Menu
نویسنده مطلب : منان

مطلب مورد بحث:

نامه ای به گذشته


سلام

خوشبختانه یا متاسفانه گویا اکنون من در سفری به آینده تو قرار دارم.  برای همین از رنجها و شادی هایت در این نامه سخنی نخواهم گفت چرا که اگر امروز بدانی، شاید کفه ی ترازوی قضاوت از زندگی و خوشبختی به دست بگیری و بگویی اخر از ۱۸ تا ۲۸ سال آن هم بهترین روزهای زندگیم چگونه گذشت چرا که من تو را در این مورد میشناسم و میدانم برایت در گذر سالیان رنج های کوچک نیز توانایی غلبه بر شادی های بزرگ گذشته را خواهند داشت. پس خوب دقت کن که ارزش لحظات شاد زندگیت را بدانی تو چه بخواهی و چه نخواهی زندگی بر یک مدار نخواهد چرخید. چه دوست بداری و چه نداری از امروز ۱۰ سال دیگر هم زنده هستی پس هیچگاه در حال حاضر ارزوی مرگ نکن که عملی نخواهد شد. بگذار آدمها کار خودشان را بکنند چون متوجه خواهی شد بدخواهانت کمترین تاثیری بر روی تو نخواهند گذاشت اما قدر معلمهایت را بدان چرا که یکی از بهترین مخلوقات هستی هستند. دلم تاب نمیاورد که نگویم اما گفتن این موضوع فایده ای هم برایت نخواهد داشت چرا که تو نیز همان تصمیم را خواهی گرفت. اما قدر این معلمت را نه تنها بدان بلکه برای شادی روحش لحظه ای از تلاش دست برندار و بدان او ایران آباد را دوست داشت. درست است جوانی و غرورت اجازه نمیدهد حرفت را ناگفته باقی بذاری اما بدان خیلی از لحظات عصبانیتت امتیازهایی است که در روند رشد انسانی از تو گرفته خواهند شد و با اطمینان میگویم که در ان لحظات احساس نفرت تو بیشتر از عقلت به کار گرفته میشود.

راستی بیشتر کتاب بخوان، کمتر مقایسه کن و یک بار برای همیشه خودت را باور کن :)