Menu
نویسنده مطلب : شیرین

مطلب مورد بحث:

عادتها، رفتارها و تجربه‌ها: چگونه به خودتان انگیزه می‌دهید؟


مهمترین محتویات سبد انگیزاننده های من اینهاست: 
۱- حرف زدن با خود
– به خودم اطمینان می دم که حالت بهتری منتظرمه و برای خودم روزهای گذشته ی بدتر از  الانم رو یادآوری می کنم به این خاطر که بدونم که این حالت پایدار نیست. و گاهی بیاد میارم که خودم خواستم در جایگاه فعلی باشم پس یا ادامه میدم یا راه بهتری رو انتخاب می کنم، چراکه با بی انگیزگی فقط وقت کشی می کنم و راه دستیابی به اهدافم رو دور کنم.  
– در موارد حاد با صدای بلند به خودم تشر می زنم که خیلی مفید واقع میشه؛ نمونش همین دیشب، همینطور که منِ بی انگیزم جسمم رو برای ساعت ها در بالکن میخکوب کرده بود، ناگهان منِ انگیزه بخشم صداش در اومد و ازم پرسید: “چته؟ اینکارا چه معنی میده؟ این اداها رو از خودت در نیار که که هیچ مرگت نیست. پاشو مثل آدم به برنامه هات برس.” البته منم از ترس حرفمو گوش دادم و رفتم سراغ برنامه هام!
۲- مراجعه به کتاب های انگیزشی ام
 حکمت شادان از نیچه؛ بهتره بگم چند سالیه که به این کتاب، تفال میزنم و در مواقع بی انگیزگیم با خوندن جملات افسونگر این کتاب (و گاهی اوقات فراسوی نیک و بد و چنین گفت زرتشت)،  بکلی حالم دگرگون میشه. مثلا این جمله: “من آنگاه که از جستجو خسته شدم، یافتن را فرا گرفتم. و زمانیکه بادی مخالف وزیدن گرفت، با بادبان های خویش به پیش راندم.” یا این یکی” چه چیز موجب قهرمانی است؟ همزمان به استقبال بزرگترین رنج و بزرگترین امید خود رفتن.”
– بعضی از اشعار و ترجمه های شاملو؛ مثل این: ” چند بار امید بستی و دام برنهادی، تا دستی یاری دهنده، کلامی مهرآمیز، نوازشی یا گوشی شنوا، به چنگ آری؟ چند بار دامت را تهی یافتی؟ از پای منشین، آماده شو که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری”، یا این یکی “این همه پیچ، این همه گذر، این همه چراغ، این همه علامت، و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم، خودم، هدفم و …”(از شعر سکوت سرشار از ناگفته هاست)
۳- دوستان یا همکاران انگیزه گیر
– متاسفانه یا خوشبختانه دوست یا همکار انگیزه بخشی ندارم و از کسانی که صحبت با اونها انگیزم رو می گیره، تا اونجایی که بتونم پرهیز می کنم؛ استریوتایپ ها و افرادی که اکثر واژه های صحبتاشون اینهاست: هی روزگار، ما اگه شانس داشتیم، دیدی گفتم، همه اینجورن و اونجورن و … . همچنین اگر فرهنگ محل کارم با ارزش های من در تضاد باشه شدیدا بی انگیزه میشم و سعی میکنم کارم رو کنار بزارم حتی به قیمت ترک شغل مورد علاقم و فشار مالی.
– یه مورد استثنایی اینجا وجود داره و اینه که در بعضی مواقع عمدا خودم رو در معرض فراد انگیزه گیر قرار میدم تا از بی انگیزگی، مخالفت، تمسخر و منفی پردازی چنین افرادی، انگیزه بگیرم! چرا که این افراد در من میل شدید مخالفت رو بوجود میارن و سعی می کنم که خدای نکرده مثل  اونها نشم، یجورایی مثل آیینه عبرت هستن و به عبارتی ازشون استفاده ابزاری می کنم ؛)
۴- پول
پول هم مثل مورد سوم، تاثیر دوگانه ای بر من داره؛ از یک طرف روزهایی بوده که بی پولی و فکر تامین هزینه های جاری زندگی، چنان بی انگیزم کرده که باعث تحلیل رفتن انرژی و وقت کشی زیادی در من شده از طرف دیگه روزهایی بوده که بی پولی باعث شده کارم رو با انگیزه و سرعت بیشتری انجام بدم تا به پول برسم. درواقع اونقدری که بی پولی انگیزم رو می گیره و داشتن پول برانگیختم نمی کنه و پول رو در حد رفع نیازهای اولیه ام مفید می دونم.
۵- و صد البته متمم و روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی؛ بنظرم این مورد نیازی به توضیح اضافه نداره.

