Menu
نویسنده مطلب : محمدرسول کریمی

مطلب مورد بحث:

نکته هایی در مورد موفقیت که کمتر به ما می‌گویند


من شخصا وقتی دوره هنرستان را می گذراندم دوست داشتم دیپلم بگیرم و در شرکتهای خودرو سازی شروع به کار کنم (تب آن سالها ۷۸ و بعد از آن خودروسازی بود).دیپلم را گرفتم و مدتی هم کار کردم اما فکر کردم که خوب است ادامه تحصیل بدهم و رتبه خوبی در کنکور کسب کردم و در بهترین دانشگاه در رشته برق صنعتی فارغ التحصیل شدم و کارشناسی و ارشد گرفتم و کنکور دکترا قبول شدم و بعد مصاحبه دکترای دانشگاه امیرکبیر رشته برق قدرت قبول نشدم. اتفاق خوبی بود نشستم و یک تابستان تمام فکر کردم واقعا من می خواستم دکتر باشم؟ البته جوابم منفی بود رفتم خدمت سربازی و وارد صنعت الکتروموتورسازی شدم الان طراح موتور و سرپرست بخش طراحی هستم همه اون چیزی که سال ۷۸ حتی در حد آرزوهام هم نبود به آن رسیده ام. ولی متاسفانه یا خوشبختانه وقتی رشد می کنی افق دید تو هم رشد پیدا می کند اهداف تو هم تغییر می کند الان فکر تغییر هستم اینکه چرا رشد نکرده ایم چرا نمیتوانیم با هم کار کنیم و هزاران چرای دیگر که ما را به ثروت نمی رساند و مساله را فرهنگی دیدم یعنی الان مساله صنایع ما به نظر من اصلا تکنیکی نیست و فرهنگ کاری و خانوادگی و این جور مسایل است. حالا شاید پیش خودم فکر می کنم که اصلا باید وارد کار سیاسی می شدم یا بشوم ببین من می خواستم کارگر کارخانه خودروسازی باشم و الان به چی فکر می کنم. یاد این حدیث یا آیه می افتم که می گوید انسان به دنبال آرامش می گردد اما این دنیا محل آرامش نیست (نقل به مضمون)