Menu
نویسنده مطلب : ابراهیم هادیان

مطلب مورد بحث:

نگاهی دقیق‌تر به واژه‌ی سرمایه


به نظر من بعضی مواقع کتاب خواندن و مطالعه جزء داشته هایمان است و تبدیل به سرمایه و بالاخص سرمایه ی فکری  نشده است حداقل در مورد خودم که اینطور بوده است ادعا نمیکنم که زیاد کتاب خوانده ام و متاسفانه فرصتهای مطالعه ی زیادی را هم از دست داده ام ولی مطالعه را دوست داشته ام و دارم و کتابهایی هم خوانده ام اما وقتی در مواردی خواسته ام نظر شخصی خودم را بدهم و یا در مورد نمایشی که دیده ام حرفی بزنم به نظرم می امد که چیزی جدید از تراوشات ذهنی و فکری خودم به صورت مستقل ندارم و در مقایسه با کسانی که حدودا با من همرده بودند و در حد خودم مطالعه داشتند همیشه یک سرو گردن پایینتر بودم و اندیشه ام در اکثر اوقات در حالت قفل و آکبند قرار داشت و از این مسئله در حیرت بودم که چرا من اینگونه ام و آیا ضریب هوشی و درک و فهم من نسبت به متوسط اطرافیانم پایین است. اما حالا میدانم مشکل از کجاست مشکل این بود که من کتاب را فقط خوانده بودم من نمایش را فقط دیده بودم من حرف را فقط شنیده بودم و هیچ فکر و تاملی  بر روی انها نداشتم هیچ کنکاش عمیقی نداشتم فقط سعی داشتم عدد تعداد کتابهای خوانده ام بالاتر برود بدون فهم عمیق از انها. حالا می دانم که برای تبدیل کردن این داشته به سرمایه نه تنها باید هر کتابی که میخوانم بر روی آن تامل و فکر و کنکاش داشته باشم(یادگیری کریستالی) بلکه هر بخش، هر صفحه، هر پاراگراف و حتی هر خطی که از هر کتابی میخوانم باید با فکر و اندیشیدن درباره آن باشد تا  بعد از اینگونه خواندنهای زیاد بتوانم خودم به صورت مستقل فکر کنم و قدرت اندیشدن درباره خودم و جامعه ام و چیزهایی که باید، داشته باشم هنوز در اینگونه خواندن اول راهم ولی از اینکه دارم داشته های خودم را به سرمایه تبدیل میکنم لذت زیادی میبرم.

از خطراتی که اشتباه گرفتن مطالعه به عنوان داشته با فکر به عنوان سرمایه، برای من و کسانی که مثل خودم بوده اند داشته است  توهم دانستن و توهم  مستقل فکر کردن و همینطور جلوگیری از یادگیری بیشتر بود مثلا من با مطالعه و اشنایی با سبکهای جدید زندگی واشنایی با انواع اندیشه و اشنایی با نگرش های متفات به دنیا، بدون اینکه درباره ی انها فکر کرده باشم و بیشتر یاد گرفته باشم و بیشتر تحقیق کرده باشم و بدون اینکه انها را درونی کرده باشم و انها فقط پوسته ای نازک و شکننده بر روی افکار و نگرش قدیم من بودند که برگرفته از محیط اطرافم و اشنایان و خانواده ام بود، دچار این توهم شده بودم که خودم  از لحاظ نوع مدل ذهنی و نگرش به دنیا شبیه همانها شده ام. اما وقتی در زندگی واقعی با رویدادهایی مواجه میشدم که پاسخ من را برمیانگیخت. رفتارمن و پاسخ من به آن رویدادها هیچگونه شباهتی به آن نمونه هایی که مطالعه کرده بودم و از آنها آگاه شده بودم و دوست داشتم و خیال میکردم شبیه انها فکر میکنم و رفتارمیکنم  نداشت واتفاقا بسیار شبیه رفتارهای  افراد جامعه ی اطرافم بود که هیچگونه علاقه ای به آن رفتارها نداشتم و همیشه خودم را از ان رفتارها مبرا میدانستم.