Menu
نویسنده مطلب : علیرضا امیری

مطلب مورد بحث:

عامل خوش شانسی چیست؟ چرا من بدشانس هستم؟


داستان اول: من تا ۲۲ سالگی توی همه ی بانک ها حساب پس انداز داشتم، ردخور هم نداشت … همه ی بانک ها.

و همیشه آرزو داشتم یکبار توی بانک برنده بشم. ولی دریغ از حتی یک بار… حتی یک پنج هزارتومانی.

و این در حالی بود که یه همسایه داشتیم کارمند بانک بود. این آقا یکبار خودش ۲۰ میلیون تومن برنده شد و یکبار هم خانمش یه ماشین ۲۰۶ برنده شد.

ما مدام پیش خودمون میگفتیم که این آقا چون کارمند بانکه تقلب میکنن و کارمند خودشون رو برنده میکنن. ولی بعدها فهمیدم که این آقا نزدیک “جشنواره های سه ماهه” اون بانک که میرسید و قرار بوده جایزه بدن،  تمام چیزهایی که رو که داشته و میتونسته بفروشه میفروخته (البته بغیر از خونه و …) و تبدیل به پول نقد میکرده و مقداری هم قرض میکرده و میریخته توی حساب جشنواره و امتیازش برای برنده شدن بالا میرفته. در آخر سه ماه هم پولشو از بانک میکشیده بیرون و اینطوری بوده که جایزه میبرده.

در صورتیکه من توی ده تا حسابم ۵۰ هزار تومن بیشتر نداشتم و امید برنده شدن هم داشتم!

الان که فکر میکنم از حماقت خودم لذت میبرم (آخه اینقد احمق؟! …)

عامل خوش شانسی چیست؟ چرا من بدشانس هستم؟

داستان دوم:  غضنفر هر شب می نشسته و دعا میکرده که خدایا منو توی یه بانک برنده کن” ، “خدایا تورو به حضرت عباس من توی بانک یه خونه یا ماشین برنده بشم خلاصه …

این غضنفر هر شب دعا میکرده که برنده بشه، تا اینکه یه شب حضرت عباس میاد به خوابش میگه: “غضنفر … بابا … تو برو یه حساب توی بانک باز بکن، تا ما هم بتونیم اینجا یه کاری واست بکنیم … تو وقتی حتی یه حسابم باز نکردی چطوری آخه … ”

داستان سوم: چند سال قبل در آمریکا در یک بازی بیسبال، زمانیکه بازیکن  میخواست توپ را به سمت دریافت کننده پرتاب کند کبوتری از بین توپ و بازیکن ضربه زننده به توپ عبور کرد. توپ با شدت به کبوتر نگون بخت خورد و در دم جان سپرد. ویدئوش رو توی لینک زیر میتونید ببینید:

http://s6.picofile.com/file/8226747142/%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B1_%D9%86%DA%AF%D9%88%D9%86_%D8%A8%D8%AE%D8%AA.MP4.html

بعدها طبق تحقیقات مشخص شد بر اساس فاکتورهایی همچون سایز ورزشگاه، اندازه توپ، اندازه کبوتر، سرعت حرکت کبوتر، سرعت توپ و جهت حرکت، احتمال اینکه توپ به کبوتر برخورد میکرد یک به نوزده میلیونم بوده است یعنی نسبت بدشانسی به خوش شانسی ۱/۱۹۰۰۰۰۰۰  بوده است.

داستان چهارم: من یکبار توی یه مسیر کوهستانی برای اینکه میانبر بزنم ریسک کردم و یک مسیر سخت رو برای بالا رفتن انتخاب کردم ولی دوستانم از یه مسیر دیگه بالا رفتن. وقتی من به وسط مسیر رسیدم فهمیدم که عجب ریسکی کردم. اونجا نه راه رفتن داشتم و نه راه بازگشت… اونجا نشستم و چندساعتی هیچ حرکتی نمیتونستم بکنم. تا اینکه خودمو به سختی نجات دادم و از مسیری که بالا رفته بودم برگشتم پایین. الان که فکر میکنم شانس زنده موندن من اونجا پنجاه پنجاه بود.
چند سال بعد یکبار دیگه این کار رو انجام دادم. این دفعه نجاتم دادن. درحالیکه از تشنگی داشتم میمردم. شانس زنده بودنم این بار ۴۰ به ۶۰ بود. الان که فکر میکنم مطمئنم دیگه هیچوقت نمیخوام چنین تجربه ای رو تکرار بکنم (مطمئنما… اصلا یه ذره هم شک ندارم… چون عملا دیگه از کوه میترسم) ولی همیشه به دوستانم میگم: من شانس این رو داشتم که هیجان نزدیک شدن به مرگ رو تجربه کنم اونم با انتخاب خودم. و الان وقتی میگن فلان کوهنورد توی کوههای اورست شانس زنده موندن و موففیتش کمتر از ۱۰ درصد بوده و موفق هم شده، خیلی خوب درکش میکنم.

داستان پنجم: الان یه کارآفرینم. احتمال موفقیتم توی این بازار و رکود تا حدودی پایینه. ولی نمیدونم چرا شدیدا فکر میکنم که شانس موفقیتم بسیار بالاست. البته دیگه پسر عاقلی شدم و با برنامه و بیزینس پلن وارد کسب و کارم شدم و شغل کارمندیم رو گذاشتم کنار و از بین سه ایده ای که داشتم یکی رو دنبال کردم. فکر میکنم شانس من الان در حالت کلی از بین این سه ایده ۳۳% موفقیت بوده ولی شرایطی که برای همین ایده ی انتخابیم پیش بردم شانس منو تا ۶۰ الی ۷۰ درصد افزایش داده.

خودم هیچوقت به شانس اعتقاد نداشتم و همیشه با دیگران سر واژه ی “شانس” مسئله داشتیم. چیزی که من همیشه گفتم این بوده که “شانس احتمالی است که تو با انتخاب های استراتژیکت، آنرا بالا میبری”

راستی …

دعا کنید برام ایندفه شانس بیارم چون بر اساس احتمالات باید موفق بشم.

مچکرم.