Menu
نویسنده مطلب : محمد

مطلب مورد بحث:

کتاب مهارت حل مسئله


من بارها وقتی که به آموختن دانش یا مهارت جدیدی رو می‌آوردم و اندکی در آن پیشرفت می‌کردم، در تله‌ای گیر می‌کردم که بسیار شبیه «اثر افول در میانه راه» رابرتسون بود. هنوز هم با این‌که با نظریه رابرتسون اندکی آشنا شدم، نمی‌توانم به‌درستی این وضعیت درماندگی را خوب تجزیه و تحلیل کنم.

نوشته امین‌ جباری‌اصل در همین درس هم برای من راهگشا بود تا بفهم در این مواقع چه بلایی سرم می‌آید. فکر می‌کنم نظر ایشان درست است، مدل ذهنی قدیم می‌خواهد جایش را به مدل ذهنی جدیدی بدهد. خوب طبیعی است انرژی می‌برد.

مثلاً فکر کنید به کسی که هنوز مانند بطلمیوس فکر می‌کند که زمین تخت است و خورشید به دور آن می‌چرخد (مدل بطلمیوس)، می‌خواهید بقبولانید که کره زمین گرد است و زمین به دور خورشید می‌چرخد (مدل کوپرنیک). این کار سخت است چون انرژی زیادی می‌برد.

چرا این کار انرژی زیادی می‌برد. چون واقعیت این است که فقط مدل بطلمیوسی تغییر نمی‌کند. اگر او نظر کوپرنیکی شما را بفهمد باید بسیاری از مدل‌های دیگر ذهن خود را تغییر دهد. حتماً حالا متوجه می‌شوید که این تغییر بزرگ چه حجمی از انرژی ذهنی را نیاز دارد. اگر کار به همین سادگی بود، خوب سده‌ها طول نمی‌کشید تا دستگاه کلیسایی بالاخره نظر گالیله را قبول کند.

با این حال، من فکر می‌کنم غیر از تغییرات مدل‌های ذهنی در اثر آموختن دانش و مهارت جدید چیز دیگری هم هست که موجب می‌شد من در مسیر یاد گرفتن مهارت و دانش‌های جدید آن قدر سردرگم شوم. آن عامل چیست؟

حجم ورودی زیاد اطلاعات جدید به مغز. به همین سادگی. هاضمه ذهنی انسان نمی‌تواند اطلاعات جدید فراوان را هضم کند. این دستگاه کوچک و پرسلول نیاز به زمان و سازگار کردن اطلاعات جدید با اطلاعات قبلی دارد. این روزها شاید شما کتاب‌های زیادی درباره یادگیری دیده‌اید که توصیه‌شان بر اساس روش‌های مطالعه جدید این است که آموخته‌ها را تکرار کنید، تکرار کنید، تکرار کنید. البته با مدل درست.  چرا؟

چون هجوم اطلاعات جدید ورزنشده به ذهن می‌تواند آفت بزرگی بر سر راه یادگیری باشد. من فکر می‌کنم این عامل هم در «اثر افول در میانه راه» تأثیر دارد.