- usercontent - متمم
Menu
نویسنده مطلب : حمید طهماسبی

مطلب مورد بحث:

طراحی سیستم فروش - درس 3 - شناخت بهتر فرهنگ OC


جواب تمرین ۱-

من به خوبی می توانم جواب این تمرین را بدهم، چون مدیر سابقم که چندین سال بود باهاش کار کرده بودم دقیقا این سیاست را پیاده می کرد.

-دریک سیستم نتیجه محور هدف امروز است و درآمد امروز بسیار حائز اهمیت است.

هرگز برنامه های کلان و پشم انداز بلند مدت ندارن.از زیر ساخت خای قوی برخوردار نیستند، به دلیل اینکه پرداختن به زیر ساخت ها هم از لحاظ ریالی و هم زمانی هزینه بردار است. دیگر نمی تواند وقتی هزینه شرکت ماهی ۱۵ میلیون تومان است تازه کارمندان را درگیر زیر ساخت کند چون این کار حداقل ۳ الی ۴ ماه زمان می برد و علاوه بر اینکه درآمد خیلی کم می شود، بوجو اوردن زیرساخت هم خود هزینه دار است.حال چه کسی حاظر است در این رکود ۴ ماه درآمد را پایین آورده هزینه زیر ساخت هم بدهد(یه جورایی حدود ۸۰ تا ۱۰۰ میلیون هزینه کند) بعید است کسی که فرهنگ نتیجه محور دارد این کار را بکند.

-در یک سیستم نتیجه محور برندینگ در سطح حرف است.

کارمندانی که در این سیستم کار می کنند سیاست های کوتاه مدت دارند و هر روز و هر هفته از متدی پیروی می کنند که امروز پول دهد، چون کاری مفید است که امروز به شرکت پول بدهد. پس هیچ گاه نه تنها بخش R&D بلکه یک مسئول روابط عمومی یا تبلیغات موثری که نتیجه آن ۶ ماه دیگر به بار بنشیند نخواهند داشت.تا زمانی که کار کنند درآمد دارند و کارمندان نیز با همین طرز فکر مهارت های خود را افزایش داده اند.

در کل کسی که بیشتر بفروشد و سود بدهد همه کاره شرکت است.

جواب سوال ۲-

-در شرکت قبلی که کار می کردم دقیقا همین سیستم بود. سال ۹۱ سالی بود که شرکت داشت خودش رو جمع و جور می کرد و من اون رو داشتم تو استان های مختلف جا می نداختم و فروش داشت خوب می شد. در حدی که انتهای سال ۹۲ گزارش دادن به ما که نسبت به سال کذشته ۴۰۰% افزایش فروش داشتیم.و ۹۰% این ها هم توسط من وتیمم انجام شده بود.در آن زمان من از بالاترین احترام و برخورد و مزایا و … بهرمند بودم تا که در سال ۹۳ پیشنهد شراکت در شرکت را دادم و با جملات “امروزنه و فردا اوکی میشه “و”خودم تو فکرش بودم”و “از اول سال دیگر همین کار را می کنیم” و ….

من که از وعده وعید پوچ خسته شدم در تابستان ۹۳ به کار کمتر اهمیت دادم، جلسات هفتگی اسکایپ نمایندگان استان ها را تعطیل کردم، شرع کردم به بردن آن کار از فضای آفلاین به فضای آنلاین برای خودم.از آن زمان فروش من در شرکت و تیم من پایین آمد تجربه جالب این بود که دیگر حرف من با حرف یک غریبه که از خیابان عبور می کرد یکی بود(اگر بگویم حرف او بیشتر اهمیت داشت دروغ نگفتم)

-یادم میاد که اگر اون موقع به یک مشتری می گفتم که مدیر ما نمی فهمه یا اشتباه کرده ولی خرید انجام می شد مدیرمان اصلا ناراحت هم نمی شد.

-دقیقا من وتیمم هم بسیار در فروش قدرت پیدا کردیم و در بازار بسیار اعتبار کسب کردیم به شکلی که این دم آخریا بهمون می گفتن اگر خرید می کنیم ازتون، فقط به خاطر شخص خودته نه شرکت و نه جنستون.دقیقا تابستان پارسال هم بود که محمدرضا شعبانعلی رو توی یکی از کتاب فروشیا بهم معرفی کردن.

-در شرکت ما اگر آبدارچی هم می رفت که جنس بفروشه یا تلفن رو جواب می داد و یک فروش انجام می داد هم تشویق می شد

آبدارچی هم آبدارچی بود هم فروشنده.شغل اول همه فروش بود بعد سمت اصلی خودشان.