Menu
نویسنده مطلب : امیر

مطلب مورد بحث:

پروژه پایانی درس تصمیم گیری


در موسسه ای مشغول به کارم سال ۸۵ همکاری نزدیکی با این موسسه  داشتم ولی استخدام نبودم ولی موثر بودم بخشی ازکارکنان موسسه که مدیر وقت خوشایندشان نبود  پس از تلاش فراوان موفق شد او را مجبور به استعفا کنند و مدیر جدید از طیف خودشان را که احساس می کردم توانایی علمی و جسمی کافی را ندارد بر سرکار بیاورد. این موضوع باعث شد تصمیم بگیرم با یکی از افراد موثر در آن گروه که نقش موثری در این تغییرات داشت قطع رابطه کامل بنمایم
در ابتدا تصمیمم بعنوان یک تصمیم بچه گانه تلقی می شد و به آن توجهی نشد تا شاید گذر زمان اوضاع را به حالت عادی بازگرداند. اما پافشاری من بر تصمیمم که باعث مشکلاتی  سد راه آن گروه و شخص مذکور بود، باعث شد توجه ویژه ای به تصمیم من شود تا جایی که تعداد افرادی که به سراغ من می آمدن تا دست از تصمیم خود بردارم زیاد شد اما چون احساس می کردم هنوز به هدف خودم نرسیده ام و ظلمی که در موسسه صورت گرفته ، جبران نشده لذا قبول نمی کردم . اما مراجعات زیاد و تبلیغات منفی که در ظاهر ، کار مرا زشت و پایین تر از شان جلوه می داد فشار زیادی بر من وارد می کرد .
حالا در سال ۹۸ احساس می کنم که به نتایج مثبتی رسیده ام و از این مساله خرسند و خوشحالم، ولی احساس می کنم خیلی هزینه اجتماعی داده ام و می توانستم با هزینه کمتر به این نتیجه برسم.
 
