Menu
نویسنده مطلب : سعیده

مطلب مورد بحث:

تعارض شناختی (ناهماهنگی شناختی)


یک دوستی دارم که خیلی در مورد شغل مورد علاقه اش با آب و تاب توضیح میداد که من دوست دارم یک مهندس بشم. در کارم پیشرفت کنم و یک حرفه ای باشم. می خوام این زبان برنامه نویسی رو یاد بگیرم و بقیه زبان ها رو هم بعدا یاد می گیرم. من یاد گرفتن رو دوست دارم من عاشق برنامه نویسی هستم و …

بعدها در یک شرکت خصوصی کار می کرد که به علت عدم پرداخت پولش از شرکت بیرون اومد و بعد از اون هم نتونست کار مرتبط پیدا کنه.

یکبار داشت می گفت من از یادگیری خسته شدم. دوست دارم درس بدم و کلا حرف های متفاوت

من به او گفتم تو مگه نمی گفتی من عاشق برنامه نویسی هستم و عاشق یادگیری

گفت تو مچ من رو گرفتی.

احساس می کردم همش داره با این حرفا توجیه می کنه. حتی اون موقع هم که برنامه نویس می خواسته بشه واقعا برنامه نویسی رو دوست نداشته و فقط داشت شرایط اون زمانش رو توجیه می کرد. برنامه نویسی می کرد چون فکر می کرد کار دیگه ای نیست که انجام بده و فقط در اون زمان می تونسته برنامه نویس باشه با توجه به رشته ای که خونده و با گفتن اینکه من عاشق برنامه نویسی و یادگیری چیزهای جدید هستم داشت توجیه می کرد چون مجبور بود.
برای خودم هم بار ها این مسئله پیش امده ولی این مثال به نظرم کامل تر آمد.