پی نوشت: در کل برانگیختگی من بیشتر در گروی عوامل درونیه و مورد اول، وزن بیشتری نسبت به سایر موارد داره چرا که اصولا با حرف زدن با خودمه که میتونم درد بی انگیزگیم رو تشخیص بدم و در پی درمانش اقدام کنم.
 
بنظرم بی انگیزگی همیشه هم نامطلوب نیست و اگه منجر به فکر کردن و حرف زدن با خود بشه، میتونه مفید واقع بشه؛ مثلا اگه بخوایم با جنجال و شلوغ بازی به این و اون بگیم که “من بی انگیزه شدم تو رو خدا نجاتم بدین، نذارین از دست برم” کمک خاصی بهمون نمیشه چون هیچکس نمیتونه بفهمه که ما عمیقا دردمون چیه و هرکسی از ظن خودش یاری می رسونه، پس بهتره از کسی راه حلی نخوایم و نهایتا در حد درد و دل اینکار رو انجام بدیم و خودمون اسرار درونیمون رو کشف کنیم.
بنظرم به بی انگیزگی میشه مثل یه بیماری نگاه کرد؛ چنانکه یک پزشک بدون تشخیص علائم و انجام آزمایشات، دارویی تجویز نمی کنه، ما هم نباید بدون تشخیص دلایل بی انگیزگی، بدنبال دلخوش کننده های موقت بریم. خیلی خوبه که در مواقع بی انگیزه شدن به دنبال دلایل بی انگیزگی بگردیم، نه بدنبال فرار از این حالت و پناه بردن به سبد انگیزاننده هایی که حتی نمیدونیم چرا بهمون انگیزه میدن. پر کردن غیر هوشمندانه این سبد مثل اینه که ما برای پایین آوردن تب بدنمون، آب خنک بخوریم درحالیکه تب میتونه نشانه وجود بیماری های مختلف(سرما خوردگی تا ایدز) باشه و نیاز به تشخیص دقیق تری داره. 
بعضی از ماها گاهی اهداف مهم زنده گانی مون رو، زیر خروارها وسیله ای که قرار بوده ما رو به هدف برسونه گم می کنیم و این گم شدن در زندگی، ما رو به بی انگیزگی مبتلا می کنه و متعاقبا این بی انگیزگی جوری گیجمون می کنه که خودمون هم نمی دونیم چی از زندگی می خوایم!
زین پس چه بهتر که به قول پروین اعتصامی در خود نیکتر بنگریم و انگیزمون رو از بی انگیزه بودن درک کنیم و به دنبال چراییِ این حالت باشیم. به خودمون از یک نمای بیرونی نگاه کنیم و با دقت از خود بپرسیم چرا روانِ من، دچار چنین حالتی شده؟ مگه در پی رسیدن به چه هدفی بوده یا چه نیازیش قرار بوده ارضا بشه و نشده؟ بعد از پاسخگویی به این سوالاته که میتونیم انتخاب هوشمندانه تری برای پر کردن سبد انگیزاننده هامون داشته باشیم.   
خیلی سعی کردم اینبار طولانی ننویسم ولی بیشتر از این نتونستم، ببخشید.