محمدجواد علیمحمدی - دردسرهای احمقانه صبحانه خوردن! usercontent - متمم
Menu
نویسنده مطلب : محمدجواد علیمحمدی

مطلب مورد بحث:

دردسرهای احمقانه صبحانه خوردن!


من موقعی که برای بازاریابی می رفتم مسیری را انتخاب می کردم و اکثر مواقع با دوچرخه می رفتم . به خود چه من بازاریابی موفقی داشته باشم و چه ناموفق باشم من این مسیر را برای دوچرخه سواری و ورزش انتخاب کرده ام . چه این مسیر و چه مسیر دیگر. بالاخره من که یک مسیر را برای دوچرخه سواری انتخاب می کردم . پس همین مسیر کاری را انتخاب می کنم که چه تیرم به هدف بخورد و چه نخورد بالاخره من می روم و هدف من ورزش هست. و دیگر به این فکر نمی کنم که این مرد یا اون زن که از من جنس نمی خرید کاش می رفتم به یه جای دیگه و چرا عمرم رو برای اینها تلف کردم . بلکه به این فکر می کنم که من دارم یک مسیر دوچرخه سواری می روم و صحبت کردن با مشتری ها مثل یک تفریح وسط دوچرخه سواری محسوب می شه.

در موضوع روی نداده ها نوعی مساله پشیمانی در انتخاب هم هست . من می گم کاش نشانه ام به هدف می رسید یا خودم می رفتم و کاغذ رو در سطل می  ریختم . اگر نشانه به هدف می خورد و یا من خودم تصمیم می گرفتم و می رفتم و به سطل می ریختم اونوقت دیگه شکست رو تجربه نمی کردم . کاش به جای انتخاب پرت کردن گزینه رفتن رو انتخاب می کردم.