Menu
نویسنده مطلب : علیرضا امیری

مطلب مورد بحث:

پادشکنندگی (Antifragility) - قرارداد برای معادل یک واژه


چند سال پیش در یکی از شب های سخت زندگیم توی زمستون، وقتی از تهران به شهرستان میومدم شب میخواستم برم خونه ی یکی از دوستام. قبل از اینکه حرکت کنم به دوستم زنگ زدم و بهش گفتم که شب میام اونجا.

شب ساعت ۹ به شهرستان رسیدم و سوار یه ماشین عبوری شدم که به سمت خونه ی دوستم میرفت. از پشت، کچلی اون مرد جوان توی ذوق میزد.

سر صحبت رو که باهاش باز کردم از سختی هایی که توی زندگیش کشیده بود گفت.

اون راننده یه داستان درس آموز به نقل از یه پیرمرد برای من تعریف کرد. داستانی که سالها پیش در یکی از شب های سخت زندگیش براش تعریف کرده بوده و داستان این بود:

[“آدمها” مثل یه تیکه آهن میمونن که بدست یه آهنگر میفته.

آهنگر آهن رو در کوره میذاره و با دمیدن باد به کوره، آتش رو شعله ورتر میکنه.

آهن سرخ میشه.

آهن رو از کوره درمیاره و با چکش روی سرش میکوبه.

آهن رو در آب سرد فرو میبره. آهن جلز و ولز میکنه و بعد اونو دوباره توی کوره میذاره.

سرخ میشه …

دوباره درش میاره. با ضربات چکش میزنه روی سرش …

دوباره آب سرد …

دوباره کوره، دوباره سرخ شدن، دوباره ضربات چکش و دوباره آب سرد.

و در نهایت چیزی که از آب درمیاد یه تیغ برّان و تیز و محکم میشه که از زیر این ضربات ساخته شده. درست مثل یه شمشیر تیز.

آدمها هم در زیر سختی های روزگار به مثابه همین تیکه آهنن.]

اون شب از اون ماشین پیاده شدم. شب سردی بود. برف تمام کوچه ها و خیابون ها رو پوشونده بود. به در خونه ی دوستم رفتم. او اونجا نبود. (اون موقع نمیدونستم اما بعدا فهمیدم که شیفت کاریش تغییر کرده و مجبور شده تا ساعت ۵ صبح در محل کارش بمونه). شرایط سخت و مبهمی بود. مجبور شدم در کوچه ها و خیابونا و پارک های اون شهر تا صبح قدم بزنم. خیلی فکر کنم. روی نیمکت های پوشیده از برف هم بیش از چند دقیقه نمیشد نشست.

تنها چیزی که باهاش تونستم در اون شب سرد از ساعت ۹ شب تا ۵ صبح دووم بیارم حرف های اون راننده و داستان اون پیرمرد بود.