Menu
نویسنده مطلب : وحید دارابی

مطلب مورد بحث:

تبلیغات چیست و در رشته مدیریت تبلیغات چه می‌آموزند؟


متن آقای شاهین سلیمانی بسیار عالی بود. به ویژه برای من که هنر خوانده ام!

اما نکته ای را ضروری می دانم. در جایی فرموده اند:

«زمینه ی تحول اقتصادی آمریکا ، تحول فرهنگی اش بود و هنر از پایه های فرهنگ هر کشور…»

نمی دانم منبع این چیست اما علی الظاهر درست است فقط اشکالش در تعریف فرهنگ است. تعریف فرهنگ چیست؟

در کلاس کارگردانی سینما، آقای دکتر الستی(از اساتید نامدار) تارخچه‌ای را تعریف کردند با این مضمون:

آمریکایی ها(سردمداران و سیاستگذاران) پس از جنگ جهانی دوم به عنوان بزرگترین برنده پیش خود گفتند حالا که در اقتصاد و قوای نظامی اولیم باید در فرهنگ و هنر هم اول باشیم(اساسن ایده شان این است که ما اولینیم و باید اولین باشیم) پس از فرصت ویرانی و اقتصاد خراب پس از جنگ جهانی استفاده کردند و سیاست درهای باز برای هنرمندان و متفکران را در پیش گرفتند!

برای جذب آنها راهکارشان ستاره سازی بود! آنها روی چاپلین/چَپلین سرمایه گذاری کردند. با حقوق هفته ای ۵۰۰ دلار او را به عنوان یک ستاره (ی لایق) بزرگ کردند!

بعد سایر هنرمندان و متفکرینی که دیدند اقتصادشان در آمریکا خوب می گردد خودشان شروع به مهاجرت کردند! بیشترشان به نیویورک رفتند و مکتب نیویورک را ساختند!

آمریکایی ها به خودشان آمدند و دیدند متفکران و هنرمندان چپ اروپایی سیطره شان بزرگ و بزرگ تر می شود، باز به جادوی اقتصاد در سینما(صنعت فرهنگی پیشرو و اثرگذار) مکتب هالیوود را بزرگ کردند و کاری کردند که نیویورکی اصیل و نابی مثل اسکورسیزی خودش هالیوودی شد!

(راست اش دکتر الستی منبع این تحلیل را گفت، مقاله ای که حدود ۱۵ سال پیش در آمریکا براساس اسنادی از ستاره سازی چاپلین منتشر شده بود اما یادم نیست.)

گویا همین تکنیک در سراسر اندیشه ی آمریکایی بسط یافته و شده این که از خانواده ای مهاجر! استیو جابز می شود استیو جابز!

اینها را گفتم که یادآوری ای کنم مثل آنچه آقای شعبانعلی در مورد انتشار رایگان فایل های مذاکره گفته اند: امیدوارند هر چه بیشتر افراد جامعه از آنها آگاه شوند تا زبان مشترکی بیابند و ایشان از طریق بهبود همین شاخص، نقش اجتماعی مفید خود را ایفا  و اجر مادی و معنوی آن را ببرند(نقل به مضمون) من هم دوست دارم هر چه بیشتر افراد جامعه ام به این نکته توجه کنند:

سال‌هاست عقیده دارم یکی از مشکلات جامعه ی ما فقر زبانی است! توضیح و تشریحش خارج از حوصله است از این رو با مثالی خلاصه عرض می کنم:

در تعریف واژه ی نقد در فرهنگ لغت معین آمده: جدا کردن سره از بد و ناسره- پرداخت بهای کالا در همان هنگام خرید!

اما در جامعه، عقده گشایی می کنیم و می گوییم نقد می کنم. دشنام می دهیم، مسخره می کنیم، عقاید شخصی یا آرزویمان را بیان می کنیم و نام نقد روی اش می گذاریم. به قولی بدون آنکه ترمینولوژی نقد را بدانیم از همه و کس و همه چیز نقد می کنیم!

نتیجه اش می شود همین بلبشویی که در آن زندگی می کنیم(البته زندگی‌مان این قدر شداد و غلاظ هم بد و بلبشو نیست!).

اکنون توجه کنید به کلماتی که می توانند منشا سوتفاهمات شوند!

پ. ن: آنچه در ابتدای دیدگاه گفتم نقد متن آقای سلیمانی نیست و فقط و فقط نکته ای در ادامه ی آن بود!

زیاده عرضی نیست!