Menu
نویسنده مطلب : علیرضا امیری

مطلب مورد بحث:

عادتها و تجربه‌ها: برای تقویت حواس پنج گانه خود چه کرده‌اید؟


من برای تقویت حواسم مدتی است ورزش پینگ پونگ انجام میدم. پینگ پونگ از اون ورزش هاییه که اکثر حواس رو تحریک میکنه اونم بخاطر اینه که چشم مدام و با سرعت باید بدنبال توپ باشه و همین باعث تحریک مغز و حتی جلوگیری از آلزایمر میشه. (پارکها مکان مناسبی برای این ورزش هستن).

تا اونجایی که من قبلا خوندم برای تقویت حس بویایی، گیاه مرزنجوش و دم کرده ی اون مفید هستش. بو کردن و مصرف سیاهدانه هم همینطور. کلا بو کردن همه ی میوه ها خوبه اما من خودم از برگ ریحان و همچنین پوست پرتقال هم استفاده میکنم و بو میکنم. بوی خیلی خاص و خوبی دارن.

برای تقویت بینایی بهتره که به سبزه و چشم انداز نگاه کنیم. نگاه کردن به رنگ سبز و درختان و افق دوردست باعث تقویت چشم میشه.

برای تقویت حس لامسه من خودم موهام رو توی آینه کوتاه میکنم. میدونم کار عجیبیه ولی واقعا این کار رو انجام میدم. یکی دوبار اول کمی سخت بود ولی الان چشم بسته برای خودم مدل میزنم. (یه آرایشگر داشتم که از بس تغییر مکان داد من خسته شدم و من پیش یکی دوتا آرایشگر دیگه رفتم تا شاید اونا بتونن موهام رو کوتاه کنن. هر دفعه اونام زحمت میکشیدن و خرابش میکردن. ازون ببعد تصمیم گرفتم خودم کوتاه کنم). الان هم احساس میکنم یه توانایی هندسی-لامسه به تواناییام اضافه شده. باور کنید!

همچنین برای تقویت حس لامسه من با یه دستم دایره میکشم و با یه دستم مربع. کار خیلی سختیه ولی انجامش لذتبخشه. همچنین اگه بتونین دستاتون رو بصورت دورانی برعکس هم بچرخونین فکر کنم به تقویت این حس کمک کنه.

(میخواین الان انجامش ندین، بعدا سر فرصت تمرین کنین؟! :-)   )

____________________________________________

برای تقویت شنوایی بهتره که توانایی “خوب گوش دادنمون”  رو بالا ببریم. یادمه وقتی به استخدام یه شرکت خارجی کاربلد و معروف دراومدم، اولین چیزی که بهمون آموزش دادن این بود که “باید خوب گوش کنیم“.

برای فهموندن اینکه گوش دادن چقدر مهمه، مدیران آموزش ما، یک فعالیت و تمرین جالب رو انجام دادن و روش کار به این صورت بود:

[ همه ی پرسنل تازه استخدامی رو که دوازده نفر بودیم به دو بخش تقسیم کردن. بخش اول در کلاس موندن و بعنوان “ناظر” بودن (که من هم جزئشون بودم). و بخش دوم رو به بیرون از کلاس فرستادن.

مدیر آموزش یک داستان کوتاه خارجی رو برای ما تعریف کرد. این داستان شامل شخصیت های مختلف و رویدادهای مختلفی بود. تا اینجای کار ما داستان رو گوش کردیم و متوجه داستان شدیم.

حالا از یکی از همکارای بیرون از کلاس، خواستن تا وارد کلاس بشن. مدیر آموزش، این داستان رو برای او هم بازخونی کرد. پس از اینکه داستان تموم شد، از همکار شماره دو خواستن تا وارد بشه.

همکار شماره یک باید داستان رو برای همکار شماره دو میخوند. او هم اینکارو کرد ولی با کمی خطا داستان رو برای همکار شماره دو تعریف کرد.

بعد از همکار شماره دو خواستن تا برای همکار شماره ۳ که تازه وارد شده بود این داستان رو تعریف کنه. او هم این کار رو کرد. او جاهایی از داستان رو ناخواسته تغییر میداد.

از اینجا خنده های ما شروع شد. چون داستانی که توسط این همکار شماره دو و سه گفته میشد با داستانی که ما اول شنیده بودیم دچار تغییراتی شده بود.

از همکار شماره ۴ خواستن که وارد بشه. همکار شماره ۳ داستان رو برای همکار شماره ۴ گفت. واقعا داستان یه چیز دیگه شده بود و ما هم از خنده روده بر شده بودیم.

وقتی همکار شماره پنج و بعد از اون همکار شماره شش وارد شدن و داستان رو برای هم تعریف کردن داستان به کلی تغییر کرده بود.

من و همکاران ناظرم از خنده کف زمین غش کرده بودیم. واقعا خنده دار بود.]

خلاصه میخوام بگم که از این تمرین من متوجه شدم که بایستی به گوش دادن خیلی توجه کنیم تا در هر گفتگو یا مذاکره ای برداشت های خودمون رو نداشته باشیم و مصداق “یک کلاغ چهل کلاغ” شکل نگیره.