Menu
نویسنده مطلب : علیرضا امیری

مطلب مورد بحث:

تجربه ذهنی | زندگی نامحدود بر روی زمین


اولین کاری که میکردم این بود که سییییر میگرفتم میخوابیدم تا ساعت ده یازده :)

بعدش از اونجایی که میدونستم فرصت همیشگی دارم و “هدف گذاری” دیگه معنای سابق خودش رو نداره، برنامه هام رو تغییر میدادم. بیشتر کارایی که ازشون لذت میبردم رو انجام میدادم.

مثلا ورمیداشتم میرفتم به شهرای مختلف، کشورها و سرزمین های مختلف. یه مدت با روستاییان حاشیه ی هیمالیا در نپال زندگی میکردم، یه مدت میرفتم لاس وگاس و شبها تا صبح قمار بازی میکردم. یه مدت میرفتم آبخازیا و با مردم قفقاز زندگی میکردم، یه مدت میرفتم کنار سواحل نیل در سودان، یه مدت میرفتم کالینگراد در جنوب لیتوانی، یه مدت میرفتم یمن و محل پادشاهی ملکه ی سبا. دست میزدم به تحقیقات. تاریخ سرزمین ها رو زیر و رو میکردم.

یکی از کارای دیگه ای که میکردم هر چند وقتی میرفتم توی یه صنعت. فکر کنم نزدیک به ۸۰۰۰ صنعت کاری توی همین ایران داریم. هر کدومشم که میرفتم داخلش فرصت خوب و لذتبخشی بود که با هویت و ماهیت اون صنعت و آدمایی که توشن و مدل های فکریشون آشنا بشم. مثلا یه مدت میرفتم توی صنعت تولید کولرهای گازی، از اونجا میرفتم توی صنعت حمل و نقل هوایی، از اونجا میرفتم توی صنعت تولید عطر، از صنعت عطر میرفتم توی صنعت طراحی دکوراسیون داخلی، از این صنعت میرفتم توی صنعت تولید لباسهای بیمارستانی و پزشکی، از اون صنعت میرفتم توی صنعت پرورش سگهای نگهبان و خانگی، از اونجا میرفتم توی صنعت گردشگری و برگزاری تورهای خارجی، از این صنعت میرفتم توی صنعت دخانیات و توتون، از این صنعت میرفتم توی صنعت ماساژ و کلینیک های ماساژ، از این صنعت میرفتم توی صنعت ساخت و واردات پیانو، از این صنعت میرفتم توی صنعت مواد منفجره و دینامیتی، از اون صنعت میرفتم توی تولید چسب و سلفون و ظروف یکبار مصرف، از این صنعت میرفتم توی نقاشی مینیاتوری روی شیشه و آینه، ازین صنعت میرفتم توی تولید کوله پشتی و کیسه خواب و چادر، از اون صنعت میرفتم توی صنعت فروش اسحله، یه مدت میرفتم باریستا میشدم و قهوه و دسر سرو میکردم، یه مدت میرفتم اصطبل تمیز میکردم، یه مدت میزدم توی کار نگهداری سالمند (البته اگه سالمندی میبود)، یه مدت میرفتم توی کار پرورش و نگهداری چمن های ورزشگاهها، یه مدت میرفتم توپ جمع کن نواک جوکوویچ و راجر فدرر توی زمین های تنیس میشدم، یه مدت میرفتم محیطبان میشدم، یه مدت میرفتم توی بنگاه املاک و میزدم تو کار خرید و فروش ملک، یه مدت با صیادا میرفتم ماهیگیری تو دریا.

کم کم یه برنامه هم میریختم برای اینکه یه پلاک زمین تو مریخ بخرم و احتمالا هزار سال بعد که اونجا آب و هوا تولید شد یه خونه باغ خوشگل درست کنم.

الان که فکر میکنم همچین بدم نیست آدم زنده بمونه. کلی کار نکرده میتونی بکنی. ضمنا به محمدرضا هم توصیه میکردم دیگه فایل های صوتی “مدیریت زمان” و “مدیریت توجه” و “انتخاب” و “تصمیم گیری” و “نقطه شروع” و “رقابت در کسب و کار و زندگی” رو بذاره لب تاقچه ی دفترش و بعنوان یادگاری نگه داره.

امروز که داشتم میومدم سر کار، به صورت پیرمردها و پیرزنها نگاه میکردم (با توجه به اینکه این مطلب رو دیشب خونده بودم)، خیلی عمیق به صورتشون نگاه میکردم، یه حس عجیبی داشت. یه حسی که اینا تا چند وقت دیگه باید برای همیشه از اینجا برن. با تمام تجربیات، رؤیاها، و آرزوهای دست یافته و نیافته شون. با تمام کارهایی که کردن و نکردن. به خودم فکر کردم. امروز خیلی بیشتر به خودم فکر کردم. بیشتر از هر روز.