Menu
نویسنده مطلب : اسفندیار

مطلب مورد بحث:

پاراگراف فارسی: گفتگوی دو سگ


با سلام، من نمیدونم مناسبتی داره یا نه. بهر حال با گوشه چشمی به نظریه مرگ مولف، نمیدونم چرا بیاد شاملو و تباهی آغاز شد او افتادم:
پس پای ها استوار تر بر زمین بداشت. تیره پشت راست کرد. گردن به غرور افراشت و فریاد برداشت: اینک من! آدمی! پادشاه زمین!
و جانداران همه از غریو او بهراسیدند. و غروری که  خود به غرش او پنهان بود بر جانداران همه چیره شد. و آدمی جانداران را همه در راه نهاد. و بر ایشان سر شد از آن پس که دستان خود از اسارت خاک باز رهانید.
پس پشته ها و خاک به اطاعت آدمی گردن نهادند. و کوه به اطاعت آدمی گردن نهاد. و دریا ها و رود به اطاعت آدمی گردن نهادند. همچنان که بیشه ها و باد. و آتش آدمی را بنده شد. و از جانداران هرچه آدمی را بنده شدند در آب و به خاک و بر آسمان هرچه بودند و به هر کجای. و ملک جهان او را شد به تمامی. و جهان به زیر نگین او شد به تمامی. و زمان در پنجه قدرت او قرار گرفت. و زر آفتاب را سکه به نام خویش کرد، از آن پس که دستان خود را از بندگی خاک باز رهانید.
پس صورت خاک را بگردانید. و رود را و دریا را به مهر خویش داغ برنهاد به غلامی. و به هرجای پا نهاد خاک پنجه در پنجه کرد به ظفر. زمین را یک سره باز آفرید به دستان. و خدای را هم به دستان: به خاک و به چوب و به خرسنگ. و به حیرت در آفریده خویش نظر کرد چرا که با زیبایی دستکار او زیبایی هیچ آفریده به کس نبود. و او را نماز برد چرا که معجزه دستان او بود، از آن پس که از اسارت خاک شان وارهانید.
پس خدای را که معجزه دستان معجزه گر او بود با اندیشه خویش وانهاد. و دستان خدای آفرین خود را که سلاح پادشاهی او بودند به درگاه او گسیل کرد به گدایی نیاز و برکت .
کفران نعمت شد. و دستان توهین شده آدمی را لعنت کردند چرا که مقام ایشان بر سینه نبود به بندگی.
و تباهی اغاز شد.