Menu
نویسنده مطلب : نسترن اعظمی

مطلب مورد بحث:

تجربه شادی و گاوداری زندگی


سلام به دوستان متممی عزیز

واقعیتش فرآیند تولید شادی در ذهن من، تلفات زیادی داشت طوری که گاهاً یه فکر خوب و پرانگیزه و شاد، در نهایت تبدیل به یه ناراحتی عمیق در درونم می شد که آن هم به دلیل فکر کردن مدام روی اون موضوع و وسواس فکری بود که از جانب همکارانم در محیط کار و یا خانواده می شنیدم.

می دونین وقتی آدم این حرفارو می شنوه، اولین کاری که می کنه چیه؟! شروع می کنه تو وجودش، خودش را سخت مواخذه کردنکه چرا اصلا این فکر احمقانه! به ذهن رسید؟! مگه می شه با اینطور توانایی ها، از بقیه پیشی گرفت و موفق شد؟! این قضیه شاد نبودن زمانی در من بیشتر شد که اتفاق ناخوشایندی برام افتاد

موضوع از این قرار بود که من به محض فارغ التحصیل شدنم در سال ۹۰، شروع کردم به کار کردن پیش استادم. ابتدای کارم بود و دوست داشتم به همه ثابت کنم که حاضرم هر کاری بکنم تا موفق باشم و زندگی پر از برکت و شادی داشته باشم و اصلاً مسئله حقوق برام مهم نبود و تا سال ۹۲حقوق من ۳۵۰ هزار تومان بود بدون اعتراضی به افزایش حقوق! (البته این طرز فکرم مربوط می شه به کتاب هایی که از نیل دونالد والش می خوندم و سعی می کردم بهش عمل کنم). حدود دو سال من در اون شرکت کار کردم که روزی کارفرما با عصبانیت به من تهمت زدن که دارم در زندگی خانوادگیشون دخالت می کنم! سعی کردم براشون توضیح بدم که اینطور نیست و ایشون مصرانه با لحن بدشون به حرفشون ادامه دادن.

نمی دونم می تونید تصور کنید که برای دختر بی تجربه ای که تمام تلاشش این بوده که با خلوص نیت و صادقانه کار کنه، این حرف چه حکمی رو داره؟

وقتی از شرکتشون اومدم بیرون تمام فکرم این بود همه پل های پشت سرم خراب شده و جایی که تا دیروزش فکر می کردم یه سکوی پرتابی برای پیشرفتمه، تبدیل شد به یه دامی که متأسفانه ذهنیت بدی هم به همراه داشت و اصلاً شایسته خودم نمی دونستم!

خب من اون شب کلی فکر کردم و دو راه بیشتر پیش روم نبود. اینکه از فردا نرم سرکار که از نظر اخلاقی درست نبود و نمی خواستم با کینه و دلخوری اونجارو ترک کنم و کارهارو نیمه کاره رها کنم و در حقیقت مثل خودشون رفتار کنم، دوم اینکه به خودم ایمان داشته باشم و تلاش کنم که از این اتفاق ناگواری که تو فکرمه و دائم مثل خوره می مونه بعنوان فرصت استفاده کنم و سعی کنم تا زمانی اونجا کار کنم که اول به خودم و بعد به دیگران تو عملم ثابت کنم که قضیه کذبه.

من حدود یک سال بعد از اون اتفاق هم تو همون مجموعه با پشتکاری بیشتر از قبل کار کردم (هر چند علاقه ام و احساسم نسبت به شرکت کم شده بود) و همیشه تو فکرم به خودم می قبولوندم که نسترن! این هم یه بخش مهمی از زندگیته که باید حساب شده و با آرامش واقعی از پسش بربیای!

روزی که رفتم به کارفرما بگم دیگه قصد همکاری باهاشون رو ندارم، بهم خیلی مهربانانه نصیحت کردن و بعدش با لحن تحقیر گفتن: نسترن! تو گلدونت اونقدری رشد نکرده که بخوای بری جای دیگه! من بعید می دونم تو بتونی جای دیگه ای موفق باشی! و من یه بار دیگه با این حرف شکستتتتتتم! اما چون تو این مدت یاد گرفته بودم خودم رو دوست داشته باشم، مصمم بهشون گفتم قصد رفتن رو دارم که در نهایت اجازه دادن چهار ماه بعد به جایی که که خودشون به اصرار معرفی کرده بودن برم و اون هم با پایه حقوق ۱،۲۰۰,۰۰۰ تو سال ۹۳!
قصدم از این گزافه گویی این بود که بگم درسته در این جای جدید تمامی امکاناتم فراهمه و خداروشکر رشد زیادی تو این چند سال عایدم شده و حتی موقعیت کاریم هم ارتقا پیدا کرده ولی گاهی همچنان ترس این حرف که گلدونم رشد نکرده همراهمه و اگر فکرم رو به سمت رضایت و شادی عمیق و حقیقی معطوف نکنم، همین موضوع شاید مقدمه ای برای شکست بشه و امید دارم با دنبال کردن شما، بتونم بقول استاد شعبانعلی عزیز، به میوه این غم و درد که رسیدن به شادی حقیقیه، دست پیدا کنم.
با احترام

نسترن اعظمی