Menu
نویسنده مطلب : شیوا صالح نیا

مطلب مورد بحث:

خطاهای شناختی تصمیم گیری (۵): تعارض شناختی یا توجیه سازی


۱- بله. امروز کسانی را می بینم که قبلا دچار کوری تصمیم گیری شده اند. مثال هایی که از این افراد دارم شبیه به مثال های سایر دوستان هست و چیزی به آموخته های خواننده اضافه نمیکنه. اما همیشه وقتی چنین رفتارهایی می بینم برای اینکه بتونم طرف مقابلم رو درک کنم، سعی می کنم دلیل این توجیه در تغییر نگرشش نسبت به مسئله رو بفهمم. فعلا بر اساس تعداد تکرارهایی که در تجربیات دیگران دیدم، به این نتیجه رسیدم که پشت این توجیه دو وضعیت وجود داره (وضعیت های دیگه رو هنوز شناسایی نکردم):

وضعیت اول) میخواد غرور خودش رو حفظ کنه و حتی همون موقع هم که داره توجیه جدید رو میگه، قلبا هنوز هم به تصمیم گذشته اش وفاداره و بنابراین چون سخنش از دل برنمیاد، برای مخاطب حرفش کاملا واضحه که داره توجیه می کنه ولی به قول شما بعد از یه مدتی اون توجیه رو باور میکنه. گرچه معتقدم که در این حالت، با اولین تلنگر محکم یا با دیدن اولین آدمی که تونسته تصمیم دلخواه و مطابق باورش رو بگیره، خیلی بد پیش خودش فرو می ریزه و تمام توجیه هاش یک آن براش بی معنی میشه

وضعیت دوم) تصمیم هایی این بلا سرشون اومده که زمان درست به نتیجه رسیدن در مورد اون تصمیم ها گذشته و به اصطلاح خودم «تصمیم بیات» شدن. در واقع، از یه بازه زمانی به بعد که گذشته، برای تصمیم گیر دیگه زیاد فرقی نمی کرده که تصمیم منطبق بر باور خودش بگیره یا خلاف باور خودش چون خروجی تصمیم هر چی که باشه، دیگه اون نقطه ۱۰۰/۱۰۰ ای که تو ذهنش بود رو فراهم نمی کنه. به نوعی درگیر خطای همه/هیچ شده که از باور اولیه خودش کوتاه اومده. در واقع شاید کمال طلبی بیش از حد باعث این اتفاق شده. در این حالت تصورم اینه که اگه بعد از چند سال هنوز کمال طلب مونده باشه، توجیهی که برای تصمیمش میاره رو عمیقا باور داره و ازش دفاع میکنه. به عبارتی، باورهای قدیم و جدیدش رو بر پایه کمال طلبی منفی همیشگی اش تنظیم میکنه. اگه کمال طلبی اش بعد از چند سال کمرنگ شده باشه، شاید توجیهاتش کم کم براش رنگ ببازن.

 

2- خودم هم درگیر کوری تصمیم گیری شده ام. فراوان. دردناک ترینش رو نمیتونم تعریف کنم (برای من دردناک بوده، شاید اصل موضوع برای شما حاد به نظر نیاد). البته کسی ازم نمی پرسه چرا مطابق عقیده ات در اون مورد عمل نکردی، ولی همیشه خودم تو ذهن خودم برای بقیه توضیح میدم و توجیه میارم که چرا مطابق عقیده ام عمل نکردم. درذهنم پاسخ می چرخه، در قلبم هنوز از خودم ناراضی ام. وقتی آدم بیش از اندازه درگیر تعارض شناختی میشه و فشار زیادی رو تحمل می کنه، اون لحظه ای که این اتفاق میفته واقعا شاید از صمیم قلب مثل من آرزو کنه که کاش همون لحظه بمیره و درد این رو که مطابق عقیده اش رفتار نکرده رو یک عمر تحمل نکنه و در چنین حالتی خیلی سخت، خیلی خیلی سخت دوباره میتونی عقیده جدیدی برای خودت تعریف کنی و بگی به این عقیده پایبند می مونم چون از خودت مطمئن نیستی که وقتی شرایط سخت شد واقعا مطابق عقیده ات میتونی رفتار کنی یا نه. به خاطر همین هم، من بعد از دچار شدن به تعارض شناختی، بیشتر از اینکه خودم رو توجیه کنم، فقط شرمندگی فراوان از خودم رو حمل میکنم و توجیه هم بکنم، توجیه خودم رو عمیقا باور نمی کنم

یک معرفی کوچک: نشر گمان (سری کتاب های تجربه و هنر زندگی) کتابی منتشر کرده به نام «کی بود، کی بود؟» که درباره چگونگی و چرایی توجیه اشتباهات هست. البته نمیشه توجیه تصمیم رو با توجیه اشتباه یکی گرفت ولی الان که این مطلب رو و به خصوص توصیه شیطانی که در متن بود رو خوندم، یاد مطالب اون کتاب افتادم. گفتم پیشنهاد کنم شاید کسی دوست داشت مطالعه اش کنه