Menu
نویسنده مطلب : اکرم سلطانی

مطلب مورد بحث:

ماجرای جوراب گمشده


یادمه وقتی برای کنکور کارشناسی روزی ۶ ساعت پشت میز مینشستم و درس میخوندم، همیشه پاکنمو گم میکردم و هر چقدر میگشتم پیدا نمیشد. خیلی برام اتفاق می افتد و پیش خودم میگفتم لابد خونمون “جن” داره. وقتی پاکنمو پیدا نمی کردم بلند داد میزدم: بیا بزار سر جاش، کاریت ندارم! و بعد از چند ساعت پیدا میشد.

الان که فکرشو میکنم، روی میزم چند مداد و چند خودکار وجود داشت ولی یک پاکن داشتم. و ممکن بود توی روز همین اتفاق گم شدن لابه لای اون همه جزوه و برگه، برای خودکارها و مدادها هم بیفته اما به محض پیدا نکردن، سراغ ابزار بعدی میرفتم. اما پاکن چون تک بود و وقتی گم میشد چاره دیگه ای نداشتم و جایگزینی وجود نداشت. به همین خاطر خیلی به چشمم می اومد و این ماجرا در سطح بالاتر هم، در مورد قضاوت دیگران و یا بدبیاری های روزانه ام مصداق پیدا میکنه.