Menu
نویسنده مطلب : زهرا محمودی

مطلب مورد بحث:

رابطه ما را تغییر می‌دهد


*قصهٔ آن دباغ کی در بازار عطاران از بوی عطر و مشک بیهوش و رنجور شد.”مثنوی”*

آن یکی افتاد بیهوش و خمید

چونک در بازار عطاران رسید

بوی عطرش زد ز عطاران راد

تا بگردیدش سر و بر جا فتاد

هم‌چو مردار اوفتاد او بی‌خبر

نیم روز اندر میان ره‌گذر.‌‌..

پس چنین گفتست جالینوس مه

آنچ عادت داشت بیمار آنش بده

***

برادر دباغ را آوردند و او توضیح داد که مرد بیهوش، دباغ است و هر روز مشامش پر می شود از بوی نامطبوع لاشه و فضولات حیوانی. چون مشامش عادت به استشمام بوی خوش ندارد، قدم زدن در بازاران عطاران و بوی خوش گلاب و عطر ، حالش را دگرگون کرده و از هوش رفته.مولانا از زوایای مختلف به مینای رنگین این روابط نگاه می کند.

به نظرم جمله ی مرداک هم تا حد زیادی درسته. نکته ای که در بیشتر آثار ادبی بزرگ بهش خیلی توجه شده، اهمیت روابط ما با دیگران و شکل گیری شخصیت مونه. درسته کسب این تجربه ها زمان زیادی می بره ولی کم کم متوجه میشیم(البته امیدوارم) که کی و کجا به اصطلاح به قدمون اضافه میشه و  کجا سرگرم دست و پا زدن در آبهای کم عمق میشیم و می بینیم چه فرصت ها که از دست ندادیم. تجربه ی شخصی من این بوده که هر چه بیشتر درتنهایی خودمون غرق باشیم و به علائقمون امیدوارتر، باز نیاز داریم که خودمون رو در آینه ی روابط اجتماعی ورانداز کنیم و ‌هر از گاهی محک بزنیم!

طومار شیخ شرزین:

 *آری آدمیان شبیه آینه اند.آینه ی زنگار بسته تو را کدر نشان می دهد و آینه ی ترک خورده، شکسته و آینه ی صیقلین یا مواج تو را صاف یا معوج؛ و این جز آن است که تو صاف باشی یا شکسته یا کدر یا زنگار بسته.”*