Menu
نویسنده مطلب : ماجد قاضی

مطلب مورد بحث:

استراتژی به روایت مایکل پورتر یا هنری مینتزبرگ؟


شخصیت کاری من دارای دو بعد متفاوت است.

بدلیل دو شغله بودن ناگزیر از دو نوع رویکرد هستم.

شغل نخست من بعنوان یک کارشناس در یک شرکت بزرگ ، بیشتر تابع استراتژی سازمان است .

اگر بخواهم صریح تر بگویم بیشتر تحت تاثیر استراتژی سازمان هستم تا تاثیرگزار بر روی آن.

اما در شغل دوم به عنوان عضو هیئت مدیره یک شرکت کوچک، در جایگاه تاثیرگزار قرار دارم.

به نظر من پایبندی به هریک از این دو مدل ، دلیل و انگیزه خاص خودش را دارد.

معمولا سرمایه گذاری بر روی مهارتهایی که در بلند مدت بدست می آیند یا منابعی که در بازه ی زمانی طولانی فراهم می شوند انسانها را به سمت مدل پورتر سوق می دهند.
البته این را باید در نظر داشت که پیاده سازی استراتژی در شرکتها/سازمانهای بزرگ به گونه ای که همه ارکان شرکت هماهنگ و هم راستا با استراتژی حرکت نمایند به غایت سخت و پیچیده است.
عدم هماهنگی میان واحدهای مختلف شرکت در امر استراتژی پدیده ای بسیار رائج است.
یکی از دلائل آن تفاوت ماهیت کاری واحدهای مختلف شرکت است.
به عنوان مثال معاونت منابع انسانی متولی برنامه ریزی و هدایت منابع درونی ( پرسنل شرکت) است و تاثیر عملکرد خود را سریعتر و صریحتر می تواند مشاهده نماید اما معاونت بازار یابی و فروش در یک چرخه پیچیده تر بازخورد عملکرد خود را دریافت خواهد کرد. بدلیل اینکه احتمالا بخش قابل توجهی از عوامل موثربر بازار و شکل دهنده رفتار مشتریان از اثرگذاری آنها خارج است.

در نقطه مقابل کسب و کارهایی که سرمایه اولیه زیادی نیاز ندارد یا تغییر استراتژی در آن مستلزم هزینه زیادی نیست انسان را به سمت مدل مینتزبرگ سوق می دهد.