Menu
نویسنده مطلب : غزل ایزدی

مطلب مورد بحث:

گفتگو با هوشنگ ابتهاج | کتاب پیر پرنیان اندیش


ما در این شهر, چه ها می خواهیم

ما در این کوی, چه ها می جوییم

در دلم می گویم

که کجاست مغبچه ی باده فروش

که کجایند همه همسفران

من به خود می گریم…

آسمانش کوتاست

سقف او هست بلند

در دلم می گویم

که جرا او شب ها, در دلش می نالد

و چراهایی که زخدا می خواهد

آه ای رهرو شب

تو به فریادش رس

آه ای قاصدکان

به دیارش بروید

و بگویید به منش(من او):

که ای باده فروش

تو ز می رنگینی

ز خدا می خواهی

آنچه در قلب تو نهاد…

این تقریبا شعر را بعد از اینکه  یکی از دوستام ناراحت بود و همش می گفت خدا بزرگه گفتم کسی که اینجایی که هست بخاطر تصمیمات خودشه اما اتقریبا تنها بلده که بگه خدا بزرگه…

شاید شعر براتون کمی گنگ و نامفهوم باشه اما واسه خودم عمیقه…الان یاد اون حکایتی که توی کتابای دیرستانمون بود افتادم که مضمونش این بود: ۲ تا عریضه نویس بودن به یکیشون باید ۲ بار پول می دادی , یک بار واسه اینکه عریضتون را بنویسه یه بارم برای اینکه براتون بخونه:) شاید حکایت این شعر منم این باشه:)

 

برخی از سوالهای متداول درباره متمم (روی هر سوال کلیک کنید)

متمم چیست و چه می‌کند؟ (+ دانلود فایل PDF معرفی متمم)
چه درس‌هایی در متمم ارائه می‌شوند؟
هزینه ثبت‌نام در متمم چقدر است؟
آیا در متمم فایل‌های صوتی رایگان هم برای دانلود وجود دارد؟