Menu
نویسنده مطلب : حمید طهماسبی

مطلب مورد بحث:

تشخیص مسئله و تعریف مسئله | مسئله یابی گام اول حل مسئله است


تعداد قابل توجهی از کامنت دوستان مربوط به تصمیم اشتباه دانشگاه رفتن بود. برای من به شخصه دانشگاه نه مفید بود و نه ضربه ای به من زد، چون در به جز دوسال اول کارشناسی مابقی سالها شدیدا درگیر کار شدم و دانشگاه برایم اولویت دوم بود. حتی خاطرم هست که پدرم از این موضوع بسیار ناراضی بود. در حدی که یک شب به من گفتن: اگر قرار است کار کنی پس من دیگر هزینه های تحصیل تو را نمی دهم.

رشته ای که من خواندم عمران بود. شاید اگر بازگردم به ان سال ها رشته دیگری را انتخاب کنم (زبان انگلیسی، مدیریت بازرگانی یا رشته های که در زندگی شخصیم به کار آیند، مثل روانشناسی)

یک اشتباه بزرگ: سال ۸۷ که من کارشناسی قبول شدم وضع ساخت و ساز بسیار خوب بود و در ده سال گذشته افراد بسیاری را در جامعه از لحاظ مالی قوی کرده بود. اشتباه من این بود که این روند را ندیده بودم. به این فکر نکرده بودم که افراد بسیار دیگری هم همین موارد را دیده اند و الان تصمیم گرفته اند عمران بخوانند، پس تا زمانی که من فارغ التحصیل شوم (و با احتساب فارغ التحصیلان سال های قبل) به شدت بازار این کار اشباع شده.

به نظر من زمانی که تصمیم اشتباهی گرفته می شود، یکی از ۵ سوال بالا چرخ معیوب تصمیم گیری ما است ( یا حداقل می شود گفت وضعش از بقیه خراب تر است)

خیلی دوست داشتم که مثالی که می زنم نه کسب و کاری باشد و نه مربوط به رشته تحصیلی.

کمک به دیگران با وقت گذاشتن و راهنمایی کردن آنان

۱- آیا این مسئله اساسا به من مربوط است؟

به نظرم بله – ما اگر نسبت به همه چیز و افراد اطرافمان بی تفاوت باشیم باعث می شود نتوانیم به حتی خودمان افراد قوی در جامعه باشیم. کمک کردن (چه در زندگی شخصی چه کاری) به بقیه باعث می شود و حس بهتری داشته باشیم و در نتیجه افراد اطرافمان را قوی کنیم. که این ماجرا در بلند مدت باعث قوی شدن خود ما هم می شود.

۲- آیا نام و شرح درستی برای این مسئله انتخاب کرده ام؟

خیر – من فکر می کردم که باید تک تک به همه کمک کنم. برای همه وقت بگذارم. برنامه شخصی به آن ها بدهم و آن ها را پیگیری کنم. غافل  از یانکه من خودم هم  در راه رشد هستم و هنوز به جایی نرسیدم و این انرژی را خودم برای ادامه راه لازم دارم. آن کسانی را هم که کمک می دادم به طرز عجیبی رشد نمی کردند. (این تجربیات بازگو کردن حدودا ۷ الی ۱۰ سال است)

۳- ایا حوزه مسئله را بیش از حد تعریف نکرده بودم؟

بله – من فکر می کردم که از ۰ تا ۱۰۰ خودم باید برایشان وقت بگذارم. در صورتی که کار درست آن بود که من فقط راه را نشان دهم.

۴- آیا دقت دارم که تخصص، دغدغه و مدل ذهنی خودم را به مسئله تحمیل نکنم؟

خیر – متاسفانه فکر می کردم که همه باید مثل من فکر کنند و تصمیم بگیرند. همین موضوع باعث می شود هم من از آن ها رنجیده شوم و هم آنان از من

۵- آیا افق زمانی برای حل مسئله را درست انتخاب کرده ام؟

اشتباهی که من داشتم این بود که اصلا برنامه ریزی بلند مدت نداشتم. مثلا باید با این موضوع کنار می آمدم که این مشکل در فلان شخص تا بهبود پیدا کند شاید حدود ۵ سل طول بکشد. دنبال نتایج زود هنگام بودیم.