Menu
نویسنده مطلب : رزا

مطلب مورد بحث:

پروژه پایانی درس تصمیم گیری


سالها قبل من دوستی داشتم که برایم بسیار عزیز بود. در شخصیت این دوستم ویژگیهای زیادی بود که می پسندیدم و همین ویژگی ها رابطه با این دوستم را بسیار لذت بخش میکرد. تا چند سال این رابطه ادامه داشت ولی یک روز من از دوستم رفتاری را دیدم که اصلا انتظارش را نداشتم. شوکه شدم و بعد از این که به خودم آمدم بسیار خشمگین شدم. بلافاصله با دوستم دعوای خیلی سختی کردم.هر چه به ذهنم رسید به او گفتم. دوستم ساکت نگاهم کرد. من تصمیم گرفته بودم برای همیشه او را کنار بگذارم ولی دوستم به روی خودش نیاورد و سعی کرد جلوی قطع رابطه را بگیرد. چند روز بعد من آرام شدم و چون تلاش دوستم بر حفظ رابطه بود رابطه ما قطع نشد ولی هرگز مانند گذشته هم نشد. مرور ایام به من نشان داد دوست من دو چهره کاملا متفاوت دارد. من به تجربه آموختم در هر لحظه دو چهره دوستم را با هم ببینم و بر همین مبنا رابطه ام را ادامه دهم. اگر بخواهم این رابطه را بر اساس درس های تصمیم گیری تحلیل کنم :

۱- روزی که برای اولین بار متوجه حرکت ناشایست دوستم شدم بهتر بود قبل از هر واکنشی این سوال را مطرح میکردم که ارزش این دوستی چقدر است؟آیا آنقدر بی ارزش است که با همین خطا میتوان قید آن را زد؟

۲- با توجه به مفهوم افق زمانی بهتر بود از خودم میپرسیدم که دوستی با این فرد  در آینده مفید خواهد بود یا مضر؟همچنین اگر این دوست را به یک دشمن تبدیل کنم در آینده من تاثیری دارد یا نه.

۳- با توجه به تفکر واگرا بهتر بود  به خودم میگفتم آیا درست است که تمام فکر خود را متوجه این خطا کنی؟ آیا نمیتوان کمی هم به خوبیهای دوستت فکر کنی؟

۴-باز هم بر مبنای تفکر واگرا بهتر بود از خودم میپرسدم آیا تنها راه حل قطع کامل رابطه است؟ تغییر سطح روابط هم میتواند یک راه حل باشد.

۵- بر مبنای برون ریزی ذهنی میتوانستم با یک دوست مشترک صحبت کنم و ببینم آیا خطای دوستم تا این حد که من فکر میکنم بزرگ است؟

۶- بهتر بود این رابطه را صرفا بر مبنای سیستم یک ارزیابی نمیکردم و کمی از سیستم دو هم بهره میگرفتم.