ناهید عبدی - درماندگی آموخته شده (ناتوانی آموخته شده)
Menu
نویسنده مطلب : ناهید عبدی

مطلب مورد بحث:

درماندگی آموخته شده (ناتوانی آموخته شده)


 
فکر می‌کنم درماندگی درواقع بعد از مرز آستانۀ تحمل ما اتفاق می‌افتد. وقتی از این مرز عبور می‌کنیم دیگر مهم نیست موارد انگیزه‌بخش ببینیم یا تغییرات جدی در ارتباطات و شیوۀ زندگی ایجاد کنیم.
اما شاید مهم‌تر از این مسئله این باشد که تجربیاتِ تلخِ تکرارشونده به‌مرورزمان آستانۀ تحمل ما را کوچک‌تر می‌کنند و باورپذیری ما را نسبت به شرایط بهتر، کمتر.
 
یکی از بارزترین نمونه‌های درماندگی آموخته‌شده را می‌توانیم در درماندگی در تصمیم‌گیری‌هایی که داریم ببینیم.
در این حالت درماندگی را از خودمان می‌آموزیم. چون مدام تجربیات تکرارشوندۀ اشتباهی داشته‌ایم این موقعیت را برای خود ایجاد می‌کنیم که با یادآوری تصمیمات اشتباه گذشته، نتیجۀ ناکام تجربیات آینده را حدس بزنیم و به گرفتن تصمیمات بهتر یا امید به نتایج بهتر دل نبندیم.
همین مواقع است که به قول سلیگمن درماندگی را در چهرۀ خود می‌بینیم. وقتی باز هم بعد از گرفتن تصمیمی (که گمان می‌کنیم خوب یا بد است) به دنبال راه‌هایی هستیم که به خودمان بقولانیم از این بهتر هم می‌شد اما باز هم از عهده‌اش برنیامدم.
 
نمونه‌ای دیگر از این درماندگی را شاید بتوانیم درماندگی خانوادگی بدانیم. خانواده‌هایی که وقتی وارد آن‌ها می‌شوید متوجه خواهی شد که درمانده بودن، مجبور بودن و مساعد نبودن هیچ شرایطی در هیچ حالتی، جزئی از پیش‌فرض‌های خدشه‌ناپذیرشان است.
اغلب اوقات اعضای خانواده یاد گرفته‌اند منتظر بحران باشند مگر اینکه خلافش ثابت شود. تازه وقتی هم خلافش ثابت می‌شود آن را استثنا در نظر می‌گیرند و سریع از حافظه و یاد یکدیگر پاکش می‌کنند.
 
شاید این راهکارها بتواند برای رهایی از این درماندگی‌ها به‌طور موقت یا شاید هم دائم، کمک‌کننده باشد:
۱٫       داشتن آگاهی از فرآیند درمانده شدن و تلاش برای تشخیص آن در رفتارهایی که به صورت ناخودآگاه از خود بروز می‌دهیم.
 
۲٫     ایجاد چالش‌های جدید و داشتن انتخاب‌های جایگزین مواقعی که درمانده شده‌ایم می‌توانیم در ابعادی بی‌ربط با موضوع موردنظر گزینه‌های دیگری پیش روی خود قرار دهیم. گزینه‌هایی که فکر می‌کنیم به خوبی می‌توانیم از عهده‌شان برآییم و از انگیزۀ حاصل‌شده از آن‌ها برای بهتر کردن روحیۀ خود استفاده کنیم.
 
 
۳٫    اعتماد کرده به زمان و ابهام موجود در آینده. ازآنجایی‌که خیلی وقت‌ها زمان ثابت می‌کند که درمانده بودن ما در مقطعی از زندگی به آن شدت و غلظت که تصور می‌کردیم نبوده است، می‌توانیم در مواقع درماندگی کورسویی از اعتماد به زمان برای خود ایجاد کنیم و امیدوار باشیم که با گذر زمان و اعتماد به شرایط مبهم آینده اوضاع تغییر خواهد کرد.
 
۴٫     در میان گذاشتن شرایط درماندگی با یک دوست. خیلی وقت‌ها وقتی اجازه می‌دهیم یک دوست از زاویۀ دید جدیدی به مسئلۀ ما نگاه کند، درواقع خود را دعوت می‌کنیم تا از مسئله فاصله بگیریم و با قرار گرفتن پشت دوربین دیگری، شرایط را بهتر تحلیل و تفسیر کنیم. حتی اگر شرایط تغییر جدی نکند اما احتمالاً یک دوست قابل‌اعتماد می‌تواند بخشی از بار درماندگی ما را سبک کند.
 
 
۵٫     قطع ارتباط با درمانده‌ها و ایجاد ارتباطات جدید با کمتر درمانده‌ها.
 فردی که درماندگی را تجربه می‌کند خیلی بعید است به وضعیت کسانی که تابه‌حال دچار درماندگی نشده‌اند اعتماد کند و از آن‌ها انگیزه بگیرد.
احتمالاً چنین فردی دنیای این افراد را بسیار دور از دنیای خود تصور می‌کند و نه‌تنها ارتباط با آن‌ها شرایطش را بهتر نمی‌کند بلکه به اوضاع درماندگی که در آن دست‌وپا می‌زند مطمئن‌تر می‌شود.
قدری همخوانی داشتن شرایط ارتباطی با کسانی که شرایط روحی ما را درک می‌کنند یا حداقل در مقطعی از زندگی تجربه کرده‌اند، می‌تواند کمک‌کننده باشد.