Menu
نویسنده مطلب : محمدرضا زمانی

مطلب مورد بحث:

پروژه پایانی درس تفکر سیستمی


سلام
فکر می‌کنم برنامه‌ای که بخواهد «نگرش سیستمی» را در ذهن بچه‌ها نهادینه کند، باید بر مبنای مفاهیم اصلی مطرح شده در درس تفکر سیستمی باشد.
پروژه پایانی درس تفکر سیستمی

از طرفی، احتمالا آموزش مستقیم مفاهیم سیستم و تفکر سیستمی – مخصوصا در سنین پایین‌تر – بازدهی کمی خواهد داشت. پس شاید بهتر باشد سعی کنیم این مفاهیم را در لابه‌لای فعالیت‌هایی با محتوای بازی و سرگرمی (به ویژه در سنین و مقاطع پایین‌تر) و بطور ضمنی و تلویحی، در داستان ها و متون درسی (در مقاطع بالاتر) به بچه‌ها آموزش دهیم.
 
با توجه به این توضیحات، فکر می‌کنم نکاتی که در زیر آمده، می‌تواند در طراحی نظام آموزشی مبتنی بر تفکر سیستمی، مفید باشد:
 
۱- نقاشی
یکی از نکاتی که به واسطه‌ی نقاشی می‌توان به بچه‌ها آموزش داد، نگاهِ دقیق‌تر به محیط پیرامون است؛ که زمینه‌ساز دیدن بهتر روابط بین پدیده‌ها و در نتیجه تحلیل عمیق‌تر محیط می‌شود.
همچنین، موضوعِ نقاشی نیز می‌تواند به اثر بخشی بیشتر آن کمک کند. موضوعاتی مثل «نقاشی یک برکه»، اگر با تاکید معلم بر دیدن و نقاشی «تمام مجموعه‌ اجزاء تشکیل دهنده‌ی برکه» به عنوانِ «یک واحدِ یکپارچه» باشد، می‌تواند به بچه‌ها در درک تاثیر اجزای سازنده برکه بر یکدیگر، کمک کرده و نگرش آنها را به سمت جامع‌نگری سوق دهد. (مفهوم سیستم)
 
۲- پازل
چیدن پازل (که از فعالیت های مورد علاقه بسیاری از کودکان -و حتی بزرگسالان- است) هم می‌تواند دربرگیرنده‌ی مفاهیم سیستمی باشد. مثلا، هنگامی که قطعاتی از پازل، گم شده (حتی فقط یک تکه)، عملا طرح اصلی ناقص است. و احتمالا فرد در آینده بهتر می‌تواند به نتیجه برسد که پازلِ سازمان نیز، تنها وقتی به هدف اصلی خود می‌رسد که تمام اجزا در جای درست خود باشند. (همه چیز مهم است و هیچ چیز مهم‌تر نیست.)
 
۳- داستان
با بالا رفتن قدرت تحلیل و منطق در سنین بالاتر، احتمالا بهتر می‌توانیم مفاهیم سیستمی را از طریق متن کتاب‌های درسی و با بهره‌گیری از داستان، آموزش دهیم.
برای نمونه، مفهوم «جستجو برای دلایل متعدد» مسئله یا مشکل (که تفکر سیستمی برای هر مسئله یا مشکل، دلایل متعددی – نه فقط یک علت خاص- را در نظر می‌گیرد) با داستانی که در آن ما در ابتدا تنها یک ریشه برای مسئله می‌بینیم، و بعد با گذشت زمان می‌فهمیم تحلیل‌ و درنتیجه راه حل‌مان، اشتباه بوده است (مثل داستان نابودی گروهی زنبورها). یا برای آموزش مفهوم «افزایش افق زمانی تحلیل»، داستانی که در آن ما فقط به نخستین تاثیر یک تصمیم توجه می‌کنیم و راه حل ما، مشکلات زیادی می‌آفریند و ما را به دردسر می‌اندازد (مثل اثر مار کبری).
 
