Menu
نویسنده مطلب : هیوا

مطلب مورد بحث:

پروژه پایانی درس تصمیم گیری


تصمیم: ۶-۷ سال پیش پس از آشنایی با یکی از (مثلاً) اساتید و چهره‌های های ماندگار کشور که رزومه خیلی خوبی داشتند، از طریق کتابها و سی‌دی‌ها و سمینارهاشون با یک سری ایده‌های جدید و نوآورانه در حوزه‌های مختلف(از هنر و صنایع غذایی گرفته تا صنعت و کشاورزی) آشنا شدم و ماه‌ها درگیر این مسائل بودم. یکبار هم اتفاقی یک ایمیل به ایشان نوشتم. بعدا ایشان تماس گرفتند که شما با وجه به امکانات و منابعی که دارید، می توانید این طرح را اجرا کنید با دوهزار درصد ROI قطعی. یعنی سال بعد ۲۰برابر پولی که الان به من می‌دید(!)، سود می‌کنید.

منم سریع همان دقیقه اول تصمیم رو قطعی کردم، برخلاف عادت همیشگی از خانواده پول قرض گرفتم(۷۰درصد پولی که داشتیم) و درگیر اجرای یکی از این طرحها شدم. با خود ایشون هم ساعتها صحبت کردم(حضوری).

خلاصه داستان پس از سه سال: چیزهایی که از ایشون گرفته بودیم، قرار بود نهالهای کمیاب و جدید و بی نظیر باشند اما اینطور نبود. اولا بیشتر نهالها اسم نداشتند(غیر از اسامی که خود ایشون به کار میبرد اما نه در کتابهای مرجع میشد اون اسامی رو پیدا کرد نه در اینترنت ) دوما بیشتر ین نهالها به درد نمیخوردند(مثلا نهالی که به قیمت صدبرابر به من داده بود، کیفیت یک دهم داشت نسبت به چیزی که همه باغدارهای سنتی داشتند) و سوما ۸۰درصد اینها جدید نبودند.

خلاصه اینکه بعدا ۳-۴نفر دیگه رو هم دیدم که مثل من همین تجربیات رو داشتند.

بعدها هم به این نتیجه رسیدم که ایشون حتماً مشکلات جدی روانی دارند(فکر کنم بهتره بهشون اشاره نکنم). کم کم با گذشت زمان هم ایشون رو بهتر شناختم و هم تا حد زیادی احساس میکنم میدونم که چرا این همه تصمیمات اشتباه انجام دادم:

تصمیم گیری من کاملا براساس سیستم ۱ و در ۱ دقیقه انجام شد(کسی که فکر میکردم نفر اول ایران در این حوزه‌هاست، چهره ماندگار ملی است و من فوق العاده دوستش داشتم به من زنگ زده میگه ۲۰ برابر ROI !).

بهتر بود تصمیم دو رو به کار مینداختم، بر اساس منابعی که دارم، بر اساس توانایی های بسیار کم خودم در آن زمان، بر اساس میزان پولی که خودم داشتم(نه خانواده) و بر اساس معبارهای تصمیم گیری خودم تصمیم می گرفتم.

بهتر بود بر اساس تفکر واگرا، به گزینه های دیگر فکر میکردم: به اینکه چکارهای دیگری می توان کرد(با منابع موجود)؟ اصلا آیا در این شرایط حتما باید چنین کاری انجام داد؟ چه نتایج دیگری خیر از ROI بیست برابر ممکن است حاصل شود؟!

بهتر بود برای فرار از خطاهای شناختی مثل غرق شدن در آخرین اطلاعات(از جمله تماس ایشان) و تمرکز بر اطلاعات(کتابها و ایده های ایشان) از دیگران مشورت می گرفتم، چند کتاب مشابه دیگر را هم میدیدم. شاید ایده یا حرف کسی دیگر، قلابی می شد برای دور شدن از این فضا و نگاه کردن به کل مسئله و وضعیت و دیدن گزینه های دیگر و تصمیمات دیگر(تفکر واگرا).

