Menu
نویسنده مطلب : مبارکه

مطلب مورد بحث:

نظم شخصی و فعالیت در زمانهای خاکستری


بعد خوندن این درس، زمان سیاه توی ذهنم به مطالعه کردن و انجام کارایی خلاصه میشد که تمایل چندانی به انجام داوطلبانشون نداشتم. زمان سیاهی که البته بعد با موفقیت به پایان رسوندنش خیلی شیرین میشد و گاهی حتی شیرین تر از یه زمان سفید که توش میتونستم کاری رو که میخوام انجام بدم.

اما اینبار بعد دوباره فکر کردن به این موضوع یاد هفته ی پیش و مرتب کردن کتابخونم افتادم؛ زمان سیاهی که اصلا نمیشد بهش گفت سیاه و برای من حتی زمان سفید هم لفظ مناسبی در توصیفش بود. در واقع بیشتر از یک روز کامل طول کشید و بعد دقیق تر شدن درباره ی اون با خودم میگم واقعا نمیشد زودتر تمومش کرد؟

با وجود دور بودن از گوشی و وسایل مزاحم، هر کتاب قدیمی تر که میدیدم شروع به ورق زدن میکردم و قسمتاییشو میخوندم(البته با نداهای ذهنی یادآوری کننده اینکه باید برم سراغ کار خودم) و این باعث میشد مدتی بعد خودمو بین انبوهی از کتابای اطرافم پیدا کنم. این وقفه ها درست مثل زمان های خاکستری باعث خسته شدنم میشد و عملا انرژی و شوقمو برای ادامه دادن کمرنگ میکرد.
احتمالا اینبار تصمیم میگیرم سریع تر کار کنم و کتابایی که واقعا دوست دارم دوباره بخونم رو با خیال راحت و بعد انجام دادن کارم مطالعه کنم.