Menu
نویسنده مطلب : سارا ضیایی

مطلب مورد بحث:

نکته هایی در مورد موفقیت که کمتر به ما می‌گویند


امروز که اینجا ایستاده ام فکر می کنم : همان طور که اثرانگشت هیچ دو انسانی با هم یکسان نیست انگار دنیای درون ما نیز هم متفاوت است. مدل های مختلفی برای طبقه بندی ما آدمها تعریف شده اند و من هم خیلی از آنها را دیده ام اما حالا که نگاه می کنم در چشم من هر آدمی یک سرزمین جدید ناشناخته است. با این همه تفاوت و عدم قطعیت طبیعی هست که تعاریف متفاوتی در ذهن ما و رفتار از یک موضوع واحد ایجاد شود.

اما کلی ترین موضوعی که به نظرم می رسد این است که از آنجا که امکان انتخاب و تجربه کردن تمام تئوری ها و گزینه هایی  که وجود دارد را نداریم در نهایت هر انتخابی را داشته باشیم تردید درستی و برتری آن انتخاب بر سایر گزینه ها در قلب ما می ماند.

البته به نظرم من و بیشتر دوستان متممی ام از جنس آدم های فلسفه باف هستیم از جنس آدم ها که در مورد همه چیز فکر می کنند و شک می کنند و دوست ندارند که ساده به موضوعات نگاه کنند و زندگی را تبدیل به معما می کنند.

شاید هم زندگی معما نیست و ما چون از معما حل کردن لذت می بردیم آن را تبدیل به معما کردیم. در گذشته امکانات ما محدود بود، حداکثر روستا و یا محل شهر خودمان را می دیدیم و گزینه های کار و زندگی در حول وحوش همین امکانات محدود می گذشت بنابراین آرامش خیال داشتیم و هیچ کدام از این دغدغه ها به ذهنمان خطور نمی کرد، گزینه دیگری برای افراد وجود نداشت تا به آن فکر کنند. زندگی احتمالاً هیجان نداشت ولی آرامش بود. بازه انتخابی ما اکنون از یک جهانگرد مهاجر بودن تا یک موسیقی دان و یک کارمند و یک پزشک و حتی یک کارتن خواب تغییر کرده است اما نمی توانیم همه آنها را انتخاب کنیم و نتایج این انتخاب را ببینیم.

برای خیلی ها این مباحث مطرح نیست خیلی منطقی و بی دردسر زندگی می کنند. بین رشته ها براساس علاقه حداکثری و یا امکاناتی که دارند یک رشته ای می خوانند و کار می کنند و در یک فرصت مناسب ازدواج می کنند و شاید خیلی کم به چرایی مسیری که آمده اند فکر می کنند.