دراین قضیه نتیجه مطلوب حاصل شده نتیجه ای که برای من دوست داشتی است و هدف من نیز بر آن متمرکز بود اما اشکال و ایرادی که می بینم در فرایند تصمیمی گیریست که سعی کردم با شدت تمام این پروسه را در پیش بگیرم. و انرژی بیش از اندازه ای که نیاز نداشت و پیامدهای ناخوشایند اجتماعی را به همراه داشت، هدر دادم.
اما مساله اینجاست که در سال ۸۵ من ۲۳ ساله بودم یک جوان با انرژی فراوان و آرمان های بلند و بسیار حساس نسبت به آنچه فکر می کردم ناعادلانه در حال وقوع است . کوتاه بینی و شدت عمل جزء خصوصیات این سن به حساب می آید لذا با این توصیفات گاهی اوقات ضررهایی که در این فرایند متوجه من بود را موجه می دانستم
دو نکته حائز اهمیت که در این فرایند برجستگی خاصی دارد و باعث شد تا بیش از یک دهه بر آن پافشاری کنم نقش تصمیم سازان و تصمیم یارانی بود که حضور داشتند.همکارانم فرایند کارشکنی آنها برای برکناری مدیر را برایم بازگو می کردند و همچنین  اطلاعاتی از عملکرد بد و نتایج غیرمطلوب مدیر جدید و از طرفی تشویق و ترغیب همکارانم  و … باعث شد کمتر به حرف مخالفان تصمیمم توجهی داشته باشم
ظن غالبم این است که مساله رو خوب تشخیص داده بودم و خروجی مورد انتظارم این بود که افرادی با لیاقت کمتر در راس امر نباشند
من کلا دو گزینه داشتم
۱-      در پیش گرفتن را حل تندری و عکس العمل شدید
۲-      در پیش گرفتن راه حل نرم و بدون تنش ( سر را با پنبه بریدن)
و احتمالا هر دو به نتیجه می رسید چون طرف مقابل طرح و برنامه ای نداشت و می شد که با برنامه ریزی به نتیجه ای که رسیده ایم دست یافت  والبته با تنش و صرف هزینه کمتر. لذا مشکل من این بود که زیاد برایم اهمیت نداشت که ممکن است خیلی چیزها را از دست بدهم. و بیشتر رویکردم تلافی جویانه بود.
و البته تصمیم من هنگام عبور از کنار شخص مذکور در یک راهرو گرفته شد یعنی استفاده از سیستم (۱) و دلایلم گرچه این را تایید می کرد که باید اقدامی انجام شود ولی شیوه عمل را بچه گانه جلوه می کرد و مورد تایید نبود و بسیاری از اوقات مجبور بودم از پاسخ به سوالات در این باره سر باز بزنم و حتی موضع را ترک کنم. البته می توان این نظریه را مطرح کرد که همین تصمیم یکبارگی ریشه در ارزش هایی داشت که در زندگی من قرار داشت. کار برایم از همه چیز بیشتر اهمیت داشت منظور از کار کیفیت انجام کار است لذا این تغییرات را مساوی با افت شدید در کار و از بین رفتن دستاوردهایی بود که تا آن موقع بدست آمده بود
چند خطا در این فرایند مشهود است
همانطور که گفتم در آن موقع کارمند رسمی نبودم و درجلساتی که منجر به تغییر مدیر می شد نه تنها شرکت نداشتم بلکه هیچ نوع اختیاری نیز برایم وجود نداشت لذا اطلاعاتی که به من می رسید از طرف کسانی بود که مدیریت را از دست داده بودند و توجهم به این اطلاعات تا حدی بود که حاضر به شنیدن حرف طرف مقابل نبودم.
این موضوع از طرفی یک نوع سوگیری تلقی می شود و همچنین برخورد گزینشی با اطلاعات
در این بین یک موضوع را نباید از قلم انداخت و آن اینکه هر نوع عقب نشینی علیرغم میل درونی خجالت آور تلقی ی کردم و نوعی غرور اجازه چنین کاری را به من نمی داد که به خودم توصیه می کنم از چنین خطاهای استراتژیکی که ناشی از اثر لنگر انداختن است پرهیز کنم
بعد از چند سال که بر این تصمیم بودم احساس ملالت و خستگی داشتم و فشار اجتماعی نیز بر من سنگین شده بود چندین بار تصمیم به عدول از تصمیمم گرفتم ولی با نوعی تعارض شناختی مواجه می شدم و علیرغم میل و شاید مصلحت خودم باز پافشاری می کردم . پس از استخدامم در سازمان باز سیاست من به قرار قبل بود . انتظار جبهه مورد تهاجم این بود که با استخدام من این روند دشوار پایان یابد اما نوعی احساس درونی مرا بر پافشاری استوار می ساخت که درک نادرست از وسعت حوزه تصمیم گیری تلقی می شود.
وقتی از اعتماد به نفس بیش از حد خودمان می خواهیم حرف بزنیم احساس شرمندگی به ما دست می دهد ولی برای اصلاح باید شرمندگیش را به جان بخریم
خیلی افراد به من مراجعه می کردند و می گفتند که قهر کار درستس نیست از رحمت خدا دور می شوی و بچه گانه است اما گوش من بدهکار این حرف ها نبود حرف هایی که جزء ارزش های دینی و اجتماعی ماست . و چنان توجیهی داشتم که این عملم برای من رحمت به همراه دارد و مرا قهرمان در جمع ما خواهد کرد. و خیلی توجیهات دیگر که ناشی از اعتماد به نفس بیش از حد است .
توصیه هایم به مقداد یگانه
۱-      از تصمیم عجولانه و بدون دلیل پرهیز کند وگرچه تصمیم گیری بر اساس سیستم یک را بالکل رد نمی کنم ولی تصمیم گیری های بی دلیل در زندگیت را کاهش بده
۲-      ارزش های زندگیت را بیشتر بشناس و خودشناسی بیشتر داشته باش چون بخشی از ضررهایی که به ما می رسد و تقصیر آن را توجه دیگران می دانیم ناشی از عملکرد بد ما و عدم شناخت از خودمان است.
۳-      معمولا احساس می کنید سوگیری و برخورد گزینشی با اطلاعات برایت سود مند است اما در دراز مدت چنین نیست و زیان زیادی دارد
۴-      برخی خطاها ناخواسته در تصمیمات ما موثرند لازم است به جد مواظب آنها باشید خطا هایی مانند لنگر انداختن، تعارض شناختی، درک نادرست از وسعت حوزه تصمیم گیری
۵-      از خجولی در قبولی اشتباه پرهیز بکن
۶-      و با اعتماد به نفس کاذب خطاهای خود را توجیه نکن