به احتمال زیاد، تمرکز بر این گزینه، تا حدی امنیت ذهنی بهم میداد و منو از ترس گزینه های دیگر و تصمیمات دیگر، از ابهام و سختی مقایسه و انتخاب رها می کرد. با تمرکز روی همین گزینه و اطلاعات فیلتر شده امنیت رو تجربه میکردم(فوبیای تصمیم‌گیری).

اگر هنر حل مسئله بلد بودم، اسم بهتری برای مشکلم پیدا میکردم(تجربه کارآفرینی؟ انجام یه کار جدید؟ پولدار شدن؟ کمک به خانواده ؟) اگر هدفم کمک به خانواده باشه که مسئله، مسئله من نیست. اون موقع زدن از داشتن چنین فکری، احساس گناه میکردم اما الان که به توانایی ها و منابع اون زمان فکر میکنم میبینمکه بهترین کمکم به خانواده این بود که به خودم کمک کنم که بهتر شم و ریسکهای احمقانه حساب نشده انجام ندم.

پس به نظرم تنها وقتی باید مرز مشکلات رو به دیگران و بیرون از خودمون گسترش بدیم که توانایی حل مشکلی در این ابعاد رو داشته باشیم(هنر حل مسئله)

مشکل دیگر این بود که من اصلا مدل ذهنی یک آدم خلاق و کارآفرین رو نداشتم. یه ایده خام داشتم و منابع بسیار محدود. قصد داشتم میانبر بزنم…(خلاقیت در حل مسئله)

برون ریزی ذهنی هم میتونست بهم کمک کنه که ترسم از تصمیم گیری کمتر بشه، که تمرکزم برآخرین اطلاعات کمتر بشه، که مسئله رو بهتر تعریف کنم و.. . این برون‌ریزی میتونست به صورت نوشتن باشه یا حرف زدن با خود یا حتی صحبت با دیگران. فکر کنم اینکار واگرایی تفکر رو هم بیشتر میکنه.

پ.ن: ترس از دست دادن و loss aversion، علاوه بر اینکه باعث میشه تصمیم اشتباه بگیریم(مثلا یکی از دلایل من برای سریع تصمیم گرفتنم ترس از این بود که ممکنه این فرصت خوب رو از دست ندم)، باعث میشه تلخی تصمیم اشتباه هم چندبرابر بشه. این ماجرا در درازمدت بردهای زیادی هم به همراه داشت: اولا اشتباه و حماقت این مدلی را تجربه کردم(کاری که فکر میکنم فوق العاده ضروریه)، من رو با ناتواناییهای بسیار زیاد خودم روبرو کرد و شاهد تخریب تصویری بودم که از این آدمی که به ایشان اشاره کردم و همینطور تصورات آیده‌آلی و ساده‌انگارانه خودم بودم.

الان پس از این سالها فکر میکنم همه اینها اتفاقات در دنیایی که ما در اون هستیم و مسیری که من قراره طی کنم، دستاوردهای ارزشمندی هستند.
با این تعبیر، آیا این اشتباه من، واقعاً اشتباه بود؟
پ.ن ۲: یکی دیگر از خطاهای شناختی که مربوط به سیستم ۲ هست اینه که ما خیلی وقتها پس از گذر زمان، واقعیت رو تا حدی تحریف میکنیم.
همچنین به سختی تلاش میکنیم که داستان و معنایی از آن بیرون بکشیم. سعی میکنیم بگیم همین سلسله اتفاقات، در نهایت مفید واقع شدند، به نفعمون بودند، به رشد ما کمک کردند، درسهای بزرگی بهمون دادند؟
واقعیت چیست؟ به نظرم هیچوقت معلوم نمیشه. برای همین چاره‌ای نداریم جز خلق یه داستان و واقعیت از تمام این اتفاقات و رخدادها.