- usercontent - متمم
Menu
نویسنده مطلب : حمید مرادی

مطلب مورد بحث:

عوامل و موانع پرورش و شکوفایی استعدادها


من میخوام از توانمندی استقرای خودم استفاده کنم و پرورش استعداد رو به یک استارت آپ تشبیه کنم.

این روزها بحث های استارت آپ ها خیلی داغ است. هر کسی شاید روزی به این فکر کرده است که چه خوب می شد که اگر برای خودش کار می کرد. کارآفرین می شد و کارمند نبود.  شاید خیلی از افرادی که در این درس شرکت دارند، هدفی اینگونه داشته باشند. بعدها که افراد متوجه شدند که اجاره یک دفتر، هزینه برای دکوراسیون و گذاشتن کامپیوتر منجر به شکل گیری بیزنس نمی شود و فروش اتفاق نمی افتد، استارت آپ معنی پیدا کرد. یعنی ما تا مرحله فروش محصول نهایی باید کارهایی انجام دهیم. اول پروتوتایپ تهیه کنیم. بعد نظر مشتریان بالقوه را بپرسیم بعد پروتوتایپ را تبدیل به یک محصول قابل لمس کنیم بعد بازخورد بگیریم بعد محصول را اصلاح کنیم و همینطور به سمت بهتر کردن محصول پیش برویم تا جایی که مطمئن شویم که مشتری حاضر به پرداخت وجه در مقابل محصول است.

استعدادهای ما این ویژگی را دارند. ما ابتدا یک سری آزمون می دهیم یا به تجربیات گذشته بر می گردیم و مرور می کنیم تا ببینیم چه استعدادهایی داریم و چه استعدادهایی نداریم. خب این به معنی این نیست که اگر استعداد موسیقی و تشخیص صدا دارم، کارم را رها کنم و موسیقی دان شوم.  مثلا دوستان پرسیده اند که من در سنی ام ازدواج کرده ام و مسئولیت زندگی دارم، شناخت استعدادم، چه کمکی به من می کند؟ خب پاسخ دادن به این سئوال اینگونه نیست که بگوییم کارت را رها کن، خانواده ات را رها کن و حالا دنبال علاقه و استعدادت برو!

من در استعداد استقرا، استدلال تحلیلی، نگاه رو به جلو و سیلوگرام نمره خوبی به خودم می دهم. حالا به دلیل داشتن استعداد استقرا چه کنم؟ یا به دلیل داشتن استعداد سیلوگرام کارم را رها کنم و معلم زبان شوم یا مترجم؟

من فکر می کنم باید خیلی جدی به این دغدغه ها پرداخت. یک استارت آپ برای موفقیت بیش از آنکه نیاز به سرمایه گذاری مالی داشته باشد، نیاز به مهارت ها و توانمندی های متفاوت دارد. توانمندی شنیدن، تحلیل کردن، مذاکره کردن، قیمت گذاری کردن و …. اگر پرورش استعداد را مانند یک استارت آپ ببینیم، لزوما داشتن استعداد برای رسیدن به هدف کافی نیست.

نظم شخصی به این معنا نیست که ما روزانه دو ساعت به کاری اختصاص دهیم و بعد از یک ماه ادعا کنیم که ۶۰ ساعت روی استعدادم کار کردم ولی جواب نداد. اگر حداقل ۲۰ ساعت از وقت خودمان را برای فکر کردن به درستی روش پرداختن به استعدادمان فکر نکنیم، خیلی دیرتر به جواب می رسیم.  اگر حداقل ۲۰ ساعت به نگاه کردن به زندگی افرادی که استعدادی مشابه  ما داشته اند نپردازیم، ممکن است اصلا به نتیجه نرسیم و فکر کنیم که از ابتدا اشتباه بر روی این استعداد سرمایه گذاری کرده ایم. مثال همان کسی می شود که ۷ سال پزشکی را با علاقه و پشتکار می خواند و وقت کار که می رسد احساس رضایت ندارد.

علاقه: گاهی وقت ها علاقه را هم اشتباه می فهمیم. علاقه به مسیر یا علاقه به خود هدف؟ مثلا من از شرکت در کلاس های آموزش طراحی حس خوبی دارم. این به این معنی نیست که به شغل طراحی علاقه دارم. شغل یک داستان عجیب دارد. از وضعیت مالی تا جایگاه اجتماعی و … در آن تاثیر دارد. من واقعا باید به این فکر کنم که در شروع پرورش این استعداد می خواهم آن را در شغلم استفاده کنم یا تبدیل به یک شغل مستقل کنم یا هیچ کدام؟ یا رویکرد دیگری در پیش بگیرم و بگویم که من روی این استعداد کار می کنم و منتظر فرصتی برای بهره برداری از آن خواهم ماند. حالا اگر این رویکرد را در پیش گرفتم باید ببینم به این مسیر علاقه دارم؟ از کلاس آموزشی یا شاگردی در یک کارگاه یا حضور در یک گروه لذت می برم؟

بعضی دوستان در کامنتشان محیط حمایتی را کم اثر دانسته اند. به نظر من این بیشتر شبیه شوخی است. اما اگر کسی به این درجه رسیده است باید به او تبریک گفت. منظور از محیط حمایتی همان بازخوردی است که از استاد، همکلاسی ها، پدر و مادر، مدیر و کارفرما می گیریم.اگر هیچ کس کار شما را تایید نکرد، شما ادامه می دهید؟ از کجا می فهمید که مسیرتان درست است؟ کسی که در آرزوی ورود به رشته ای تحصیلی، از حمایت پدر و مادر برخودار نیست، تلاش خود را ادامه می دهد اما حالا اگر حمایت اساتید هم نباشد، می تواند ادامه دهد؟ به نظرم هیچ استارت آپی در دل محیط غیرحمایتی بیرون نمی آید مگر کاری که برای خیریه باشد. من باید امید داشته باشم که یک روزی در طول مسیر و نه در نقطه هدف، می توانم حمایت عده ای را جلب کنم.

انتخاب هوشمندانه فعالیت ها: شما در یک شرکت کار می کنید، پیشنهاد یک موقعیت بالاتر را به شما می دهند که با شناختی که از خود سراغ دارید، مطمئن هستید که با استعداد شما سازگار نیست اما می توانید حقوق بالاتری داشته باشید و به احتمال زیاد موقعیت جدید خیلی چالش برانگیز نیست که نیاز به استعداد خاصی داشته باشد. شما قبول می کنید؟ اگر جواب شما بله است قطعا انتخاب شما غیر هوشمندانه است گرچه خود شما فکر می کنید که خیلی زیرکانه ارتقا یافته اید. در این انتخاب در بلند مدت کمی هم احمقانه به نظر می رسد. شما رضایت شغلی را به جای انتخاب فعالیت مورد علاقه با گرفتن حقوق بالاتر به دست آورده اید و پس از مدتی این حقوق و جایگاه هم برای شما عادی می شود و عدم رضایت باز می گردد. این مثل این است که یک نفر فکر کند با گران فروختن یک محصول، می تواند کیفیت آن را افزایش دهد.

دوست دارم که نظر مخالف یا احتمالا موافق دوستان رو بدونم. تقریبا دو روز یک بار به این درس سر می زنم تا کامنت های جدید رو بخونم.