Menu
نویسنده مطلب : زهره خلیلی

مطلب مورد بحث:

مدل ذهنی و اهمیت شناخت آن (فایل صوتی)


من هر چند سال ،برای تحول روبه پیشرفت سعی به تغییر مدل ذهنیم میکنم ،مثلا در حدود هفده سالگی وقتی داخل اتوبوس منتظر پرشدن وحرکت اتوبوس به مقصد میشدم ،فکر میکردم صدسال دیگه اینجا چه شکلی وباحتمال نودونه درصد هیچ کدوم این افراد زنده نیستند،اول میترسیدم از این مدل فکر کردن ولی کم کم حقیقتو پذیرفتم وبا خودم اندیشیدم که اثری از خودم بگذارم ،در سن بیست ودو سالگی فرض کردم من یک حباب تنها در کهکشان رها وتنهام وهیچ موجود زنده ای به غیر از من نیست ،من معلق بودم ،واطرافم تاریکی مطلق بود ،تصور من از خودم واز دنیای پیرامونم چه بود ؛اونجا بود که چیزی درونم بهم گفت من خالق توهستم وهمواره با توهستم ،منو بشناس ؛وخودتو در من حل کن ،حدود سن بیست وچهارسالگی ،باخودم فرض کردم من در جنگلهای آمازون به دنیا آمدم ،تفکر ونوع نگاهم به دنیا وخودم ودین ومذهب چیه ،ومتوجه شدم اعتقاداتم کسبی وتقلیدیه واحساس گناهو اعتقاداتم میسازه،چون رشتم ریاضی محض بود اما کنارش با رنگ سرو کار داشتم ،حدود سن سی سالگی طبق یک قضیه اثبات شده که بازه (۱ ۰)با اعداد حقیقی هم ارزند ،یعنی نظیر به نظیر اعداد حقیقی دراین بازه عددی وجود داره که با یکی از اعداد حقیقی ارتباط داره ،اونجا بود که هم معنی از کوزه همان طراود که دروست را درک کردم ،و هم اینکه به فرض اعداد حقیقی کل دنیای فیزیکی وقابل لمس باشه ، پس با درک دنیای بیرون ،درونمو میشناسم ،پس شروع به تجربه ادمها ،حیوانات و…..کردم،بعد فرض کردم دنیای ذهن من اتاق تارکخانه یک عکاسیه واز سوراخ کوچکی مثل مردمک چشم به درونش نور میتابه ،در مسیر این نور داخل اتاقک گرد وغبارها را دیدم وترسیدم ،چیزی نبودند جز توهمات ذهنی من ،کمی روزنه باز تر شد ،ومن متوجه شدم با سوسکها وموشها و…زندگی میکنم ،ترسیدم ،اما بعد از مدتی چیزی درونم گفت اینها همواره باتو زندگی میکردند ،فقط تفاوت در این است حالا آگاه به بودن آنها هستی ،بلند شو وبه سمت روزنه برو وآنرا بگشا،ترس داشتم اما اینکارو انجام دادم ،نور شدیدی به چشمان ذهنم خورد که تا بحال تجربه نکرده بودم ،چون عادت به تاریکی وعدم آگاهی داشتم ،مدتها طول کشید ،گاهگداری این پنجره را باز تر میکنم وبه درون ذهنم نگاه میکنم ،گاهی گرد وغبار آن را شستشو میکنم ،گاهی موجودات موذی ومزاحم را خارج میکنم ویا با نور میسوزانم ، اما تاثیری که ریاضی بر ذهنم گذاشت ،شرطی شدن بود ،خودم میگم پی آنگاه کیو ،مثلا اگه ماست بخورم ،فشارم پایین میاد ،وجالبیش اینه هنوز ماست از گلوم پایین نرفته ،فشارم میوفته ،چون مدل ذهنیم شرطیه ونسبت به سلامتیم وسواس دارم ،انشالله هرچه زودتر به این هم غلبه کنم

درکل فکر میکنم معنا گرام ،چون توی کارهای طراحی هم به انتزاعی وابستره کشیده میشم ،وموضاعات الهام گرفتنی را بیشتر از لابلای کتابهای عرفا جستجو میکنم ،مثل سیمرغ