۴- انشاء
از جمله دروسی که می‌توان در آن بچه‌ها را با فکرکردن و تحلیل کردن آشنا کرد، درس انشاء است. (که متاسفانه این درس در بسیاری از مدارس اصلا جدی گرفته نمی‌شود!) به نظرم، یکی از کارکردهای خوبِ انشاء، می‌تواند این باشد که فقط رویدادها را نبینیم و به روندها نیز توجه کنیم. مثلا برای موضوع انشاء، شاید بهتر باشد بجای موضوعاتی شبیه “علم بهتر است یا ثروت؟”، که داشتن علم یا ثروت را به عنوان هدفی نهایی می‌بیند، این سوال را بپرسیم که “دوست داری در آینده چطور زندگی کنی؟” تا توجه بچه‌ها را بیشتر به مسیر زندگی جلب کنیم – نه صرفا رویداد نهایی (چرا که زندگیِ واقعی، در مسیرِ زندگی قابل تجربه است و هیچ مقصدی در زندگی، مقصد نهایی نیست – از جمله علم یا ثروت!)
شاید حتی بشود از بچه ها خواست انشاء را بجای خواندن از روی دفتر، پای تابلو و برای دیگران ارائه بدهند؛ تکه گچی (یا یک ماژیک!) بردارند و واژه‌های اصلی را (در هنگام ارائه‌شان) روی تابلو بنویسند و موضوعات مختلف را با رسم فلش یا زیر مجموعه یا … به هم مربوط کنند.
 
۵- فعالیت‌های عملی 
از آنجا که تجربه و آزمون و خطا نقش مهمی در یادگیری واقعی ما دارند، فکر می‌کنم در این نظام آموزشی باید به فعالیت های غیردرسی ( و عملی) توجه بیشتری بکنیم.
– درست کردن کاردستی، می‌تواند بچه‌ها را با مفاهیمی مثل «نقاط و بخش‌های حساس سیستم» آشنا کند. برای مثال، با درست کردن روزنامه دیواری برای مسابقه‌ای همگانی، بچه‌ها یاد می‌گیرند که به این عناصر توجه بیشتری داشته باشند: کیفیت محتوا (جزء اصلی)، خط کسی که روزنامه را می‌نویسد (بخش مرزی) و ایده یا تغییری که بتوان بوسیله آن با صرف هزینه‌ی اندکی، روزنامه‌دیواری را از سایر روزنامه‌دیواری‌ها متمایز کرد (نقطه اهرمی). هر چند احتمالا این اصطلاحات در آن سنین برای بچه‌ها آشنا نباشد، اما آشنایی با مفاهیمِ سیستمی، می‌تواند زمینه درک تفکر سیستمی را در آنها تقویت کند.
 
۶- طراحی دوره‌ای برای آموزش تفکر سیستمی به دست‌اندرکاران نظام آموزشی
احتمالا شما هم شنیده‌اید که می‌گویند “بچه‌ها بیشتر از اینکه به آموزش‌هایی که ما به آنها می‌دهیم توجه کنند، به رفتارِ ما توجه می‌کنند؛ و از آن‌ الگو می‌گیرند“. به‌عبارتی، دانش‌آموزی که می‌خواهد سیستمی فکر کند، اما رفتارهایی غیرسیستمی از محیط اطراف دیده: یاد معلمی می‌افتد که در کلاس و با موبایل، خودرو خرید و فروش می‌کرد؛ یا مدیری که برای بالا بردن قبولی دانش‌آموزانش در امتحان نهایی، بستر تقلب آنها را فراهم می‌کرد؛ و مسئولی که احتمالا از اتفاقات نظام آموزشی خبر دارد، اما … . این سوال‌ها پیش می‌آید که:
 – معلمی که سیستمی فکر نکند، چگونه می‌تواند تفکر سیستمی را به دانش‌آموزان آموزش دهد؟
– مدیر مدرسه ای که سیستمی فکر و رفتار نکند، آیا مروج تفکر کوتاه‌مدت (و زودبازده) نخواهد بود؟
– مسئول/معاون/رئیس اداره آموزش و پرورش چطور؟ …
در نتیجه، فکر می‌کنم یکی از مهم‌ترین اقدامات برای طراحی نظام آموزشیِ در برگیرنده مفاهیم سیستمی، ایجاد بستر و برنامه‌ای برای آشنایی مسئولان نظام آموزشی با مفاهیم تفکر سیستمی (و اینکه اصلا چرا باید سیستمی فکر کنیم) باشد.
از وقتی که گذاشتید ممنونم.