Menu
نویسنده مطلب : علی اختری

مطلب مورد بحث:

به دست خودم، پای‌بند شدم (گفتگو درباره کارتون)


کارتون اول: دقیقا من رو یاد مباحث کتاب قوی سیاه انداخت. خیلی از دوستان نوشتن که باید از تصمیمات بر پایه شانس جدا شد و رسید به تحلیل و تصمیم گیری بر پایه تعقل. اما باید قبول کرد که در نهایت، شانس یکی از پارامترهای بسیار تاثیرگذار در تصمیم گیری ما هست. همینطور که درباره آقای وین و سرمایه گذاری اش توی اپل، فهمیدیم که ایشون تصمیم درستی گرفتن اما نتیجه، یک فاجعه عظیم بود. در این میان، باید بتونیم با استفاده از مغزمون، درست در راه شانس قرار بگیریم. استفاده درست از اتفاقات شانسی که می تونن ما رو به موفقیت برسونن و دوری از اتفاقات شانسی‌ای که می تونن باعث نابودی زندگی مون بشن. از این تصویر، نه دوری از شانس و تصمیم گیری بختی، بلکه به طور منطقی استفاده از شانس رو یاد گرفتم.

کارتون سوم: ارتباط زیادی داره با دروس کارگاه زندگی شاد و روانشناسی مثبت گرا، برای شادی، به ارتباط اجتماعی نیاز داریم و شبکه های «اجتماعی» هرگز نمی تونن این روابط رو به طور کامل به ما ارزانی کنند.

کارتون چهارم: به نظرم کارتونیست، هدفش این بوده که خنده های مصنوعی یا دورویی رو به تصویر بکشه. اما برداشت من این بود که هر جا شادی و لبخند باشه، دوستی و صلح هم هست؛ در واقع خنده، سازنده دوستی است و  نتیجه ناشادی هم، دشمنی و اصطکاکه.

و البته مخالف شادی، عادی بودن نیست، ناشادی ـه.پس هر موقع دوستی بره، دشمنی می آد و هر موقع شادی بره، ناشادی. این وسط، چیز دیگه ای نیست.

کارتون ششم: یاد مطالب دن پینک در کتاب ذهن کامل نو افتادم. این روزها انسان در زمینه های بسیاری تسلیم تکنولوزی شده است و تلاش برای رقابت در این زمینه ها، به معنای شکست انسان ها است. زمینه هایی مانند حفظ اطلاعات، طبقه بندی آن ها و… . از روزی می ترسم که ربات هایی به میدان بیایند که قابلیت همدردی و همدلی و ایجاد اثر هنری هم داشته باشند و آنگاه، دنیا دو دسته خواهد شد: بیکارهای گرسنه و بدبخت برابر مالکان ربات ها، همه کاره های دنیا. امیدوارم آن روز، هرگز از راه نرسد.