Menu
نویسنده مطلب : شهرزاد

مطلب مورد بحث:

دن اریلی و ماجرای خوردن در بوفه رستوران‌ها


چقدر خوب گفتید … واقعا کاری که من هم همیشه در این جور مواقع انجام میدم، همین پاراگراف موجود در متن بالاست: (یعنی سعی می کنم فقط در همین حد باشه) : “راستش من اگر بودم، با توجه به اینکه در این جور رستورانها، تنوع زیاده و از یک طرف از قدیم گفتن که تنوع، طعم خوب زندگیه. هر بار، در کنار غذاهایی که دوست دارم، ناخنکی به یکی دو غذا که تا حالا امتحان نکردم هم می‌زدم تا فرصت تجربه‌ی طعم‌های جدید رو از دست ندم.”

این مطلب دوست داشتنی رو که خوندم، یاد یه خاطره ی دوست داشتنی افتادم (چون خواستید که اگه در این زمینه خاطره ای هم داریم تعریف کنیم، پس اجازه بدید براتون تعریف کنم) که البته یه قسمتش از موضوع اصلی دور میشم و خیلی باید ببخشید. اما یادآوری این خاطره با خوندن این پست انقدر حالم رو خوب کرد که نتونستم از تعریف کردنش برای دوستانم بگذرم. سعی می کنم خیلی خلاصه کنم:

… دوم دبیرستان بودم و یک دوست و همکلاسی خیلی خوب داشتم به نام “ایزابل”. پدرش ایرانی و مادرش فرانسوی بود. اون سال برای عید کریسمس یه جشن گرفته بودند و همه ی بچه های کلاس رو به این جشن دعوت کرده بود. موقع شام که شد که سلف سرویس هم سرو میشد، انواع و اقسام خوراکی ها رو روی میز گذاشته بودن تا از هرکدوم که میخواهیم انتخاب کنیم و توی بشقابهامون بذاریم. همانطور که با بچه ها  بین انواع متنوع خوراکی ها بدنبال خوراکی های موردعلاقه مون میگشتیم، یه چیز جدید و عجیب! رو بین غذاها و سالادها دیدیم و بعد از کلی پچ پچ! به این نتیجه رسیدیم که خاویار هستش. (خوب واقعا تا اونموقع هنوز نخورده بودم!) من، فقط یک دونه اش رو برداشتم و خوردم. بد نبود، دوست داشتم. دلم میخواست یه کم دیگه ازش بخورم، اما یه ندایی بهم میگفت: شهرزاد، همین یک دونه بسه، میدونی که خیلی گرونه، مقدارش هم زیاد نیست، باید به بقیه مهمونها هم برسه… و علیرغم اینکه دلم میخواست باز هم ازش بخورم، دیگه برنداشتم و از خوراکی های دیگه به اندازه ای که سیر بشم انتخاب کردم.

و قسمت دیگر این خاطره که ربطی به موضوع این پست نداره (با عرض معذرت):

دوستهای نزدیکترم که میدونستن من کمی ارگ بلدم و آهنگ خوابهای طلایی (از استاد جواد معروفی) رو قبلا از من شنیده بودن و خیلی دوستش داشتن (که تنها آهنگی بود که توی عمرم بلد بودم با دو دست بزنم!)، ازم خواستن که با پیانوی خونه ی ایزابل، خوابهای طلایی رو براشون بزنم. من هم زدم… بعد ایزابل که یه برادر داشت که اونموقع دانشجو بود و اسمش “تیبو” بود. ( و مورد توجه همه ی دخترهای اون مهمونی!) بهم گفت: تیبو از آهنگی که زدی خیلی خوشش اومده و خواهش کرده اگه میشه یه بار دیگه برامون بزنی. و من هم که از این موضوع، بسی شاد و مسرور گشته بودم! :) با کمال میل قبول کردم و یکبار دیگه خوابهای طلایی رو براشون نواختم.

این بود خاطره ی من! … :)