب بود و استقبال هم شد ولی من به مخالفان و کسانی که موقعیت خود را از دست می دادند فکر نکردم و توجه نداشتم این تصمیم می تواند هم آنها را عصبانی و هم شاید دلزده و هم برانگیخته نماید در عوض بخشی را می دیدم که حمایت می کردند و اصطلاحاً ماهی خود را از آب می گرفتند. همزمان به عنوان مدیریکی از آموزشگاه های برتر تهران نیز مشغول به کار شدم(دیگه پادشاهی می کردم) در امتحانان فنی حرفه ای هم شرکت کرده مدرک مدیریت و تاسییس جواز آموزشگاه از فنی حرفه ای را نیز کسب نمودم(کماکان هنوز کامپیوتر در منزل نداشتم، احساس میکردم دیگر نیازی دارم ) یواش یواش صدای مخالفان را شنیدم ولی دیگر دیر شده بود با نرمش قهرمانانه از آموزشگاه اول بیرون آمده و به کار مدیریت در آموزشگاه دوم پرداختم. بعد از مدتی فکر کردم چرا شغل ثابت نداشته باشم و این کار حکم کار دوم را پیدا نکند. به صورت پارت تایم در یک شرکت مشغول به کار شدم و همزمان تدریس خصوص هم قبول کردم(دیگه عمراً به هیچ کاری نه نمی گفتم، آخرای دانشگاه بودم، مدیر آموزشگاه بودم، کارمند پارت تایم بودم، تدریس خصوصی می کردم ، ناهار و شام و صبحانه هم تویه اتوبوس و از این محل به آن محل صرف می شد به خیال اینکه تصمیم درستی گرفتم و باید این قدر کار کنم، تا تلاش نکنم به جایی نمیرسم و موفقیت های کوتاه مدت نیز این فکر را بیشتر در من تقویت می کرد که راه درسته) بعد از فارغ التحصیلی به این فکر افتادم الان وقتشه که شغل ثابت داشته باشم و تدریس هم دیگر بسه وقتشه از خودم آموزشگاه داشته باشم(دراین دوره اوج تحولات حوزه کامپیوتر بود و من بی اعتناء به این مسئله و فقط به فکر ایجاد و راه اندازی آموزشگاه و مدیریت آن) شغل ثابت و پیدا کردم و حسابی درگیر آن شدم به نظرم جذاب اومد کمی درگیر اون شدم و بی خیال تدریس. همزمان کار دیگری در هواپیمایی از طرف یکی از آشنایان پیشنهاد شد، شاید بهترین پیشنهادی که به هرکس می تونست بشه دورنمای شغل و برای من توضیح دادند ولی من خسته از تمام اون کارها  (دویدن های زیاد برای خرج تحصیل و سایر مسائل) کمی سن و سال دار شده بودم به نظرم اومد دیگر توان ریسک ندارم چون باید حداقل برای ۴ سال دیگر درس می خواندم و رشته خودم را فراموش میکردم. پیش خودم گفتم چه نیازی به این کار هست الان که دیگه شغل ثابت دارم و نیازی هم نیست، اهل مشورت هم نبودم و به اون کار نه گفتم(آینده به من فهماند شاید باید تصمیم بهتری میگرفتم یعنی شاید فرایند تصمیم گیری من در آن لحظه با وضعیت موجود درست بود ولی نتیجه مطلوب در بر نداشت و من می توانستم در آن شغل بعد از گذشت این سالها از موقعیت و امنیت بیشتری برخوردار گردم) . البته در ادامه آموزشگاه نیز تأسیس نمودم ولی بعد از سه سه سال به دلایلی عدم فعالیت آن را اعلام نمودم.
در حال حاضر به گذشته که نگاه می کنم می بینم برخی از تصمیمها با مشورت، با جمع آوری بیشتر اطلاعات، با صبر، با هدف گذاری بهتر و از این شاخه به آن شاخه نپریدن  می توانست اتفاقات بهتری را رقم بزند و شاید نتیجه مطلوب تری را برای من به ارمغان می آورد.

در تجربه بیان شده به نظر دچار چندین خطا بوده ام:
۱- عدم توجه و اعتقاد به تصمیم گیری مشورتی زمانی که واقعاً نیاز بود تا با مشورت با شخص دیگر از نظر تجربه راه بهتری را انتخاب کنم..
۲- تکیه به عقلانیت محدود:  توجه به موفقیت های کوتاه مدت در آن زمان و رضایت و لذت بخش بودن آن .
۳- تصمیم گیری شهودی و احساسی: نگاه به اتفاقاتی که می افتاد و بر مبنای آن تصمیم می گرفتم که الان چه کارکنم در بخشی عرض نمودم به هیچ کاری نه نمی گفتم و بر مبنای احساس خودم نسبت به آن موضوع تصمیم گیری می کردم.
۴- تصمیم گیری بر مبنای سیستم یک :  اگر از سیستم ۲  استفاده می کردم احتمالاً باید کار در هواپیمایی را قبول می کردم نه ادامه دادن به شغل قبلی.
۵- فوبیای تصمیم گیری: ترس از انتخاب مجدد در عوض کردن شغل و یا حتی تحصیلات قبلی.
۶- سوگیری شناختی: اعتماد به نفس کاذب و بیش از حدی که در من بوجود آمده بود و تمرکز برآخرین اطلاعات در دسترس
۷- خطای درک نادرست: نتوانستم در زمان مناسب تحلیل مناسبی از وضعیت فعلی خود و آینده داشته باشم.

 
برخی از سوالهای متداول درباره متمم
متمم چیست و چه می‌کند؟ (+ دانلود فایل PDF معرفی متمم)
چه درس‌هایی در متمم ارائه می‌شوند؟
هزینه ثبت‌نام در متمم چقدر است؟
آیا در متمم فایل‌های صوتی رایگان هم برای دانلود وجود دارد؟